سلام

نمی دونم چه سرّی توی درس دادن معلم وروجک هست که اینقدر سریع و پشت سر هم درس میدهروزشنبه هم حرف "ژ" رو یاد گرفته و الان دایره لغات نوشتاریش خیلی زیاد شده و بیشتر کلمات رو میتونه بخونه و بنویسه.ژاله- منیژه- ژاکت- پژو- آژیر-و....

چند روز پیش وروجک یکی ازبرگه های بابا رو که یک فرم بود دستش گرفته بود و میخوند تا رسید به کلمه آدرس بعد ازخوندن این کلمه قیافه مهدی دیدنی بودحالا براتون میگم چرا؟ چون مهدی این کلمه رو به دو بخش آ+ دَرس تبدیل کرد و خوندش و طبیعتاْ با خنده ی بقیه مواجه شدو خیلی جدی و با اعتماد به نفس گفت:خوب اگه اشتباه خوندم درستش چیه؟ابرو

من:مجید دلبندم درستش آدر ِسهشرمنده

مهدی:عجب!!!

********

دیشب ساعت ۱۱ یادش اومده که خانم معلم گفته این نقاشی(یه نقاشی کپی شده)رو رنگ کنید painterو پازل بسازید و بیارید مدرسهبعد از رنگ نقاشی ،به من میگه مامان حالا باید چیکار کنم؟ گفتم باید نقاشی رو بچسبونی روی مقوا و بعد پشتش رو به شکلهایی که دوست داری بکشی و بعد جاهایی که خط کشیدی با قیچی جدا کنیعلی هم گفت نه چسب داریم و نه مقوا،در یک حرکت کاملاْ خودجوش مادرانه کفش و کلاه پوشیدمколобок و رفتم ازسوپری که خدارو شکر هنوزباز بود چسب و مقوا خریدم و پازل رو آماده کردیم و گذاشتیم تو کیسه ریاضی تا وروجک امروزبه مدرسه ببرهدیروز هم بخاطر خط خوب و املاء بدون اشتباه، ۳ تا شکوفه بعنوان جایزه ازمعلم خوبشون جایزه گرفته بوددست.

دیشب از من می پرسه :مامان "س" دسته دار هم داریم؟چون صندلی رو با یه "س" دیگه باید بنویسیم

من: مجید دلبندم اسمش" صاده" که باهاش صندلی رو می نویسیم.

مهدی: آهان پس چیه که دسته دارش هم هست؟؟

من:زنبیلهبی خیال دسته دار  بشو عزیزم،زمان ما اشتباه کردند و به این ط" که اسمش طا هست گفتند "ت" دسته دار

مهدی:

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 8:51 توسط مامان مهدی |

هفته قبل  مهدی روز چهارشنبه  حرف " هـ ـــهــ  ه ــه "  و کلمات همه- مهتاب- به به -ماه و............ و روز پنجشنبه هم حرف چــ غیر آخر و چ آخر و چوپان- قوچ - پیچ- آچار- چادُر و.... یاد گرفت 

عصر پنجشنبه هم طبق قول بابا و قرار قبلی باتفاق بابا و داداش علی به استخر رفتندوقتی از استخر بر گشتند وروجک جلوی در با کاپشن و کلاه بیهوش شدحالا بماند که چقدر غصه خوردم افسوسو چند بار صداش زدم.

بابای محترم: وقتی مهدی کنار استخر می دوید که ازسرسره بالا بره پاش سُر خورد و پشت سرش محکم به زمین خورد

علی: مامان ببین گوشه چشمش هم خورد به لبه ی استخر و یه کم قرمز شده

من وقتی سرشو نگاه کردم دیدم به اندازه  فندق،پشت  سرش متورمه تازه قرمز هم شده.پلک چشم چپش هم متورم بودکلافهبه باباش میگم: خوبه سفارش کردم مراقب مهدی باشیدبابا :من که نمی تونستم دنبالش اینور و اونور بدوم مراقبش باشم؟؟

خلاصه که وروجک تا فردا صبحش از خواب بیدار نشد و خوابید

جمعه ۱۶ بهمن

مهدی: مامان اینقدر استخر و آب بازی حال داد смайлыولی من دیگه عمرن به استخر برمقهر

من: برای چی؟(تصور میکردم بخاطر سر خوردن   و یا پلک  چشمش باشه)

مهدی: آخه پای یکی از بچه ها خورد تو ملاجم

من:چطور آخه؟؟به به هر دم از این باغ بری می رسد

مهدی: وقتی داشتم غرق میشدم احساس  کردم یکی پاشو محکم زد تو ملاجم منم دیگه نمیرم

من: مگه داشتی غرق می شدی؟؟

علی: مامان ،مهدی تو قسمت بچه ها که عمقش نیم متره صورتشو گذاشته بود تو آب و فقط دست و پا میزد

من:ابرودیگه عمرن بذارم مهدی رو ببرید استخر

*********

میخواستم چند تا بالش و پتو رو بذارم تو کمد که قدم نمی رسیدازبابای مهدی خواستم که اینکارو انجام بده و داشتم با صدای بلند میگفتم کاش عملی هم برای افزایش قد بود مثل عمل دماغ(بینی) که اینهمه فراگیر شدهمهدی هم مشغول بازی بودсмайлы

مهدی: مامان عمل افزایش قد هست

من: واقعاْ

مهدی: بله! استخوون پا رو در میاره و روش شیر می ریزن تا چند سانت رشد کنه بعد میذارنش سر جاش

من و بقیه:

*********

پی نوشت۱: ده روز دیگه اینجا قراره اتفاقاتی بیفته

پی نوشت ۲: دیروز ۱۶ بهمن ماه مصادف با چهارمین سالگرد تولد زهرا جون دختر عزیزو دوست داشتنی دوست خوب و خونگرمم فاطمه خانم بودهورا که بدلیل مقارن شدن با اربعین ،امروز (با تاخیریکروزه) تولدش رو ازصمیم قلب تبریک میگم و از خداوند متعال  برای زهرا و خانواده عزیزش طول عمر با عزت و لذتی رو خواستارمانشاء الله سالهایسال با تندرستی و دلخوشی این روز رو در کنار عزیزانت جشن بگیری خانم طلای عزیزو دوست داشتنیزهرا جون تولدت هزاران بار مبارکدست

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 8:37 توسط مامان مهدی |

 

بالاخره مهدی  روز یکشنبه "اُ" استثنا رو هم یاد گرفتند همون که "و" نوشته میشه ولی اُ خونده میشهو الان میتونه بنویسه:دو-نو-جو- نوزاد-روشن-نوک و...

********

مهدی و علی در حال بازی با کلمات بودند که مهدی گفت من میتونم بنویسم دستهای کثیف را با صابون شستماز خود راضی

علی: نمیتونینیشخند

مهدی : میتونمگاوچران چون تمام حرفهاشو خوندیممژه

علی:قهقههدیدی نمیتونی؟؟ آخه ما ٣ تا حرف  "س" و "ث" و "ص" داریم و شما فقط یکیشو یاد گرفتیناوهاین جمله کثیف رو با این "ث" مینویسن و صابون رو با این "ص"

مهدی:مامان بنظرت اینهمه حرف "س" ،"ث"ص" برای زبان ما لازم بود؟sign upاینایی که حرفها رو اختراع کردن فکر نکردن برای ما سخت میشه؟emoticons 3D

من: قربونت برمُمن که مخترع خط یا زبان فارسی نبودم که با من دعوا می کنی!

مهدی:مامان ناراحت نشو دارم سوال میکنم دعوا نمی کنم بازنده

من:بغل

********

دیروز هم که ساعت ۸ نوبت دندانپزشکی داشت از ساعت ده دقیقه به هشت شب تو مطب بودیم عجلهتا ۱۵ دقیقه به یازده مطب رو ترک کردیمکلافه

مهدی مثل اکثر بچه ها از آمپول بی حسی میترسید زودباشولی برخلاف بچه های دیگه که اومده بودند فقط یه آخ کوچولو و گفت و دیگه تمامدست

فدای پسر مظلومم برم من:*

عزیز دلم بعد از زدن آمپول بی حسیبغل

پسر بچه ۴ ساله ای قبل از مهدی آمپول زده بود و بالطبع قبل از مهدی هم نوبتش شد،چشمتون روز بد نبینه این کوچولو از همون ابتدا جیغ کشید تا وقتی از اتاق اومد بیرونتو این فاصله مهدی هم با لب های آویزون و چشمهای اشک آلود(عکس بالا) بیش از صد بار ازمن پرسید: مامان درد داره؟؟منم برای بار صدم گفتم نه عزیز دلم دردشو حس نمیکنیتاییدخلاصه که حسابی ترسیده بودو نوبت به ما رسید و رفتیم داخل و مهدی روی صندلی نشست و

قربون اشکات برم من:*

خلاصه که نیم ساعت طول کشید زودباشتا دو تا از دندونهاشو خانم دکتر براش پر کردندولی خداییش خیلی اذیت شد چون خانم دکتر روکشی که گذاشتند رو دندون ته تغاری تنگ بود و دوباره تا درش بیارن بچم حسابی اذیت شدجایزه ش هم بادکنک و برچسب بود که تمام برچسبها رو چسبوند تو کمدرویا

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 6:53 توسط مامان مهدی |

 

smiley letter dsmiley letter a

***********

عصر پنجشنبه تراش فانتزی علی رو که به شکل کره جغرافیاییه برداشته و اومده کنار من با هزار و یک سوال

مهدی:مامان میدونی کشور ما کجاست؟؟

من: اینجاست !!!other flag

مهدی: مامان ببین اینجا نوشته آرام شمالیحالا مگه جنوب نا آرومه؟؟

من: مجید دلبندم این" اقیانوس "رو هم قبل ازکلمه آرام شمالی  ببین

مهدی:آره تو جنوب هم یه اقیانوس آرام هست

من: درسته آفریندست

مهدی: ماماااااااااااااااانببین به اندازه نصف انگشت تا "آ م ر ی ک ا " فاصله داریم

من: کره زمین اندازه ی اینکه دست توئه نیستآ م ر ی ک ا اونطرفه

مهدی: عجب!!!حیف شد!!!

انگار  وروجک قصد مهاجرت دارهبغل

فدای تو و شیطنتهات برم من

ته تغاری بازیگوش مابغل

بدون شرح

 

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:29 توسط مامان مهدی |

سلام

راستش تو هفته ای که گذشت ته تغاری طبق معمول مشغول درس و مدرسه بود و خیلی از اتفاقاتی که می افتاد رو با هیجان برای من تعریف میکرد ولی متاسفانه بدلیل کهولت سن بیشترشون رو فراموش کردم

دفتر مشق وروجکدست

روز دوشنبه هم باتفاق وروجک رفتیم دندونپزشکی که اینقدر مظلوم و بی سر و صدا نشسته بود(اتاق انتظار)که دل آدم کباب میشدو خانم دکتر  برای هفته آینده دوشنبه وقت داد تا چند تا ازدندونهاشو درست کنه  یک کتاب داستان  هم به اسم" کسپر و آقای دندانپزشک" بعنوان جایزه به وروجک هدیه داددست

الهی قربونت برم:*

مهدی در دندانپزشکی

مهدی با لبخند زورکی

دیروز وقتی دو تا داداش ها از مدرسه اومدند و جاتون خالی سفره ناهار پهن شد مهدی: مامان ،امروز همش امتحان داشتیم: ریاضی املا و بنویسیمсмайлыاینقدر حال داد که خدا می دونهсмайлыوقتی خانم"بنویسیم" ازمون امتحان میگرفت یه سوالی بود نوشته بود " ا د ر یـــ" من فهمیدم میشه " دریا"

علی: زحمت کشیدی دانشمند 

مهدی: ببین دانشمند ،من تازه دارم با سواد میشمبنظر تو این سوال آسونه ولی بنظر کلاس اولیها آسون نیست

من:راست میگه علی جون.

بدون شرح

 

عصر به آقای همسر گفتم : من باید چند روزی برم مسافرت ،شاید شما قدر منو بدونیدوکمی هم استراحت کنممهدی همون موقع اومد نشست کنارم و در حالیکه خودشو مظلوم گرفته بودگفت: مامان ،منم میام تو زنگ بزن به خانممون و بگو منم دارم میرم مسافرت!!!.گفتم: عجب!!!من میخوام از دست شیطنتهای شما برم کلافهتو رو ببرم که دیگه استراحت و مسافرت معنی نمیدهقهر.مهدی: آخه دلت برام تنگ میشهсмайлыاونوقت بهت خوش نمیگذره

دیروز هم یه خیار که به قول وروجک یه نی نی هم کنارش چسبیده بود از میوه های تو پاکت که بابا خریده بود پیدا کرده و اصرار که مامان بیا ازش عکس بگیر بذار تو وبلاگم دوستای وبلاگیم هم این خیار با بچه ش رو ببیننما هم اطاعت امر نمودیم

مهدی: مامان،طوری عکس بگیر که  معلوم بشه که بچه داره

قربونت برم وروجک نازم:*

حالا خودم هم  تو عکس باشم

از این زاویه هم بگیر که بهتر بچه ش معلوم باشه

****************

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 8:8 توسط مامان مهدی |

یکشنبه ۴ بهمن

بعد از اینکه دوتا داداشها از مدرسه به خونه رسیدند:

مهدی: مامان فردا من باید شیرینی ببرم تو مدرسه

من: چه خوب ،پس فردا بهتون حرف "هـ" رو یاد میدن؟؟؟( برای نوشتن اسم مهدی)

مهدی: نه خیر مامان خانم.فردا حرف "ج" رو که تو فامیلمون هست یاد میدن و من باید شیرینی ببرم.

من: باشه باید به بابا بگیم وقتی میاد خونه شیرینی بگیره تا با خودت ببری.

علی: مهدی ،فامیل ما تشدید هم داره هنوز که تشدید یادتون ندادن پس نباید شیرینی ببری

مهدی و علی:

********

یکشنبه  ۴ بهمن ساعت ۷ شب

علی:مامان، برای من کت و شلوار میخرید؟؟؟

مهدی:    مگه میخواهی داماد بشی؟؟؟

علی: نه خیر!!!!برای لباس عید نوروزآخ

مهدی: ای بابا صد سال تا عید نوروز مونده از حالا؟؟؟؟

علی: منظورم این بود بریم پارچه بخریم تا خیاط نزدیک عید نگه سرم شلوغه

من: باشه چشم بذار بابا بیاد تا ببینیم چه نظری میده؟؟؟

*************

پی نوشت:این مطلب رو تو وبلاگ گلهای گلدون (وندا جون و هانا جون دیدم)

ثبت جهانی نوروز بنام ایران

يك خبر تازه شنيدم گفتم شايد شما هم نشنيده باشيد .. سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمیل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد. از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود. نگذارید که بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمد بر سر نوروز ما هم بیاید . ایرانی نیستید اگر اين مطلب را براي دوستان و ايرانيان ديگري که مي­شناسيد نفرستيد و آنها را مطلع نسازيد تا جلوي اين فاجعه گرفته شود. “ 

http://www.PetitionOnline.com/Norouz

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:15 توسط مامان مهدی |

امام کاظم (علیه السلام )  فرمودند :
از خرج کردن در راه طاعتِ خدا دریغ مَکن وگر نه دو برابرش را در راه معصیتِ او خرج خواهی کرد .

ولادت با سعادت امام هفتم باب الحوائج امام موسی کاظم ع را به پیشگاه مقدس امام عصر عج و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما مهربانان همیشه همراه تبریک و شاد باش عرض میکنم.و ازهمه ی شما عزیزان التماس دعا دارم

 

عصر پنجشنبه تو آشپزخونه مشغول تهیه ذرت م ک ز ی ک ی بودم که مهدی اومد کنارم و با صدای آهسته  گفت :مامان،اجازه میدی روی هال رو جارو بزنم؟تا تو خسته نشی؟؟؟

خودتون دیگه میتونید حال اونموقع منو تصور کنید!!!колобокبهش گفتم:الهی قربونت برم که اینقدر دلت به حال من میسوزهگفتم نه خوشگلم تو خسته میشی خودم بعد از اینکه کارم تموم شد جارو میزنم

خلاصه دیدم چهرش رفت تو همقبول کردم که جارو بزنه

آقای همسر که تو آشپزخونه بود به من گفت :معلوم نیست چه خوابی برات دیده

به آقای همسر گفتم:بد بین نباش،دلش برام سوخته

خلاصه جارو کردن وروجک شروع شد و بعد از چند ثانیه دوباره اومد تو آشپزخونهمن داشتم ظرفهای کثیف شده بعد از پخت رو میشستم،

مهدی: مامان،گوشتو بیار پایین!!!

من:خوب بگو می شنوم.

مهدی خیلی آهسته: مامان،بعد ازاینکه جارو زدم اجازه میدی پلی استیشنсмайлы بازی کنم؟؟؟

من:عجب!!!!!

آقای همسر:آره!!!!!بچه دلش برای تو سوخت !!!

من:

+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:2 توسط مامان مهدی |

 

دیروز سه شنبه ۲۹ دیماه مهدی،درس "قــ"غیر آخر و"ق" آخر رو هم یاد گرفت و به قول خودش الان میتونه بنویسه:قُرآن- قادر-بوق- قاشُق-بُشقاب-اُتاق-و......

********

در ادامه ی بحث  پسر امیر علاءالدوله(دو پست قبل) روز بعدش وقتی بچه ها از مدرسه اومدند از علی پرسیدم راستی داستان پسر علاءالدوله چطوری تموم میشه؟ علی داستان رو تا آخر تعریف کرد و معلوم شد که حکیم ابو علی سینا اون پسر رو معالجه می کنه و خوب میشه.که من به آقای همسر گفتم:خوش به حال اونایی که زمان ابو علی سینا بودن !!!به دلیل اینکه هم داروی شیمیایی وجود نداشته و داروها همه گیاهی بودند و مردم پزشک ماهری مثل ابن سینا کنارشون بوده.

مهدی: مامان ،مگه تو نبودی؟؟؟

من و علی:

بابا: مامان یک دوره قبل از ابن سینا بوده

***********

راستی !

اگه تونستین مناسبت این عکسها رو حدس بزنین برنده اید

دو تا داداش مهربون و دوست داشتنی:*

پسرای عزیز ما(علی جون و مهدی جون)

قربونتون برم با این فوت کردنتون

***************

پی نوشت: امروز ۳۰ دیماه مصادف با دومین سالگرد تولد پویان عسلی  پسر دوست داشتنیِ مامان لیلای مهربونهاین روز قشنگ رو به پویان جون وخانواده عزیزش تبریک و شادباش عرض میکنم و از خداوند بزرگ میخوام که همگی با هم سالهای سال این روز رو در کنار هم با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرند انشاءالله.ویان جون تولدت مبارک. الهی همیشه زنده باشی و عمر طولانی با عزت و لذتی در کنار عزیزانت در پیش داشته باشی.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 8:36 توسط مامان مهدی |

 

شنبه ۲۶دیماه حرف "خـــ" غیر آخر و"خ" آخر رو هم یاد گرفت و الان بیشتر کلماتی رو که حروفش رو خونده باشه میتونه بنویسه

*********

باز هم سوالات مهدی و جوابهای مامان

مهدی: چرا برای اینکه بگن قسمتهای گوش رو توضیح بدید میگن ساختمان گوش؟؟

من: خوب منظورشون همونه

مهدی: آخه مگه تو گوش آجر و سیمان و آهنه؟

من: نه جانم،ساختمان که فقط نباید آجر و سیمان و آهن داشته باشه

مهدی:آهان یعنی هر چیزی که از قسمتای زیادی ساخته بشه بهش میگن ساختمان

من:

***********

امروز علی امتحان دیکته داشت و منم دیشب بهش دیکته می گفتم مهدی هم مشغول بازی بودсмайлы

من به علی: روزی امیر علاءالدوله پسری داشت...... که فکر میکرد گاو است و باید(تا اینجا گفته بودم و مکث کردم تا علی بنویسه بقیه اش رو بگم)

مهدی در حالیکه غش غش می خندید جمله ناتمام منو اینطور ادامه داد: و باید شیر او را بدوشند.

من و علی:

بقیه جمله این بود: و باید سر او را ببرند

************

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:41 توسط مامان مهدی |

سلام

**********

چهارشنبه ۲۳ دیماه بعد از رسیدن به خونه

مهدی: مامان،مدرسه منو عوض کنیدمن دیگه تو این مدرسه نمیرمقهر

من: مگه چی شده؟زودباش

مهدی: آخه هر روزسر یکی از بچه ها می شکنهمعلوم نیست کی نوبت منه؟؟وحشتناک

من:امروز سر کی شکست؟

مهدی: پارساتو کلاس خودمونه

من: چه جوری آخه؟؟

مهدی: پارسا کنار پرچم ایستاده بود. و بچه هایی که به سرعت ازسالن می اومدند بیرون خوردند به پارسا و اونم افتاد و سرش شکست

من: شماها زنگ تفریح خیلی مراقب باشیدشرمنده جایی که وایسادین حواستون باشه بچه هایی که میدون بهتون نخورنزودباش

 

چهارشنبه 23 دیماه 88 ساعت 23:17

 

مهدی: مامان امروز بعد از اینکه به تمام بچه ها شله زرد دادند،بعد از خوردن وقتی به بقیه دوستام نگاه کردم دیدم بعضیاشون اینقدر بد خورده بودند که حالم بد میشد

من:چطور؟؟؟

مهدی:آخه دور دهنشون مثل بچه کوچولوها شله زردی بود تازه همه سبیلو شده بودند اونم سبیل زردколобок.رولباسشون هم ریخته بودند.قهر

من:عجب!!! خودت چی؟؟بازنده

مهدی: نه مامان ،من مثل تو خونه مواظب بودم که دور دهنم کثیف نشه.

من:آفرین پسرم تو دیگه بزرگ شدی.

مهدی:یکی از بچه ها کاسه رو دستش گرفته بود و مظلوم به خانم نگاه میکرد افسوس،خانم بهش گفت:پسر گلم تو شله زرد نخوردی؟؟و اونم سرشو برد بالا ،یعنی نخورده

من:خوب؟؟بعد چی شد؟؟

مهدی: مامان اون پسره  دروغ میگفتدروغگو،دور دهنش شله زردی بود سبیل داشت!!!معلوم بود که خورده

من: خانم باید ازش می پرسید:بازم شله زرد میخواهی؟تایید

مهدی:عجب!!!ابرو

من:

*******************

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 17:2 توسط مامان مهدی |

هــــــــــوراااااااااااااااهورا

امروز ۲۲ دیماه ۸۸ درست بعد از دو ماه مشکل وبلاگ اختصاصی ته تغاری با راهنمایی دوست عزیزم اکرم جون مامان امیر مهدی عزیز رفع شد و الان صفحه وبلاگ باز میشه. اکرم عزیزم For Youبخاطر راهنماییتون یکدنیا ممنونم 

****************

سلام

اشتباه نکنید وروجک ما ،بخاطر احترامی که به همه ی شما دوستان عزیز قائله هیچوقت پشتش رو به دوربین نمی کنهحتما دیگه حدس زدین چه اتفاقی افتاده؟؟

نه دیگه نشد Trampolineاهل قهر کردن هم نیست .

خوب اینو ببینیدFor You

باشه صبر کنید از فاصله نزدیکتر هم میشه این صحنه رو دید

حالا چرا بچم تو خواب ناز بدون کاغذ داره نقاشی می کشه؟؟

من که علت رو نیافتم

********************

دوشنبه ۲۱دیماه ۸۸

فاطمه: مهدی یه بوس به خواهرت بدهبغل

مهدی هم سریع بطرف فاطمه دوید تا به خواهرش بوس بده

فاطمه:وای خدا چه جیگریه این مهدی

مهدی:من آدمم جگر نیستممن نبودم

************

دیشب طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه

مهدی: مامان دفتر یادداشتم کجاست؟

من:وای خدا،دوباره شب شد این آقا تمام کارهاش یادش اومد

مهدی: مامان خانم! چند وار(بار)بگم که من منصر(بر وزن مُبصر)شدم کلافه

من: مُنصر؟؟؟

مهدی: مُوصر(واو ساکن)؟؟؟>>>>> در حالیکه شک داشت؟شرمنده

من: دیگه بدتر

مهدی:مامان اذیت نکن بهم بگو دفتر یادداشتم کجاست؟؟و گرنه خودت می دونی؟؟؟

من: دست من نبوده، بعدشم سر مامانت داد کشیدی خدا بهت رحم کنه

مهدی:باشه بابا نخواستیم

*********

بعد از چند ثانیه ای خوابید و دیگه دفتر نخواست

مهدی: مامان " گوش" اسم دیگه ای نداره؟

من که منظورشو نفهمیده بودم گفتم: منظورت به زبانهای دیگه است؟

مهدی: نه مامان،میدونم گوش به انگلیسی میشه ears  منظورم مثل "دماغ" که اسم دیگه ش بینی هستیا "قلب" که اسم دیگه اش "دله"

من:آهان حالا متوجه شدم. نه تا اونجایی که سواد من قد میده گوش فقط یک اسم بیشتر نداره

مهدی:و بعد از شنیدن دو تا قصه خوابش برد

*********

امروز ته تغاری زنگ ورزش یک گل به ثمر رسونده و با آب و تاب خاصی هم برام تعریف میکردبازنده که از وسط زمین یک توپ رو وارد دروازه کردمهورا

درس "فـــ" غیر آخر و "ف" آخر رو هم یاد گرفتندالبته ترکیب حرف ف با صداها رو امروز یاد گرفتند  فــَ  فــِ  فــُ   فــا  فو  فیــ  فی

 و فردا معلم خوبشون کلمه یادشون میده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:43 توسط مامان مهدی |

 

سلام

وروجک هفته گذشته حرف پـــــ " غیر آخر و "پ" آخر و دیروز حرف گـــ" غیر آخر و "گ" آخر رو یاد گرفته و دایره لغات نوشتاریش روز به روز داره بیشتر میشههورا و ذوق می کنهсмайлы که میتونه کلمات بیشتری رو خودش به تنهایی بخونه.

پروانه- پرواز- می پرد- توپ- سوپ-

آبگوشت- نرگس- می گوید- گریه-گـُربه -

دو شب پیش بعد از پروژه هر شب در مورد قصه گفتنزودباش ،یک قصه براشون گفتم و ساکت شدم (قصه خیلی کوتاه بود)شرمنده هر دوتاشون با هم گفتند: ما که هنوز خواب نرفتیم بازم قصه بگو منم که از صبح بخاطر کارهای خونه حسابی خسته بودم حوصله نداشتم و متاسفانه مغزم هم یاری نمیکردبه همین خاطر گفتم امشب دیگه قصه خبری نیست همین موقع وروجک گفت:مامان من قصه تعریف کنم ؟ گفتم آره یک شب هم تو تعریف کن

مهدی با تسلط کامل و خیلی زیبا اینطور شروع کرد: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبودُدر زمان حضرت سلیمان(ع) این داستان اتفاق افتاده،حضرت سلیمان(ع) زبان حیوانات مخصوصاْ پرندگان رو خوب متوجه میشدند و خودشون شانه به سری داشتند که اینجا بهش میگیم هدهد(به اینجای داستان که رسیده بود از شدت هیجان و عشق خواب کاملاْ از سرم پریده بود)پادشاهی در سرزمینی بنام سبا(صبا؟؟) زندگی میکرد که اسمش بلقیس بود ولی متاسفانه بلقیس خدا رو نمی پرستید و قبول نداشتوحشتناکحضرت سلیمان (ع)برای بلقیس نامه نوشتند و دادند به هد هد و گفتند ببره برای بلقیس .و هد هد هم نامه رو برای بلقیس برد و بلقیس بعد از خوندن نامه خدا پرست شد

من:الهی فدات بشمبغلاین قصه رو کی برات تعریف کرده بودهورا

مهدی: اینو معلممون از کتاب هدیه های آسمانی برامون تعریف کرد

من:آفرین عزیز دلم که اینقدر خوب گوش کردی و همشو به خاطر سپردیدست

***************

با عرضشرمندگی بدلیل نداشتن عکس جدید از عکسهای قدیم وروجک اینجا میگذارم

۸ بهمن ۸۵

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 11:20 توسط مامان مهدی |

 

دیشب بعد از خاموش شدن لامپهای خونه تازه وروجک یادش اومده که گرسنه است.

مهدی: مامان فشام چی داشتیم؟ من احساس میکنم گشنمه!

من:از شام که چیزی نمونده ولی کوکو از دیروز تو یخچال هست اگر میخوری برات بیارم؟

مهدی: می خورم!بعد که یک گاز به کوکو زده میگه: مامان مطمهنی این کوکو خراب نشده؟ یه وقت طوریم نشه؟

من: آره عزیزم این کوکو سالمه من هیچوقت غذای فاسد جلوی تو نمیگذارم.

مهدی:

 

 

پی نوشت:امروز شانزدهم دیماه ،اولین سالگرد تولد ندا جون دختر دوست داشتنی دوست عزیز و مهربونم فاطمه خانم مهربون و خواهر ملوس زهرای عزیزه، ندا جون تولدت مبارک.

این روز قشنگ رو به ندا و آبجی خوشگلش زهرا جون و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و از صمیم قلب برای ندا و خانوادش آرزوی سلامتی و شادکامی دارم. ندا جونم الهی در پناه خداوند بزرگ و سایه بابا و مامان مهربونت سالهای سال در کنار عزیزانتون روز تولدت رو جشن بگیرید و عمر طولانی با عزت و لذت داشته باشی.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:19 توسط مامان مهدی |

 

فدای هر دو تاتون بشم من

عزیزان شبگرد مامانبغل

****************

 

درس جدید ته تغاری در هفته گذشته "کــ" غیر آخر و "ک" آخر و کلمات زیادی که با این حرف نوشته میشن: کبوتر- باریک- تاریک- کره-می کارد- کاشت-کودک- کمک-و.....

و اما ماجرای دیکته نوشتن همین امروز:

هم به ته تغاری دیکته می گفتم و هم تو اینترنت اینور و اونور وبلاگ گردی میکردمشرمنده

من:کبوتر زیبا را در آسمان دیدم.

مهدی:ابرو من یه ساعته اینو نوشتمعجله

بعد از چند لحظه....من: او در سبد کتاب داشتو باز هم اینترنت گردی

مهدی: من نمی فهمم این مامان خانم داره آینگ(آهنگ) گوش میکنهزودباشیا به بچه ش دیکته میگه؟؟

من: هم آینگ گوش میده و هم به بچه ش دیکته میگه

بابای مهدی: خوب دیگه بچه حواسش هست!!!

من:دندانم را مسواک....هنوز بقیه ش رو نگفته بودم که مهدی:колобок خانم ما هنوز "و" (واو) نخوندیم که بنویسم مسواک

من:اصلاً یادم نبود "و" نخوندین ،اشکال نداره بنویس دندانم را با آب شستم.

مهدی: به نظرم کلمه بگی بهتره آخه حواست به آینگ گوش کردنه غلط غلوط دیکته میگیمنتظر

من و بابا ی مهدی:

 

*********

این دلقک رو که می بینید به سفارش ته تغاری با دستهای هنرمند خاله جون مهدی بافته شده به مناسبت با سواد شدن وروجکهوراخاله عزیز و مهربون دست گلت درد نکنه  دوستت داریم

عکس رو مهدی با مو با*یل گرفته

*************

ته تغاری در حال تایپ جمله زیر

پی نوشت:  آقا آرشام که چند وقت پیش خطاب  گفته بودند:" هر وقت تونستی اسم منو بنویسی بهم خبر بده" جمله پایین رو مهدی به تنهایی تایپ کرده

 

"دایی آرشام دوست دارم"

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:44 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیز و همیشه همراه سلام

توسلات و عزاداریهاتون قبول حق تعالی انشاءالله.این چند روز اصلاْ حس و حال نوشتن نداشتم شرمندهامیدوارم حال شما و عزیزانتون خوب باشه انشاءالله

عزیز دل مامان-عاشورا  شام غریبان 88

وروجک ما طبق معمول مشغول درس و مدرسه و بعضی وقتها شیطنت  دو هفته اخیر درسهای "شـ" غیر آخر و "ش" آخر  و "یــ" غیر آخر و "ی" آخر  و همینطور صدای اُ  اول و ــــــُ  غیر اول و کلمات زیاد ی رو یاد گرفته و از این بابت خیلی خوشحاله. روزهای تاسوعا و عاشورا هم مثل اکثر بچه ها با سؤالات پی در پی وروجک و چشمهای متعجب و ناراحتش افسوسمواجه بودیم. شب شام غریبان هم برای روشن کردن شمع به گلزار شهدای گمنام رفتیم و شمع روشن کردیموقتی ازش پرسیدم بعد از روشن کردن شمع چه دعایی کردی؟ گفت:دعا کردم بابا و مامان و خواهر و برادرام سلامت باشند.گفتم:الهی قربونت برم بغلبرای خودت هم دعا می کردیگفت:برای خودم هم دعا کردم

عزاداریهات قبول

عشق مامان در کنار شمعی که روشن کردهبغل

مهدی: مامان یه عکس بگیر تا تمام اینجا(گلزار شهدای گمنام) تو عکس معلوم باشهتایید

قربون قد و بالای عزیزان دلم برم منبغل

*************

دیروز عصر وروجک برای دیکته نوشتنرفته بود طبقه پایین ،خونه بابابزرگوقتی رفتم ببینم چیکار میکنه ،خاله کوچیکه کلافهو رو به من گفت: وای همیشه اینقدر اذیت میکنه وقت دیکته نوشتن؟زودباشمنم گفتم بله همیشه همین مدلی دیکته می نویسهوحشتناک

مهدی:این کجاش اذیته ؟؟آخه کلمه هایی که شماها میگین دوست ندارم بنویسم

من و بقیه:

********

دیشب که داشتم کیفش رو چک میکردم تا برای امروز چیزی رو جا نذاشته باشه دیدم "دفتر دیکته خونه" تو کیفش نیست

من:مهدی!فکر کنم دفترت رو تو خونه بابا بزرگ جا گذاشتی ،برو بیارش بذار تو کیفت

مهدی :مامان دفتر دیکته زیاد مهم نیست

من: یعنی چی؟ابرو

مهدی: یعنی خانم از اول سال هنوز یک بار هم ندیدش

من:

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:44 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیزم سلام.

جمعه شب که از خونه ی مادربزرگ (پدری) به خونه بر می گشتیم،پشت چراغ قرمز که منتظر ایستاده بودیم یکی از گلفروشهای سیار سر چهارراه اومد کنار ماشین و بابای مهدی شیشه ماشین رو پایین آورد و چند شاخه گل نرگس از پسر بچه ای که شاید ۱۰-۱۱ سال بیشتر نداشت خرید.چراغ سبز شد و ما حرکت کردیم.

مهدی:مامان میخوام یه چیزی بهت بگم.

من:خوب می شنوم،بگو خوشگلم؟تایید

مهدی:مامان من دلم برای این بچه ها که تو این سرما(بارون هم می بارید) گل میفروشند خیلی میسوزه.افسوس

من:الهی فدای تو و دل مهربونت برم.بغل

مهدی که بخاطر قربون صدقه ی من انگار تازه نطقش باز شده بود ادامه داد:برای پیرمردهایی که موهاشون سفید شده و عینک هم دارند دلم میسوزه.

علی: برای چی آخه؟

من:حتماْ بخاطر موهاشون که دیگه مشکی نیست.

مهدی:نه خیر دلیلش رو نمیگمابرو ،فقط بدونید دلم خیلی میسوزه.رویا

**********

اِ اول ـــــــِ غیر اول ــه آخر چسبان و ه آخر تنها

 

اِنسان-اِمکان- پـِدر-نادِر- پـِسر- نامه-برنامه-کوزه –سوره

 

این چهارتا برادر        صدا دارند برابر

هر کس به اینها رسید    صدایشان را کشید

" اِ" اول است همیشه    جایش عوض نمیشه

نشسته است در اِنسان      آمده است در اِمکان

آمده است در پدر               در نادر و در پـِسر

"ــــ ِ" غیراول خوب میداند   زیر شکلها می ماند

ــه" چسبان است در آخر   دوست است با غیر آخر

آمده است در نامــه                در آخر بر نامــه

"ه: آخر دایم تنهاست     دایم با یک شکلیهاست

آمده است در کوزه       نشسته است در سوره

**************

چند شب پیش که از شدت خستگی وقتی رفتم تو اتاق این دو وروجک که خوابشون ببره ،خودم همونطور نشسته که سرمو رو تخت وروجک گذاشته بودم بین خواب و بیداری بودم که مهدی طبق معمول نطقش باز شد و منم که نمی فهمیدم چی میگه؟گفتم:خدا رو صد هزار مرتبه شکر که با صدای جیغ وروجک چنان خواب از سرم پرید که تا یکساعت بعد نتونستم چشامو رو هم بذارم

حالا حدس بزنید این جیغ بنفش در آن ساعت از شب بخاطر چی بوده؟؟؟

بعدش که خواب از سر من پرید شنیدم وروجک در حالیکه خیلی هم عصبانیهمنتظرگفت:به به ،چه مامان مهربونی هستی،واقعاْ که؟؟؟

من:چطور ؟مگه چی کار کردم؟

مهدی:دیگه میخواستی چیکار کنی؟من دارم میگم امروز حالم بدتر از دیروزه و تو خانم میگی خدا رو صد هزار مرتبه شکرقهر

من که هم ناراحت شده بودممن نبودم و هم بخاطر عکس العمل وروجک خندم گرفته بود گفتم:عزیز دلم من از نیمه شب که تو حالت بد شد  تا الان که نزدیک ۱۲ شبه اصلاْ استراحت نکرده بودم باور کن نشنیدم چی گفتی؟وحشتناکقربونت برم الهی زود زود حالت خوب میشه

مهدی:قهر

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:9 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیز سلام.

انشاءالله حال همگی خوب باشه و روز و روزگارتون بر وفق مراد و ایام به کامتون شیرین و خوش.

ته تغاری ما متاسفانه ،دچار سرماخوردگی یا حساسیت شده.اینو دکتر می گفت من فقط نقل قول کردم چون تب نداره و فقط آبریزش بینی همراه با سرفه،خلاصه از ساعت ۳ صبح سرفه زد تا ساعت ۵  صبح بعد از اِعمال دوا و درمونهای خانگی(پخت شلغم-بوخور آب جوش- جوشونده ی سرماخوردگی) مامان که بنده باشم،خوابیدافسوس و دیگه برای مدرسه هم بیدارش نکردم،عصر دوباره می برمش دکتر ببینم چی میگه؟؟

دکتری که چند روز پیش بردمش گفت:یکی از ریه ها ویزینگ داره ،و پرسید دچار تنگی نفس نمیشه وقت بازی یا در حالت عادی؟گفتم نه!!خیلی نگرانم خدا کنه این ویزینگ یا همون صدایی که دکتر شنیده زود برطرف بشه و مهدی از شر این سرفه ها ی پشت سرهم راحت و آسوده،انشاءالله.

دیشب از شدت سرفه ها لباش کمی تیره شده بود و ازم می پرسید :مامان،هیچکس بخاطر سرفه زدن خفه میشه؟گفتم:نه عزیز دلم .بغل

************

حرف "ز" رو هم روز یکشنبه معلمشون درس دادهدست والان بیشتر کلماتی که حروفش رو خونده باشه از روزنامه یا کتاب داستانهاش یا حتی داروها میخونه،مثلاْ پریشب که از مطب دکتر به خونه بر گشتیم بخاطر اینکه مطمئن بشه آمپول تجویز نشده،داروها رو که نگاه میکرد اونایی که بلد نبود نمیخوند ولی شربت "تو*سیان" رو خوند و از من پرسید درست خوندم ؟گفتم بله وروجک طبق معمول از خوشحالی به وجد اومده بود و بالا و پایین می پرید.

حرف "ز" رو با این شعر تمرین میکرد:

"ز" یک شکل دارد

زن-سوزن-باز-ساناز

شکل سُرسُره دارم         در سر یک نقطه دارم

هستیم با"ر" برابر           ولی یک نقطه بر سر

در همه جا می آیم         کشیده است،صدایم

در اولِ زن هستم             وسطِ سوزن هستم

در آخر باز هستم             آخرِ ساناز هستم

بعد از خوندن این شعر گفت:مامان امروز یاد گرفتیم بنویسیم سرباز تیر انداز است.سرباز-نماز-می دوزد-روز-سوز و....

بریم سر ماجرای دیکته نوشتن وروجک

من:بنویس ، "سرباز در نماز است."

مهدی:قهقههمامان خانم بگو سرباز تیرانداز است

من:باشه بنویس.کلافه

من:"سام ساز می زند."

مهدی:مامان،ساز یعنی چی؟ 

من:ساز  به انواع موسیقی میگن،مثل تار،گیتار،نی

مهدی:چه جالب!!!!بنویسم "سام سنتور می زند؟"

من:بنویس،"مادر دامن می دوزد."

مهدی:بنویسم؟ "مامان دامن می دوزد"؟تایید

من:عصبانی

************

تکیه کلامش این روزها "باور کن"شده،دیشب برام از یکی از دوستاش تعریف می کرد که: دوستم وقتی شش سالش بوده قلبش رو عمل کرده،پرسیدم برای چی؟گفت :آخه مشکل داشته.همونموقع علی گفت:جدی میگه،قلبش رو عمل کرده؟ابروو مهدی سریع گفت:باور کن.تایید

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8:5 توسط مامان مهدی |

 

وبلاگ مهدی سه ساله شد

فدای ژست گرفتنت دلبرکم:*

مهدی در منزل مادربزرگ پدری 

بالاخره  انتظار ته تغاری برای تولد وبلاگش  به پایان رسیدهورا دیشب وقتی بهش گفتم فردا وبلاگت سه ساله میشه از ته دلش ذوق زد و ابراز خوشحالی کرد.смайлы

بله دیگه سه سال از اولین روزی که این وبلاگ افتتاح شد گذشت ،تو این سه سال با دوستان مهربون و خونگرمی آشنا شدیم که همیشه همراهمون بودند و با گلهای قشنگی که بعنوان نظر برامون فرستادند دلمون رو شاد کردند  و خلاصه کلام هیچوقت تنهامون نگذاشتند همینجا اعتراف میکنم شدیدا به این دنیای وبلاگستان و بچه های دوست داشتنی و مامان های مهربون وابسته شدم طوریکه اگه یکروز خدای نکرده برق یا اینترنت قطع باشه ،انگار گمشده ای دارم колобокو هیچ جایگزینی نمیتونه ،جای دنیای وبلاگستان و خوندن شیرین زبونیهای جگر گوشه های شما دوستان عزیزرو برام پر کنهشرمنده.از تک تک شما مهربانان که تو این مدت همراهمون بودید و تنهامون نذاشتید بی نهایت ممنونمتایید و دستان پر مهرتون رو میبوسم.ومجدداً  در روز تولد سه سالگی وبلاگ "آقا مهدی ما" از همه ی مهربانانی که به وبلاگ ته تغاری رای دادند تا در جشن پرشین وبلاگ جز صد وبلاگ برتر انتخاب بشیم  صمیمانه سپاسگزاریم. دوستتون داریم و برای همه ی شما عزیزان و خانواده هاتون آرزوی تندرستی و شادکامی و موفقیت روز افزون در پناه خداوند متعال داریم.

 

**********

ته تغاری ما این روزها از ترس دکتر و آمپول مثل آدمای افسرده شدهافسوس و مرتب اشک می ریزهсмайлы،هر چی بهش بگم که هنوز دکتر نرفته داری برای چی گریه می کنی فایده نداره.کلافه

درسشون هم به حرف ایــ اول یــ وسط   ی آخر چسبان و ای آخر تنها رسیده و کلی به دایره کلمات  نوشتاریش اضافه شده دستولی داستان دیکته نوشتنش کما فی السابق ادامه داره مثلاً دیشب بهش دیکته می گفتمزودباش...

من:سیما سیب دوست دارد.

مهدی: مامان،بنویسم سام اَنار دوست دارد؟

من: آخه باید دیکته ای بنویسی که از حرف جدید هم داشته باشه.

مهدی: باشه مینویسم سینا سیب دوست ندارد.قهر

من:

عزیز دلمی:*

آخه پسر خوب مگه اونجا جای نشستنه؟؟؟

قربونت برم:*

تفکر برای مدل ژست گرفتن!!!

فدای خنده هات:*

ته تغاری ما با لبخند ملیحبغل

********

مهدی متفکر و خیره به سفره عقد و صندلیهای عروس و داماد(قبل از اومدن عروس و داماد)

شب عید غدیر هم جشن عقد بندان پسر عمه ی من بود و چون مهدی هم همراه من و فاطمه بود،وقتی آقا داماد و عروس خانم  برای خوشامد گویی به مهمونها و دادن اشانتیون جشن عقد به میز ما رسیدند این یادگاری فقط به دخترا داده میشدсмайлы منم حواسم نبود که برای مهدی هم بگیرممن نبودم،بعد از رفتن عروس و داماد مهدی رو به من گفت: مامان چرا از این قلبها به من ندادند؟ ابروگفتم آخه رسمه ،اینو فقط به دخترا میدن ،مهدی در حالیکه لباشو آویزون نگهداشته بود گفت چه رسم بدی من شب عروسیم فقط به پسر بچه ها  قلب میدم آخه اونها هم دوست دارند .

*********

مهدی:مامان بیا از این شاهکار من عکس بگیر بذار تو وبلاگمو زیرش بنویس تنظیم  ِ(تزئین) دسر توسط مهدی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:40 توسط مامان مهدی |

 فدای  تو و مشق نوشتنت:*

"وقتی خانم معلم به کلاس اومد اول دعای سلامتی امام زمان (عج) رو خواندیم و بعد هم خانم معلم آیة الکرسی را خواند و بعد هم بهمون گفت:یک خبر خوبی دارم و یک خبر بد.خبر خوب اینه که:امروز به یک نانوایی می ریم و از نانوایی بازدید می کنیم تا یاد بگیرید که نان چطوری درست میشه،و خبر بد اینکه یکی از بچه ها الکی به مامانش گفته بود خانم معلم منو زدهدروغگو و مامان برو تو مدرسه.بازنده

با صف رفتیم تو حیاط مدرسه که سوار سرویس بشیم،بچه های آخر صف بقیه رو هول داده بودند و بچه ها مثل دو مینو ریخته بودند رو همابله ،فقط سه نفر اول صف هنوز ایستاده بودند.قهر

سوار سرویس شدیم و با راه افتادن سرویس صلوات فرستادیم وبطرف نانوایی حرکت کردیم.وقتی رسیدیم به نانوایی پیاده شدیم،توی نانوایی نانوا گفت: گندم رو در سیلو نگهداری می کنند و بعد در کارخانه ها آردش می کنند اینجا ما آرد رو با آب قاطی می کنیم تا خمیر بشه بعد خمیر رو صاف میکنیم و روی دستگاه میگذاریم تا گرم بشه و بپزه و ما میفروشیم به مشتری تا نان رو بخورند.

نان نعمت خداست ،هر جایی که دیدین نان افتاده ورش دارین(بردارین)و بگذاریدش کنار تا هیچکس پا روش نذاره چون خدا ناراحت میشه و خودتون هم هیچوقت روی نان پا نگذارید"

 

توضیح:دیروز تو مدرسه نــ غیر آخر و ن آخر رو یاد گرفته بودند و بخاطر این درس اونها رو به نانوایی برده بودند. متن بالا ،گفته های مهدی  در مورد بازدید از نانوایی بود ،چون معلمشون ازشون خواسته بود برای مامان و بابا تعریف کنند و اونها بنویسند تا بچه ها به مدرسه ببرن.смайлы

*********

تو مدرسه زنگ زلزله رو هم زدند،مامان اینقدر خنده دار بود که خدا میدونه

من: چطور؟

مهدی:آخه بچه ها فقط سرشون زیر میزشون جا میشد دیگه بقیه بدنشون بیرون بودمن نمی فهمم اگه آجر بخوره تو کمر آدم مگه نمیشکنه؟یعنی فقط باید سرمون جاش امن باشه؟

من:آخه سر مهمترین و حساسترین قسمت بدنهاگه خدای نکرده ضربه بخوره و طرف بیهوش بشه اونوقت خطرناکه

مهدی: عجـــــــــب!!!

*********

دیشب وقتی بهش دیکته می گفتم با نوشتن اَنار و آناناس کلی ذوق زدсмайлыکه کلمات جدید رو یاد گرفته و خودش میتونه بنویسدشونبغل

فدای نگاه قشنگت:*

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:50 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

از روز شنبه درس تــ غیر آخر و ت آخر رو یاد گرفتیم هوراو الان میتونیم بنویسیم  و بخونیم: دَست - دوست- تاب- تات- تَمام- دوستَم- دَستَم

دیروز وقتی مامان و بابا خونه نبودند داداش خوبم علی بهم دیکته گفتدستو منم تمام کلماتی که بهم گفت درست نوشتم و علی زیر دیکته م نوشت:هزار و سیصد آفرینсмайлыبعد هم با علی رفتیم و چند نمونه برگ جمع کردیم تا من به مدرسه ببرم

وقتی بابا و مامان به خونه اومدند برای علی یک White board جایزه گرفته بودند و برای منم یه دفتر نقاشی و یه جعبه مداد رنگیچون من White board  داشتمبعد هم رفتیم بیرون تا علی کاپشن انتخاب کنه و بابا براش بخره .منم تو انتخاب کاپشنش نظر دادم و گفتم همونکه دو تیکه است بخرتاییدو علی هم همونو خرید که هم شیکه و هم بهش میاد

قسمت۲

چند روز پیش بابای بچه ها شیرینی  حاج بادام یزدی خریده بود تا بچه ها به جای خریدن و خوردن پ ف ک از این شیرینی استفاده کنند که ضرر نداشته باشه.اتفاقاْ مهدی خیلی از این شیرینی خوشش اومده و میخوره

علی از من پرسید:مامان،چرا به این شیرینی میگن حاج بادام؟

مهدی: من میدونم

علی: اِاِاِ؟؟؟

مهدی:آخه یه بار قبلاْ از مامان پرسیدم چرا به بابا بزرگ میگی حاج آقا؟و مامان گفت:چون به حج یا همون مکه،خونه خدا رفتنداین بادام هم حتماْ حج رفته که بهش میگن حاج بادام

علی:واقعاْ؟؟؟؟؟

من و بقیه:

مهدی:ابرو

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:7 توسط مامان مهدی |

 

ته تغاری تمیز و عزیز:*

فدات بشم من

جمعه 29 آبان

 

در حالیکه با سیب مورد علاقه ش (عروسکی) بازی میکرد و می پروند تو هوا و دوباره می گرفتش

 بی مقدمه گفت: سوگند  میخورم که کوشا باشم.  کــَشـــــتی(اینو بر وزن تک بیر و خیلی محکم و با صلابت بخونید ،مثل وقتهایی که میخوان به نظامی ها درجه بدهند) بعدشم گفت الله اکبر ،الله اکبر.......

من و محمد:    بهش گفتم عزیز دلم کشــتی نیست بازنده اونکه بچه ها می گن تکبیره،تایید بعدشم اینو از کجا یاد گرفتی که سوگند میخورم کوشا باشم؟

علی:  این آخرین قسمت از دعای صبحگاهیه که هر صبح یکی از بچه ها سر صف می خونه.

مهدی: مامان،کوشا یعنی چی؟متفکر

من: پر تلاش،کسیکه برای یادگیری کوشش زیادی میکنه.

مهدی:سوگند یعنی چی؟

من:یعنی قسم میخورم.

مهدی: اوهوم

 

***********

مهدی: فاطمه خانم معلـّم ما ،وقت بازی میگه: دقّت کن ،دقّت کن !!آفرین آفرین،باهوش باهوش.دست

فاطمه :خوب  بعضی معلمهای ما هم میگن دقت داشته باشین.بازنده

مهدی:

 

**********

مهدی: درسمون روز سه شنبه او اول  و غیر اول و الان میتونیم بنویسیم.بود- سود- بودَم- مسموم-بو- مو-آسود-

 

ته تغاری گلم از کتاب داستانهاش کلماتی رو که خوندنش رو(تو کتاب بخوانیم)یاد گرفته پیدا میکنه و با شور و شوق وصف نا پذیری می خونه و با هیجان میاد و به منم میگه تا مطمئن بشه درست خونده.

 

 گزارش مصور  بازی با سیب مورد علاقه ته تغاری

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:32 توسط مامان مهدی |

 

قبلاْ هر وقت به هر دلیلی میگفتم پیر شدم ،مهدی شاکی میشد و می گفت نه مامان خانم تو هنوز جوونیو این بخاطر برداشت مهدی از پیر شدن بودچون  فکر میکنه مردن تو جوونی اتفاق نمی افته و وقتی من می گفتم پیر شدم بچم فکر میکرده مرگم نزدیکهاین مقدمه چینی رو داشته باشید تا ادامه ش رو براتون بگم.

چند شب پیش درست بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ،آقا یادش اومده که باید دیکته بنویسهحتماْ داستان دیکته نوشتنش رو یادتون هست(دو پست قبل)هر چی ازش خواستم بخوابه تا فردا صبح بهش دیکته بگم قبول نکردو بلند جیغ می کشید که نه باید همین امشب بهم دیکته بگیتازه جالبش اینه که آقا سر جاشون خوابیده بودند و انتظار داشت من برم کیف و دفترشو بیارم دو دستی بذارم جلوش و بشینم با اعمال شاقه دیکته بگمکه من یه کلمه بگم و اون هر چی دلش خواست بنویسه.خلاصه طاقتم تاب شد و سرش داد کشیدم که :اصلاْ به من چه؟میخواست یادت نره و سر شب بجای ورجه وورجه کردن بیای دیکته بنویسی

مهدی: وااااااای، حیفش،علی ،مامان دیگه راستی راستی پیر شده وکم حوصلهقهر

من:واقعاْ؟؟؟ ،خوب خدارو شکر که قبول کردی

مهدی: مامان خانم ،پیر یا جوون  فرق نداره بیا بهم دیکته بگو خودم رفتم کیفمو آوردم.

من: واقعاْ خسته نباشیشرمنده

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:43 توسط مامان مهدی |

داستان  دیکته نوشتن مهدی:

من:بنویس اَسباب

مهدی: مامان بنویسم اَساس؟

من: باشه بنویس!بعد از اساس بنویس اَسَد

مهدی: مامان ،بنویسم سَبَد؟

من:باشه بنویس!بنویس :بابا با اَسب آمد.

مهدی: بنویسم بابا با داس آمد؟

من:منتظرتو که هر چی دلت خواست نوشتی این اسمش دیکته نیست

مهدی: اسمش چیه پس؟آخه خانممون گفته حتماْ دیکته بنویسیدبازنده

من:کلافهعجب رویی داری بچّه!!!شرمنده

********

دیشب هر کدوم از اعضا خانواده سرشون به کار خودشون گرم بودو منم داشتم بافتنی می بافتممهدی هم با دقت و حوصله  نقاشی می کشیدبغلبعد هم از زوایای مختلف به نقاشی نگاه میکرد و لبخند ملیحی روی لباش می نشستکه دفترشو گذاشت جلوی من و گفت :مامان ببین نقاشیمو

منم گفتم:به به ،خیلی قشنگه .

مهدی: به این میگن استعداد!!!смайлы

من:

گزارش مصور استعداد

فدای تو و نقاشی کشیدنت:*

الهی قربونت برم پسر هنرمندم

باغ و طبیعت و پرنده ها و یه عالمه درخت میوه

شانه به سری که صفحه قبل کشیده همراه( عمواکبری ) تلویزیون کشیده

 

*****************

و حالا عزیزان دل عمه

فدات بشم عروسک ملوس:*

اگه گفتین این پرنسس کوچولوی خوشگل کیه؟

قربونت برم نفس عمه:*

محمد صالح عزیز دل عمه (داداش  غیرتی ِ پرنسس)

توضیح: عصر جمعه وقتی ما و  دایی بهمراه خانواده ی گلش   مهمون بابابزرگ بودیم ،لباسهایی که مامان بزرگ براشون بافته بودند رو پوشیدند تا مامان بزرگ نتیجه هنرشون رو ببینند من فرصت رو غنیمت شمردم و از این دو عزیز عکس گرفتم. 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:44 توسط مامان مهدی |

پنجشنبه ۲۱ آبان

مهدی و علی از مدرسه به خونه اومدند...بغل

مهدی:مامان آبمیوه هایی که صبح برامون خریدی ،فاسد شده بود

من: چراااااااااا؟آخه تاریخ انقضا ءش مال فروردین ۸۹ بود

علی: مامان،الکی میگهدروغگو ،مال من که خراب نبود

مهدی: اگه خراب نشده بودبازنده،پس چرا به جای اینکه  مزه انبه ،داشته باشه،مزه ی لواشک گندیده میداد؟؟

من:

**********

دیشب یکی از دوستان به موبایل  بابای مهدیتلفن تماس گرفته بود ....

بابا بعد ازسلام و احوالپرسی دومرتبه پشت سر هم گفت:خدا رحمتشون کنه،خدا رحمتشون کنه

مهدی بعد ازشنیدن حرف بابا:خدا رحمتشون کنه

من دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقش تا ازش علت خندیدنش رو بپرسم؟

مهدی:آخه بابا داره به اون بیچاره میگه :خدا رحمتشون کنه

من: خوب چه اشکالی داره؟

مهدی: مامان خانم تو رحمت رو تو  سریال "ش م س ا ل ع م ا ر ه"  ندیدی مگه؟

من: بله دیدم ،چه ربطی داره؟

مهدی:بابا چرا دعا می کنه که این بنده خدا "رحمت" بشه

من:    مجید دلبندم،خدا رحمتش کنه ،یعنی خدا ببخشدش،یعنی خدا بیامرزدش،نه اینکه بشه رحمت تو ش م س ا ل ع م ا ر ه !!!

مهدی:ابروعجب!!!!!!!

**********

امروز صبح بعد از بیدار شدن....

مهدی: مامان،وقتی خواب هم هستیم قلبمون کار میکنه؟

من:قلب همیشه کار می کنه،چون اگه یک لحظه قلب ازحرکت بایسته دیگه نمی تونیم زنده بمونیم.

مهدی:اوهوم،ریه هم همیشه کار می کنه وگرنه نمی تونیم نفس بکشیم.

من: درسته.دست

مهدی: مامان،کاش تو یا بابا دکتر شده بودین ،دیگه وقتی مریض میشدم نمی ترسیدم که اگه دکتر بهم آمپول بده چیکار کنم؟؟

من:خوب دیگه نشدیم.

*********

پی نوشت:امروز ۲۲ آبان ماه و چهارمین سالگرد  تولد ریحانه جون دختر دوست داشتنی و خوشگل زهرا جونه ،این روز رو از صمیم قلبم به ریحانه عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال میخوام که ریحانه جون سال های سال در کنار عزیزانش با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیره انشاءالله.ریحانه جون تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:9 توسط مامان مهدی |

چهارشنبه 20 آبان

 

قسمت 1

 

مهدی: مامان،امروز حرف ســ غیر آخر و س آخر رو یاد گرفتم و الان می تونیم بنویسم:

 اَساس- اَسب- اَسباب-سَبَد-سام-سَبا-سَما-

من:آفرین پسر خوب و عزیزم.

مهدی:مامان،راستی من مبصر شدم.

من:به به، بازم مبارکه.دست

مهدی: خانم به من گفت از فردا مبصر بهداشت کلاس باشم.هورا

من:مبصر بهداشت کارش چیه؟

مهدی:باید دستهای بچه ها رو نگاه کنه تا ناخن هاشون بلند نباشهتایید،و موهاشون هم بلند نباشه ،تازه باید لیوان همراهشون باشه برای آب خوردن.

من:آفرین پسر عزیزم.

 

***********

داشتم نماز می خوندم که مهدی اومده جلوم وایساده و میگه : مامان،اگه بمیریم و بریم تو بهشت ،اونجا ازمیوه های بهشتی بخوریم ،خدا ما رو از بهشت میندازه بیرون؟

منم که نمی تونستم جوابشو بدم ،اصلاً بهش نگاه نمیکردمقهر ،که گفت: مامان،میدونم تو نماز نباید حرف زد ولی با ابروهات که میتونی جواب بدی

من:منتظر

مهدی: مامان اگه جوابت بله است سرتو بیار پایین و اگه جواب نه است ابروهاتو بده بالا.ابرو

 

به نظر شما  من  با این فسقلی که دم به دقیقه سؤال براش پیش میاد باید چیکار کنم؟؟؟کلافه

 

بعد از نماز بهش گفتم :نه خوشگلم خدا میوه های بهشت رو برای کسانیکه تو بهشتن آفریده.بازنده

مهدی: عمراً رویا،من که فکر میکنم پرتم می کنه بیرون(شوخیاگه از میوه ها بخورم)

من:  چرا اینجوری فکر میکنی؟؟؟وحشتناک

مهدی: آخه بنده خدا حضرت آدم فقط یه دونه گندم خورده بود که انداختش بیرون.

من: چون اونموقع خدا به حضرت آدم گفته بود گندم نخوره ،و با خوردن گندم یعنی از فرمان خدا سرپیچی کرده بود و به همین خاطر....

مهدی: عجب!!!

 

*********

بعد از گذشت یکی دو ساعت

مهدی: مامان  حسـّاس یعنی چی؟

من:یعنی حسّـاس بودن

مهدی: این که شد هموووووووووووون

من: خوب چیکار کنم؟؟زودباشیعنی خیلی زود عکس العمل نشون دادن ،نسبت به سرما،گرما،عصبانیت،شادی و......شرمنده

مهدی: خوب همون اول می گفتی

من:ابرو

**********

شکلات خورده بود و دندونش درد گرفته بود،مامان نمیشه منم همه ی دندونامو بکشم و دندون مصنوعی بذارم؟؟

من:چراااااااااااا؟

مهدی:آخه دیگه دندون درد نمیشم و مسواک زدنشون هم راحته ،میاری بیرون و میگیری دستت مسواک میزنی.

من:

**********

پی نوشت مهم: فرا رسیدن ۲۵ ذی القعده روز دحو الارض (فردا جمعه) روزی که زمین از زیر کعبه گسترانیده شد، روز تولد زمین، رو به همه ی شما عزیزان تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم.در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید.انشاءالله همگی حاجت روا باشید.اللهم عجل لولیک الفرج

برای دانستن  فضیلت عبادت در  این روز اینجا     کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:51 توسط مامان مهدی |

عشق مامان:*

چند شب پیش ،طبق معمول وقت خواب ،و بعد از خاموش شدن لامپهای خونه،مهدی دوباره هوس کرده بود که به اطلاعات عمومیش اضافه کنه

بدلیل دیدن سریال" م س ا ف ر ان"

مهدی: مامان، جایی به اسم  سوو ِ د  اصلا وجود داره؟

من: سوئد ؟؟

مهدی:بله همون سوئد؟

من:بله.

مهدی:کجاست؟ توی فضا؟

من:نه،سوئد اسم یه کشوره که اتفاقاً رو کره زمین ِ.

مهدی: عجب!!!پس چرا فضائیها میگن ازسوئد اومدن؟

من: چون نمیخوان همه بفهمن فضائی هستن

مهدی: این" ص دا و س ی م ا" همش دروغ مفت میگهزودباش

من:

*******

مبین ،عزیز دل عمه:*

دو روز پیش مبین(پسر دایی مهدی) اومده بود خونه ی مابغلمیخواست در مورد یکی از برنامه هایی که دیده با فاطمه حرف بزنهتایید

مبین: عمه؟

من: جونم؟

مبین در حالیکه به فاطمه اشاره میکرد بازندهگفت:با این یکی  عمه هستم با شما نیستم

مهدی:این یکی دختر ِ عمه هست

مبین:ولی من دوست دایَم(دارم) به فاطمه هم بگم عمه

مهدی: خوب اگه تو بهش بگی عمه ،ما هم باید بهش بگیم خاله

فاطمه:اشکال نداره مبین جون تو بگو عمه

مهدی:فاطمه  چرا "نمی ف ه م ی "؟ فقط بچه های داداشات  ،یعنی بچه های ما ،باید بهت بگن عمه

 

من و فاطمه:

فدای چشمات برم دلبرکم:*

مبین عزیزم

**********

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:16 توسط مامان مهدی |

 

فدای اخم و عصبانیتت بر م من

مهدی جونم(مجسمه اخموی من) بغلدوستت دارم

دوشنبه 18 آبان

 

تلویزیون روشن بود و برنامه ی مستند درباره ی انواع پرندگان پخش میشد و علی و مهدی هم با دقت برنامه رو دنبال میکردند....

مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق، میگن مرغ عشق؟

من: نمیدونم،فکر کنم چون دو تاشون همدیگرو خیلی دوست دارند.

مهدی:مگه بقیه پرنده ها همدیگرو دوست ندارن؟

من:چرا دوست دارند ولی اینا بیشتر

مهدی:عجب!!!

همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ و.....

مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟

من: نــــــــــــــه،اینهمه پرنده هست تو  گیر دادی به عظیم الجثه ترینشون؟؟؟

مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟

من: بزرگترین

مهدی: مامان خانمابرو،عوضش با یک تخم شتر مرغ 16 نفر سیر میشنبازنده

من:    وزیر اقتصاد ،اونوقت نمی بینی برای سیر کردن شکم  شتر مرغ باید به اندازه ی غذا دادن یه گوسفند هزینه کرد؟؟

مهدی: عجــــــب!!!!

 

**********

دوباره وقت خواب

مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟

من:24 ساعت

مهدی: دو شب وروز؟

من:48 ساعت

مهدی:3 شب و روز؟

من:72 ساعت

مهدی: 4 شب و روز؟

من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟شوخی

مهدی: خودم میدونم 96 ساعت

من: خوب ، منو امتحان می کنی؟؟

من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم ،اول حدس زدم اینا رو قبلاً از کسی پرسیده و الان از حفظ میگه ولی بعد که پرسیدم از کجا می دونستی؟؟

مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه.

من:الهی فدات بشمبغل با این جمع کردن  ذهنی اعداد.دست

مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟смайлы

من:الهی قربونت برم.

**********

پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد آقا  سید محمد طلا ست.این روزقشنگ رو از صمیم قلب ،از طرف خودم و مهدی و علی به محمد عزیزو بابا و مامان مهربونش زهراالسادات تبریک و شاد باش عرض میکنمهورا و ازخداوند بزرگ میخوام در پناه خودش و سایه بابا و مامان محمد رو سلامت و شاد نگهدارد انشااللهو سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرند.محمد جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:8 توسط مامان مهدی |

یکشنبه ۱۷ آبان

من از مهدی خواستم در مورد اتفاقاتی که تومدرسه افتاده و درس جدیدشون برام بگه تا تو وبلاگش بنویسم

مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم  :بام- دام- بادام- دام -بم-

من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتیدستخوب دیگه چه اتفاقی تومدرسه افتاد؟

مهدی: یه اتفاق زشت

من:چه اتفاقی؟

مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کردقهر

من: آخه چراااااااا؟

مهدی: من چه میدونم؟شوخیتازه،ازبس بچه ها گفتند ......(همون دانش آموز  ) تو شلوارش ج ی ش کردهزودباشامیر علی(یه دانش آموز دیگه) حالش بد شد و  ا س ت ف ر ا غ کردوحشتناک

من: عجب!!!معلمتون چی گفت؟

مهدی: هیچی

ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اووووووووووووووووشرمنده

***********

دیشب وقت خوابمنتظر

مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادیبازنده  اونوقت میرم می خوابمتایید

من:بفرما؟؟کلافه

مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟

تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد)وگفتم ساعتههورا

مهدی: آفریــــــــنخوب حالا اگه بری تو اتاق تاریک و یه شمع باشه و یه گاز و یه کبریتколобок ،کدومو اول روشن می کنی؟

من:کبریت

مهدی:آفریــــــــــندستمامان،می دونستی خدا وجود داره ولی نمیشه ببینیمش؟؟

من:بله عزیزم

مهدی:  کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟

من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداستمثلاْ سوره ی حمد -توحید و.... هر چی وجود داره نشانه های وجود خداست ،نشانه های قدرت خداستبغل

مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟

من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست

مهدی:کاش میشد ببینیمش

من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن ،وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم تو میتونی دوست داشتنو ببینی؟

مهدی: نه مامان نمیتونم

من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم

مهدی: چه جالب.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:33 توسط مامان مهدی |

دیروز بعد ازرسیدن  مهدی و علی به خونه،  در مورد روزنامه دیواری پرسیدم :چطور شد؟ معلم بهداشت چی گفت؟

علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم.

مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات حال کردی مامان؟ چقدر می گفتم خبری ازجایزه نیست؟؟

من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن تا معلم بهداشت از بینشون یکی  انتخاب کنه

مهدی:بالاخره معلوم میشه

********

مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟

من:یعنی احساس خستگی

مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟

من:کلافه

مهدی:باشه مامان عصبانی نشو ،فهمیدم فهمیدمدروغگو

من:

*********

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:23 توسط مامان مهدی |

pesaraye ghashangam:*

روز پنجشنبه تو مدرسه علی ومهدی ،معلم بهداشت مدرسه گفته بود:هر کسی در مورد آنفلوآنزای خوکی مطلب جمع آوری کنه و توی روزنامه دیواری بنویسه و بیاره مدرسه  جایزه میگیرهعلی طبق معمول عاشق شرکت تو برنامه های فرهنگی مدرسه استهمینکه رسیدند به خونه مشغول جمع آوری مطلب شد مهدی هم که بر عکس اصلاْ دوست نداره تو مدرسه، بخاطر جایزه هم کاری انجام بده وقتی علی می گفت:همه چی رو پیدا میکنم و می نویسم تو روزنامه دیواری و آخرش اسم تهیه کنندگان رو می نویسم علی و مهدی....

مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست

علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر گذشتی ،این خودش کمکه

مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دنبازنده

علی:مهدی کمتر حرف بزن وگرنه اسمتو پایین روزنامه نمی نویسم

خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشهدست

بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن

توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستندبغل

مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم ،از چسب مایع استفاده کنین

علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه

مهدی:خوب بشهحالا فکر میکنی چه جایزه نفیسی میخوان بهت بدن؟؟خیلی زحمت بکشن یه پرگار بهت میدن

علی:

بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شدهورا

اینم حاصل تلاش دو تا داداش

***********

یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه استابرو و برنده این شرط  ده هزارتومن جایزه داشت، اینقدر اصطکاک دو لایه زیاد بود که بابا نتونست از هم جداشون کنه زودباشو در همین گیر و دار مهدی موفق شد دو لایه رو ازهم جدا کنه و با صدای بلند گفت: من تونستم جداشون کنم بابا ده هزار تومن رو بُرد смайлыبابا هم خوشحال و راضی از اینکه قرار نیست ده هزارتومن به برنده شرط بده و ازخیر گرفتن ده هزار تومن هم طبق معمول گذشت،که وروجک زرنگ ما گفت: بابا حالا  پنج هزار تومن ،یعنی نصف شرط رو بده به من که نجاتت دادمتایید

بابا وبقیه :

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:26 توسط مامان مهدی |

عشق مامان فروردین86

دیروز هم وروجک  دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود،طبق معمول خیلی خونسرد و ریلکس: اشکال نداره چون تکلیف نداشتیم که.

 

پنجشنبه 14 آبان

 

مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند،مهدی با چشمانی نیمه باز لقمه های آماده شده رو با چای شیرین نوش جان میکردсмайлы .و علی هم طبق معمول حرص میخورد و به مهدی تشر میزد....

 

علی:مهدی،زودباشعجله،هنوز لباسهاتو نپوشیدی،من امروز به راننده نمیگم وایسه تا تو بیایی

مهدی:خوب نگو ما آژانس میگیریم و با آژانس میام تازه بهترم هست.

من:علی نمیخواد عجله کنی،هنوز وقت هست بذار صبحانه ش رو بخوره.

علی:نه حالا عجله کردن من تأثیری هم روی آقا(مهدی)میذاره!!!

مهدی:

 

*********

وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد برای شستن دست و صورتش (تو آشپزخونه)شیر آب رو که باز کرد گفت:مامان،میخوام یه چیزی در مورد آنفلونزای خوکی برات بگم.

من:بگو خوشگلم

مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده و اونا رو می کشته ،کم کم اومده تو آدمها و روشون تسبیر(بر وزن تأثیر)گذاشته.

قبل از اینکه من اشتباهشو بگم...

علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر

مهدی و من:

 

***************

و حالا اون دو تا خبر خوب:

پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون نور چشمان مامان تیدآ ی مهربون و بابای خوبش سوم آبان ماه به دنیا اومده. بابا و مامان درسا جون چشمتون روشن و  قدم نورسیده مبارکتون باشه. الهی جشن فارغ التحصیلی و جشن عرو سیشو ببینید.انشاءالله همیشه سلامت و شاد باشید در کنار هم. درسا جون به این دنیا خوش اومدی عزیزم.بغل

 

پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون پسر عزیزو دوست داشتنی ِ مامان فیروزه مهربونه. این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آرین عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و ازخداوند متعال میخوام سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرید. آرین جون تولدت مبارک

*********

بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر ژاکت ته تغاری تموم شد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:37 توسط مامان مهدی |

دوشنبه 11 آبان

 

مهدی بعد از رسیدن به خونه....

مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟

من:معاون ، یک کلمه عربیه و معنیش یعنی همکار(کمک دهنده) ولی در اصل جانشین مدیره،و هر وقت مدیر نباشه،معاون میشه مدیر.

مهدی:چه جالب!!!!

 

*******

امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ    دست

معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب) смайлыدیشب که بهش دیکته می گفتم ازش خواستم بنویسه اَ دَ ب -آداب باز هم مثل روز جمعه چنان به وجد اومده بود смайлыکه منم از خوشحالی وروجک  اشک می ریختم

 

*******

امروز صبح(12 آبان 88)

 

من: مهدی-علی بیدار شید دیرتون شدعجله ،سرویس رفتکلافه

علی سریع بلند شد که دست و صورتشو بشوره

مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود خمیازه: سرویسمون رفت که رفت ،من نگران نمیشم.

من: بلند شو بچّه اینقدر لفتش نده منتظر،زودباشزودباش باید صبحانه تو بخوری.

مهدی: نمیخوام برم مدرسه.

من:کلافه

بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفرهشرمنده.،همینطور که براش لقمه میگرفتم ازش پرسیدم تو اصلاً معنی ِ نگران رو می دونی ؟که میگی سرویس بره نگران نمیشم؟؟

مهدی:بله

من: خوب معنیش چی میشه؟

مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه.

من:عجب!!! واقعاًخسته نباشی

مهدی:خواهش میکنم.

قربونت برم نفس من:*

        عشق مامان و بابا (خرداد۸۶)

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:10 توسط مامان مهدی |

تو ماشین بودیم که مهدی سفارش آبمیوه  داد و بابا کنار خیابون ایستاد تا از سوپر مارکت سفارش آقا رو اجابت کندبعد از خوردن آبمیوه ،مهدی از من دستمال کاغذی خواست تا دستهاشو پاک کنهجعبه دستمال تموم شده بود از داشبرد ماشین جعبه جدید رو بیرون آوردم که اتفاقاْ مارکش گ ل ر ی ز بود،یه دفه با صدای بلند مهدی که: مــــــــــــامـــــــــــان صبر کن،آروم بازش کن آخه ممکنه توش یه عالمه پول باشه اونوقت هر دوتامون از ماشین پرت میشیم وسط خیابونколобок

من: چقدر تو خوش باوری بچه ،اینا که تو تلویزیون می بینی همش تبلیغه

مهدی: مامان خانم،خودم هم میدونم تبلیغهفقط میخواستم هیجان درست بشه

من:

********

مهدی: مامان امروز یکی ازبچه ها توکلاس خوابش برده بود

من: حتماْ دیشب دیر خوابیده بودمعلمتون چیکار کرد؟

مهدی:با مو*با*یلش ازش عکس گرفت بعد هم به آقای فتحی نشون داد

من:ازاین به بعد شب زودتر بخواب وگرنه توهم به سرنوشت همکلاسیت دچار میشی

مهدی:

***********

دیروز مبین (سه سالشه-پسر دایی مهدی) اومده بود خونه مون وقتی فلوراید رو دست علی و مهدی دید...

مبین:این دیگه چیه؟

مهدی:فلورایده، ازمدرسه بهمون دادند تا ازاین به بعد تو خونه استفاده کنیم.

مبین:یعنی میخواهید باهاش موهاتونو فشن کنید

مهدی:تو از حالا اینجوری باشی وقتی همسن من بشی دیگه چی میگی؟؟

من:انگار مهدی خودش چند سالشه؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:51 توسط مامان مهدی |

دیروز عصر بعد از کلی گشت و گذار در خیابانها ی شهرمون بالاخره موفق شدیم  یک آرایشگاه که باز باشه بیابیم.قبل ازیافتن آرایشگاه:

مهدی: مامان خدا کنه نخواد با دریل( derail)موهامو کوتاه کنه زودباش

من: دریل کجا بود پسر؟؟؟

مهدی: چمیدونم اسمش چیه خوب؟؟؟ابروصداش اعصابمو می ریزه به همکلافه

من: مجید دلبندم اون اسمش ماشین سلمونی(ریش تراش برقی)

مهدی: من که ویش(ریش)ندارمچرا اونو روشن میکنه میذاره رو سرم؟؟ 

من:برای مرتب کردن موها هم ازش استفاده میشهکلافه

********

تابلوی آرایشگاه با عکس هنر پیشه سینما و تلویزیون  "ح م ی د گ و د ر ز ی" طراحی شده بود،همینکه وروجک از ماشین پیاده شد با انگشت به تابلو اشاره  کرد و پرسید: مامان خودش موهامو کوتاه میکنه؟

من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم:خوب معلومه دیگه،زود برو عجلهتا مشتری نیومده.

مهدی:

البته بعد از رفتنش وقتی تابلو رو دیدم متوجه منظور وروجک شدم ولی دیگه دیر شده بود.

 

 فدات بشم من:*

 خوشگل مامان بعد از کوتاه کردن موهاش(از دریل هم استفاده شده بود)

 

************

بعد از اینکه به خونه برگشتیم رفت حمام ،داشتم خشکش میکردم که....

مهدی: چقدر این مادر ِ بدبخت زحمت می کشه!!!!

من:  کدوم مادر بدبخت؟؟؟

مهدی: خوب معلومه دیگه تو.

من:اولاً هیچ مادری بدبخت نیست ،  چون مادره ،بعدشم داشتن پسر گل و تمیزی و خوشگلی مثل تو آخر ِ خوشبختیه.بغل

مهدی:

 

**********

از حمام اومده بیرون بهش میگم شما این هفته تکلیف نداشتین؟؟؟

مهدی:الان میرم نگاه می کنم ببینم داشتیم یا نه؟؟؟

من: خسته نباشی ،دانش آموز وقت شناس.

مهدی کیفشو باز کرد و طبق هر پنجشنبه یه برگه تایپی که باید کامل می شد بعنوان تکلیف شب داشت.смайлы

ولی وقتی خواست جامدادی رو از کیفش بیاره بیرون خبری ازش نبود ،چون جامدادی هم به سرنوشت کلاه  دچار شده بود و وروجک بازیگوش ما توی مدرسه جاش گذاشته بود،من بهش گفتم:خوبه خودتو  تو مدرسه جا نمیذاری!!!خیلی خونسرد میگه:مامان یعنی چی؟

باید اول کلمات رو کامل میکرد مثلاً شکل آتش رو کشیده بود و زیرش نوشته بود …..تـَش و مهدی قسمت  نقطه چین نوشت آ  دستو کلمه دوم شکل باران رو کشیده بود و …..ران و مهدی تو جاخالی نوشت بادست

ولی قسمت دوم تکلیف  اینقدر براش هیجان داشت که از خوشحالی به وجد اومده بود و سر از پا نمیشناختсмайлы

شکل دو تا سیخ کباب کشیده شده بود و زیرش نوشته بود کـَ……. و مهدی جا خالی رو با " باب" پر کرد و از ته دلش ذوق میزد که می تونه بنویسه ،شکل بعد هم پدری که فرزندش رو در آغوش گرفته بود و زیرش…… بود که مهدی نوشت بابادست

عشق من:*

عزیز دلم در حال رنگ کردن قسمتهایی که "ب" نوشته شدههورا

نفس مامان:*

اینجا خودشبغل گفت: مامان طوری عکس بگیر که نقاشی معلوم بشه

عمر مامان:*

امروز صبح قبل از رفتن به مدرسهبغل

امروز شنبه ۹ آبان یاد گرفتیم بنویسیم اَ  اول ــــــــــَ  غیر اول .الان میتونیم بنویسیم بـــَ

 ****************

اینم نتیجه پیشرفت بافت ژاکت مهدی

یک آستین و پشت لباس با یقه مونده

بی فکر پیش اگه خدا بخواد انشاالله تا ۴شنبه  همین هفته کاملش میکنم

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط مامان مهدی |

 

میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا علیه السلام را به ساحت مقدس ولی عصر عج و تمامی شیفتگان و شیعیان آنحضرت بویژه شما گلچهرگان و دوستان عزیزتبریک و شاد باش عرض میکنم

دیروز تصمیم گرفتیم ف م ن ی س تیколобок در کنسرت خواننده پاپ شرکت کنیم(با خواهران عزیز و دختر گلم)ولی وقتی دیدیم علی هم خیلی دلش میخواد بیاد براش بلیط گرفتیمو همین بلیط گرفتن باعث شد وروجک هم دلش بخواد با ما بیادزودباشآخرشم ما با این دلهای مهربون نتونستیم ف م ن ی س ت ی بریم جایی

حالا از بی نظمی و بی برنامگیمنتظر رئیس سالنی که برنامه اجرا می شد چیزی ننویسم بهترهولی عکس العمل و حرفهای مهدی برامون جالب بود که اینجا می نویسم

قبل از رفتن:

مهدی رفته بود طبقه پایین خونه بابابزرگ،

مهدی:اینقدر خوابم میاد که خدا می دونهخمیازه

خاله: خوب عزیز دلم بگیر بخواب

مهدی: نمیشه خاله،چون برام بلیط گرفتند باید برم کنسرت

خاله: خوب اشکال نداره یکی دیگه جای تو میره

مهدی:خاله کنسرت چی هست؟

خاله:خواننده میاد تو سالن و ترانه هاشو برای کسانیکه اومدند می خونه

مهدی: مثلا چی می خونه؟؟

خاله: ای خدا دلگیرم ازت....

مهدی:خاله دیگه حتما باید برم نمیشهсмайлы

*********

حالا رسیدیم به محل اجرا و  دو ساعت تو صف منتظر بودیم تا درهای سالن باز بشه و ما وارد سالن بشیم

مهدی:خمیازه،مامان یادته چقدر گفتم من نمیخوام باهاتون بیام ؟ گفتی بیاقهر

من: مهــــــــــــــــــــــدیمن کی گفتم؟ بچه چرا برعکس دروغگومیگی آخه؟منتظر

مهدی:مامان با بابا تماس بگیرتلفن بیاد دنبالمون،فردا شب می آییم کنسرت

من:آخه بچه تاریخ بلیط ما مال امشبه فردا نمی تونیم با این بلیط بیاییم

مهدی:بعدشم ب غ ل ش کردم تا تو جمعیت خفه نشهکلافه

و همونموقع دختر خاله ی عزیزم  مامان فاطمه جون و سارا جون بهم اس ام اس زد که آقا....(همسر گرامی شون) لوح تقدیر  رو گرفتند و لوح ها با اسمه و به بچه هایی که بودند یک خرس عروسکی جایزه دادنداس ام اس رو برای وروجک خوندم که مثلا کمتر غر بزنهبدتر شد و گفت:کاش به جای کنسرت رفته بودیم جشنواره لااقل یک خرسی بهمون می دادندمنم این مدلی: کلافه

پی نوشت:همینجا از  دختر خاله جان تشکر میکنم که زحمت کشیدند و لوح تقدیر وبلاگ مهدی رو هم تحویل گرفتند. دستتون درد نکنه خانمی.از قول ما از همسر گرامی تون تشکر کنید.انشاالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم

**********

بالاخره درها بازشد و وارد سالن شدیمشرمنده

توی سالن قبل از شروع برنامه:

مهدی: مامان کاش از این درهای بیمارستانی گذاشته بودن واسه سالنرویا

من: درهای بیمارستانی؟

مهدی:بله مامان خانم،همین درایی که چشم دارن تا می رسیم جلوشون باز میشن

من:

توی سالن بعد ازشروع برنامه:

همینکه خواننده شروع به خواندن ترانه ها میکرد،وروجک هم همراه بقیه مردم باهاش می خوندبغل

عشق مامان:*

ولی چشمای خوشگلش از خستگی و خواب باز نمی شد

عمر مامان:*

ابراز خوشحالی وروجکم بخاطر آهنگ مورد علاقه ش

نفس مامان:*

کم کم چشمهای وروجکم داره میاد رو همخمیازه

قربونت برم من:*

زیبای خفته ی منبغل

**********

پی نوشت: امروز ۸ آبان وپنجمین  سالگرد تولد راضیه جونهاین روز رو از صمیم قلب به این خانم کوچولوی دوست داشتنی و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنمهوراو از خداوند بزرگ میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا سالهای سال با تندرستی و دل شاد این روز رو جشن بگیرند       راضیه جون تولدت مبارکبغل

 

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:34 توسط مامان مهدی |

 

 

دیشب که سریال "ش م س ال ع م اره "پخش میشد و وروجک هنوز نخوابیده بود و سریال تماشا میکرد یکی از بازیگران سریال گفت:احسنت ،احسنت

مهدی:مامان،احسنت یعنی چی؟

من: یعنی آفرین دست،این یک کلمه ی عربیه

مهدی:اوهوم ،پس خانم معلّم ما هم عربیه!!!

من:چطــــــــــور؟؟؟

مهدی: آخه همیشه میگه احسنت احسنت

من و بقیه:

فدای نگاه کردنت برم دلبرکم

این عکس دیماه ۸۵ گرفته شده ،چون خیلی دوسش دارم بغلدوباره گذاشتم تو وبلاگ

 

*****************

 

پی نوشت: امروز 7 آبان ماه مصادف با اولین سالگرد تولد عسل طلا عروسک مامان مژگان مهربونه این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به عسل عزیز و بابا و مامان مهربونش مژگان جون تبریک و شاد باش عرض میکنم هوراو از خداوند متعال میخوام که عسل خوشگل و دوست داشتنی رو سالهای سال در پناه خودش و سایه بابا و مامانش تندرست و شاد و دلخوش نگهدارد انشاالله.

عسل جون تولدت مبارک عزیز دلبغل

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:17 توسط مامان مهدی |

قسمت 1

 

مامان از من نخواه که دوباره تکراری برات تعریف کنم که"بنویسیم" داشتیم. آ اول و ا غیر اول یاد گرفتیم. بخوانیم داشتیم و ازاین حرفا!!!!کلافهکه اصلاْ حس و حالش نیستابرو

راستی مامان باید یه آزمایش انجام بدیم ،بگم چه جوری؟

من:بگو عزیزم.

مهدی  کتاب علومش رو از کیفش بیرون آورد و صفحه مورد نظر رو باز کرد و...

مهدی: مواد لازمش :سه تا لیوان که توش آب بریزیم ،لیوان اول یک قاشق مرباخوری شکر،لیوان دوم 2تا قاشق شکر و لیوان سوم سه تا قاشق شکر ،بعدش از آب هر سه تا لیوان بخوریم و بگیم کدومش شیرین تره؟؟

علی:آخه باهوش این دیگه شکر حروم کردن نمی خواد،معلومه دیگه اون لیوانی که سه تا قاشق شکر توش حل شده شیرین تر از بقیه است.

مهدی: من نمی فهمم تو چیکارت به آزمایش کردن ِ منه ،خودم هم می دونم که لیوان سوم شیرین تره ولی حتماً باید آزمایش کنم.

من:باشه حالا دعوا نکنید ،آزمایش رو انجام بده اشکالی نداره.

مهدی،تمام مراحل آزمایش(بجز اینکه از نیم لیوان به جای لیوان استفاده کرد)انجام داد و گفت:ای اول درست حدس زدیم آب لیوان سوم شیرینتره

علی: خسته نباشی دانشمند!!!

مهدی: مامان ببین داره کاری میکنه دعوامون بشه.

من:

 

************

قسمت۲

دیروز عصر که تا ساعت 5:30 تو دفتر (محل کار بابا)بودیم وقت برگشتن به خونه برای خرید کیک تولد فاطمه تا برسیم خونه ساعت 6:30 بودعجله که دیدم مهدی با مو*بایل من تماس گرفته(برای بار هزارم)....

مهدی:سلام مامان

من:علیک سلام،بفرما!!!

مهدی:مامان الان کجائید؟

من:تو لباسامون ،شما کجائید؟؟

مهدی:اینو که میدونم،منظورم کدوم خیابونه؟

من:مگه تو خیابونا رو می شناسی ، مثلاً بگم کجائیم ، تو متوجه میشی؟؟

مهدی:بله بگــــــــــو!!!

من:کنار بیمارستان باهنر،حالا فهمیدی کدوم خیابونیم؟

مهدی:بله فهمیدم.

من:خوب؟؟کجائیم؟

مهدی:کنار بیمارستان باهنر

من:   چه اعتماد به نفسی داره این بچه

***********

اینم تصویری از دفتر مشق وروجک دوست داشتنی ما

فدای تو و نوشتنت برم من خوشگل مامانبغل

بخاطر اشتباه نوشتن چند تا "با" (آخرین خط) با علی بحثشون شده بودколобок

ولی آخرشم تا من و باباش حرف علی روتایید نکردیم قبول نمیکرد که اشتباه نوشته

میگم که آخر اعتماد به نفسه

****************

پی نوشت: از همه ی عزیزانی که دعوت دیروز ما رو پذیرفتند و قدم رنجه کردند و به وبلاگ فاطمه رفتند و تولدش رو تبریک گفتند صمیمانه ممنونیم و دستان پر مهرتون رو از دور می بوسیم.برای همه ی شما مهربانان بهترینها رو از خداوند بزرگ خواستاریم.همیشه شاد باشید و سلامت در کنار عزیزانتون

مهربانان عزیز و دوست داشتنی صمیمانه ازتون تشکر میکنیم:

 پویان جون و مامان مهربونش،خانم جون،فرانک جون،لیلا جون مامان پویان جون،مژگان جونمامان آندیا عسلیاعظم جون پریسا جونمامان پرنیان جوننوشین جونمامان هستی جونعلی آقا(پسر خاله عزیزم)شیوا جونپاستیل جونو مریم جونآزاده جونشیرین جونسارا جونمامان پگاه جون و پارسا جون

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:20 توسط مامان مهدی |

 

روزتولدتوستاره هادمیدندبغل

پرستوهای  عاشق  به خونشون رسیدندبغل

روزتولدتوبخت من ازراه رسیدبغل

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسیدبغل

تكرارحرفهای منی مثل سرود زندگی

عشقت شده برای من بودونبود زندگیهورا

تولد تولد تولدت مبارک

دختر گلم ،عزیز دلم تولدت مبارک

***************

امروز پنجم آبان ۸۸ مصادف با پانزدهمین سالگرد  تولد ،تنها دخترم ،فاطمه عزیزمههورا

*************

فاطمه جان،دوستت داریم

و از صمیم قلب پانزدهمین سالگرد، شکفته شدن غنچه زندگیت رو تبریک میگیم و از خداوند متعال برای تو مهربونترین و قشنگترین هدیه ی خدا ،عمر طولانی و باعزت ،سلامتی،سعادت سربلندی و موفقیت روز افزون خواستاریم دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم

 

فاطمه جونم

 عزیز مهربونم،تولدت هزاران بار مبارک

از طرف:

بابا،مامان و محمد،علی و مهدی 

 

پی نوشت۱:دوستان عزیزو مهربونم همه ی شما مهربانان دعوتید

 

 اینم آدرس  وبلاگ فاطمه  

 

صفای قدمهای پرمهرتون گلباران

***************

پی نوشت۲: از تمام دوستان عزیزی که به وبلاگ عزیز دل ما(مهدی)رای دادند و باعث شدند تا وبلاگ مهدی هم در لیست وبلاگهای برتر قرار بگیره صمیمانه تشکر می کنیم و دستان پر مهرتون رو می بوسیم که باعث خوشحالی وروجک  ما شدیدبا اینکه خیلی دوست داشتیم تو این جشن شرکت کنیم و شما مهربانان و جگر گوشه هاتونو از نزدیک ببینیم ولی متاسفانه تا الان که هیچ قولی بابای مهدی برای رفتن به این سفر به ما ندادند حالا ببینیم چی میشه؟ولی اینو بدونین که حتی اگه نتونیم به تهران بیاییم و شما رو از نزدیک ببینیم مثل همیشه بیادتون هستیم و از صمیم قلب دوستتون داریم. خوب و خوش باشید

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:2 توسط مامان مهدی

قسمت ۱

زنگ اول ریاضی داشتیم و عدد صفر (۰ )رو یاد گرفتیمبعد هم مشق داشتیم

امروز تو مدرسه بـ   غیر آخر و ب آخر رو هم یاد گرفتیمتازه یاد گرفتیم بنویسیم آب- بابا

 دیروز خانم معلم بهمون گفته بود که یک میوه-یک سنگ و یک بیسکویت ببریم.امروز که به مدرسه رفتیم پرتقال رو که کاری نکردیم ولی سنگ رو لمس کردیم و بیسکویت را یه روز با هم خوردیم یعنی به خانم هم بیسکویت دادیم ،خانم گفت به کناریهاتونم یه دونه بدین.

زنگ سوم بنویسیم داشتیمزنگ تفریح ساندویچ نون و پنیر و گردو بهمون دادند که خیلی خوشمزه بود

 

قسمت ۲

مهدی:مامان خانمون به ما گفته اگه ۸ آیةالکرسی و ۸ تا قل هوا...(توحید)بخونید امام زمان(عج) رو می بینید. راست گفته مامان؟؟؟

من:بله عزیزدلم.

علی:مهدی اینا همش خالی بندیه،колобокبه ما هم یاد دادند و منم خوندم ولی ندیدمرویا

من: باید باور داشته باشید که می بینید و به قلبتون اطمینان بدیدتاییدوقتی امام زمان(عج)ظهور میکنن تازه همه متوجه می شیم که چقدر دیدیمشون ولی نشناختیمشون

مهدی: ای بابا،آخه ما از کجا بفهمیم که امام زمان(عج)هستن؟اگه حضرت علی (ع)بودن چیکار کنیم؟ابروبعدشم مگه همه اماما مثل(شبیه) هم هستن؟ما از کجا باید بشناسیم؟؟

من:مهدی جون ،اگه خدا اجازه بده وقتی ببینیم ،می شناسیمشون

مهدی: عجــــب

من:کلافهبا سوالای این وروجک که هیچوقت هم جوابهام قانعش نمی کنه،  آخرش من راهی  تیمارستان میشم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:20 توسط مامان مهدی |

 شنبه ۲ آبان ۸۸ -قسمت ۱

مامان امروز وقتی سر صف بودیم  آقای مدیر اسم یکی ازبچه ها که کلاس سومه صدا زد و اون رفت به جایگاه و آقای مدیر بهش جایزه داد،میدونی مامان؟تو مدرسه ما نمی دونند کی باید تبریک بگن؟ بازندهو کی باید تسلیت بگن؟

من پرسیدم چطور؟

 مهدی:آخه اینکه صداش زدند هفته قبل تو زاهدان فکر کنم بمب زدندزودباش و باباش اونجا بوده ،شهید شده ،خوب؟

من:خوب؟

مهدی:خوب نداره مامان خانم!!! این پسره بی بابا شده(باباشو از دست داده)اونوقت آقای مدیر بهش میگه شهادت باباتون  رو  تبریک میگمبنظرت بابا نداشتن تبریک باید بگه؟؟کلافه

من:مهدی جونم،آقای مدیر بابا نداشتن رو به اون پسره تبریک نگفتهافسوسهمه آدما یه روزی از این دنیا میرن یه دنیای دیگهولی بهترین رفتن(مردن) شهادتهو چون بابای این پسره شهید شده ،آقای مدیر تبریک گفته(چی بگم که یه بچه ۶ ساله متوجه کار آقای مدیر بشه؟؟؟کلافه)

مهدی:متفکرعجـــــــب!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:51 توسط مامان مهدی |

دیروز صبح در حال جمع و جور کردن خونه بودم که سری هم به اتاق وروجکها زدم و دیدم کامپیوتر روشنه حالا ساعت چنده؟ ۷:۴۵ صبح،رفتم نشستم و مشغول وبگردی بودم که ته تغاری اومد تو اتاق بعد هم با لبخند نمکی و ملوسش رو به من گفت: مامان خانم تو در حال گریه و زاری بودی چی شد اومدی اینجا؟؟(توضیح:جریان گریه و زاری مامان خانم بخاطر گوش دادن به دعای ندبه که ازتلویزیون پخش میشد)بهش گفتم زود بلند میشم اینقدر غر نزنبعدش دیدم داره موهامو جمع میکنهبغل و دنبال یه چیزی میگرده بازندهکه باهاش موهامو ببندهсмайлыبالاخره چشمش افتاد به گیره ای  که همیشه خودم موهامو باهاش می بندمحالا موهای من تو دست آقا مهدی колобокو گیره ی مو  روی دراور حدود دو متریه میز کامپیوتربالاخره موفق شد منو از رو صندلی با خودش بکشه(موها کشیده بشه خواه ناخواه تسلیم ) تا مثلا  موهای مامان رو ببندهو خودش رو صندلی پشت کامپیوتر جلوس کنه.

امروز صبح هم هر چی منتظر سرویس ایستادیم نیومد کلافهدو تا داداش با دو اخلاق متفاوت عکس العمل  متفاوتی با نیومدن سرویس مدرسه  انجام دادند.

مهدی:ای ول!!! تا برسیم همه تو کلاسن خانم میگه این صدای اولش چیه؟ اون صدای آخرش

علی:مامان تو رو خدا یه کاری کن زود برسیمعجله

مهدی: مثلا چیکار کنه؟ابرو

علی: دیر می رسیم اونوقت دعوامون میکنند

مهدی: به ما چه ،سرویس مدرسه نظم نداشته

عزیزان دلمون:*:*

فدای هر دو تاتون برم تنهای تنها

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:39 توسط مامان مهدی |

 
امروز عصر برای بازی ،وروجکهای شیطون و پر انرژی رو به یکی ازجاهای تفریحی شهر کویریمون بردیم تا اونجا حسابی بدوند و بازی کنند.
وقتی سوار ماشین شدیم طبق معمول مهدی cd player رو روشن کرد و تند تند آهنگها رو جلو می برد که هر آهنگی خوشش اومد رو گوش بده این  cd تازه خریده شده بود و برای اولین بار آهنگهاشو تو ماشین می شنیدیم ،روی جلد سی دی نوشته بود گلچینی از موسیقی پاپدستبابای مهدی بجز آهنگ سنتی بقیه آهنگها رو نمی پسندند قهرو با آهنگهای رپ که شدیدا مخالفن و عصبانی میشن اگه بچه ها بخوان گوش کنن، و این سی دی (موسیقی پاپ)رو بنا به سلیقه بچه ها تهیه کردند(نتیجه فرزند سالاری) تا اینجا رو داشته باشین
 
.خلاصه اینکه همینطور که مهدی آهنگ عوض میکرد به آهنگی رسید که به سبک Rap خونده شده بود با رسیدن این آهنگ در کمال تعجب چشمهای چهارنفرمون تو ماشین این مدلی شدولی مهدی شجاعانه لب به سخن گشود:
 
مهدی: این سی دی رو بابا خریده؟
 
علی: خوب معلومه دیگهابرو
 
مهدی: به به ،می بینم که بابا هم دوبس دوبس گوش میکنه
 
بابا:این سی دی کجا بوده؟
 
من:این همونه که خودتون خریدین
 
بابا: اونی که من خریدم پاپ بود نه این جینگولک بازیا
 
من:خوب تقلبی از کار دراومدهزودباش
 
علی: مهدی زود باش عوضش کنزودباش تا کتک نخوردیمشوخی
 
 
مهدی: اوهوم عوضش کردمبازندهچون اگه دوبس دوبس تو ماشین پخش بشهсмайлыبابا جوگیر میشه پاشو میذاره رو گازوحشتناکاونوقت تصادف می کنیم فـــــــــرت
 
من و بابا:
 
 
************************
 
 
گزارش تصویری گردش در یک روز تعطیل 
 
 
 
 
 

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:4 توسط مامان مهدی |

 

امروز ته تغاری بعد از اینکه از مدرسه به خونه رسید و لباسشو عوض کرد سریع به طبقه پایین رفت چون دایی و خانوادش خونه بابابزرگ بودند ،حتی وروجک منتظر نموند تا من نمازم تموم بشه و بگم ناهار بخور بعد برو.

پس امروز خبری از خاطرات مدرسه نیست.چون عصر هم بنا به برنامه ریزی قبلی جاتون خالی رفتیم سی*نما و فیلم زندگی شیر*ین رو  دیدیم.از وقتی مهدی ۴ سالش بود دیگه سی*نما نرفته بود ولی امروز خیلی خیلی پسر خوبی بودو ازفیلم هم خوشش اومده بود و از بس خندیده بود اشک از چشماش جاری شده بودالبته توی ماشین ترانه های تو فیلم رو برامون می خوند(درهم و برهم)ولی اعتماد به نفس داشت بچمبه منم میگفت:مامان،قبول داری فیلمش خیلی باحال بود؟؟؟میدونی؟این احمد پور مُسور(بر وزن مُخبر) که تو فیلم باشه فیلمش خنده داره !!!

بعد از سینما هم وقتی رسیدیم خونه روی کاناپه خوابش برده و هنوزم در خواب نازه

پی نوشت:امروز ۳۰ مهر ماه مصادف با دومین سالگرد تولد مانا جون و مانیا جون این روزقشنگ و بیادموندنی رو از طرف خودم و بچه هام به این دو فرشته خوشگل آسمونی و بابا و مامان مهربونشون تبریک و شادباش میگم و از خداوند متعال میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا  ۱۲۰ ساله بشین و سلامت و شاد باشین تا همیشه. الهی آمین

شب خوش

خوب و خوش باشین

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:15 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

امروز صبح سر صف آقای فتحی معاونمون گفت:عصر کسی به مدرسه نیاد بازندهوگرنه تنبیه میشه،بخاطر اینکه تو مدرسه جلسه بود و بچه ها شلوغ میکردند مامان و باباها حرفهای معلمها رو نمی فهمیدند.زنگ اول ریاضی داشتیم که عدد ۴ رو یاد گرفتیم،آخر ساعت بهمون مایع فلوراید دادن تا توی دهنمون بچرخونیم ،بچه ها همه ترسیده بودند که اینا آیا چیه؟رویاو ما باید چیکارشون کنیم؟اگه بخوریم تلخن یا شیرین؟خانم بهداشت به همه بچه ها فلوراید داد،بعد به آبخوری مدرسه رفتیم و همه فلوراید رو تُف کردیم колобокچون تیز بودن،زنگ تفریح دوم خورد و من میخواستم تغذیه مو بخورم ولی سیبمو یادم رفته بود بیارم شرمندهو سیب تو کیفم تو کلاس بود،من کیکی که علی بهم داد رو خوردم.زنگ سوم بنویسیم داشتیم و از این " ی " سرمشق توی کتاب بنویسیم و دفترمون نوشتیم و زنگ چهارم "بخوانیم " داشتیم ، و آب- آبی- دریا -آبی رو خوندیم.دست

قسمت ۲

شیطنت(شوخی) بی مورد علی "

مهدی چند  روز پیش قبل از رفتن به مدرسه به من گفتی: مامان دیشب وقتی شما بیرون بودید علی اینقدر به من دروغ گفت که خدا می دونه!!!وقتی ازت پرسیدم چه دروغی؟و تو گفتی :علی بهم گفت:ما تو رو ازبازداشتگاه آوردیم و مامان و بابا ،مامان و بابای واقعی تو نیستند و لی من گولشو نخوردم و گفتم خالی نبند علی ساکتو علی هم که دید نمیتونه گولم بزنه ،دیگه مجبور شد راستشو  بگه شوخی کردم بابامن نبودم تو رو مامان بدنیا آورده شیر هم بهت داده و.....

توضیح:چند روز پیش که با بابای مهدی برای خرید بیرون رفته بودیم و پسرا تو خونه تنها بودند ،مهدی یه بار درمیون با مو *با*یل من یا باباش تماس میگرفت و موقعیت مارو جویا میشد که الان کجایید؟ تو کدوم خیابون؟ کی می رسید؟ چند کیلومتر تا خونه فاصله دارید و......

وقتی مهدی دست از تماس بر می داره تلفنشیطنت علی گل میکنه و میگه مهدی تو رو از پرورشگاه آوردیم و ......کلافه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:35 توسط مامان مهدی |

 

عزیز دل مامان منتظر سرویس

قسمت ۱

امروز بعد از اینکه رفتیم تو کلاس خانم درواره ی(درباره ی) چیپس و پفک برامون صحبت کرد،گفت:این چیپس و پفکی که بابتش ۵۰۰ تومن پول میدین اصلاْ براتون فایده نداره ،ولی اگه به جاش شیر بخورید هوشتون زیاد میشه.راستی مامان،یه پسری تو کلاسمون هست اسمش امیر علی ،تا خانم از کلاس بره بیرون،امیر علی گریه میشه و فکر میکنه خانم نیست و رفته.تا حالا چند وار(بار)خانم بهش گفته من تا ظهر تو مدرسه هستم ولی امیر علی باز هم گریه میکنه ،یکی دیگه از بچه ها هست  اسمش(فامیلش) ناصر زاده است همش میگه مغز امیر علی کار نمی کنه که گریه میکنه.امروز زنگ تغذیه بهمون شیر و بیسکویت سوخته دادند.زنگ بنویسیم :   هــ    و    ـــهـــ  رو یاد گرفتیم.امروز عدد ۵ رو هم تو دفترمون نوشتیم

 

پی نوشت:(من پرسیدم بیسکویت سوخته؟؟؟)و تو بطرف سوئی شرتت رفتی تا بیسکویت رو بخوری آخه یادت اومد که چند تا اضافه مونده و گذاشتی تو جیبت،ولی انگار ازتو جیبت افتاده بود و نتونستی پیداش کنی!!!

قسمت ۲

"مهدی و تلویزیون"

دیروز که مهدی مشغول دیدن برنامه عمو پورنگ بود و موضوع برنامه احترام گذاشتن به همه بود،عمو پورنگ گفتن ما باید به همه (حتی غریبه ها)احترام بگذاریم ولی  نبایدبهشون اعتماد کنیم...دست.

مهدی: مامان یعنی به دزدها هم باید احترام بگذاریم؟؟؟

من: مامان جون ،منظور عمو پورنگ از غریبه ها که دزدها نبود،دزدها جزء آدم بدها هستند ولی غریبه به کسی میگیم که نمی شناسیمش

مهدی:اوهومآخه تو تلویزیون گفت به همه

********

دیشب وقتی تلویزیون برنامه سه تا دختر ناتوان جسمی که یکیشون خطاط بود و یکی دانشجوی فوق لیسانس....(نابینا بود)و یکی دیگه کم شنوا ولی از زندگی راضی بودند و در زندگی موفقدست.....

مهدی هم شش دانگ حواسشو برای دیدن این برنامه گذاشته بود وقتی تموم شد اومد کنارم و پرسید:

مهدی: مامان، هیچکس پیدا میشه که نا بو باشه؟متفکر

من:نابو دیگه چیه؟

مهدی: یعنی بوی هیچی رو نفهمه(متوجه نشه)

من:منظورت حس بویایی؟؟؟ خوب ممکنه،اگه عصب بویایی آسیب ببینه آدم هیچ بویی رو متوجه نمیشه.

مهدی: اوهوم،مامان نا لــَمس چطور؟

من:بازم با حفظ آرامش جواب دادم ،شاید،بازم اگه عصب مربوطه از کار بیفته

مهدی: مامان نا مـــَز چطور؟

من:چی میگی پسر؟؟؟ معلومه؟؟؟ابرو

مهدی: مامان خانم ،نامز (به فتح میم)یعنی اینکه مزه غذاها رو نمی فهمه

من:جل الخالق از دست توانگار یادت رفته دلبرک این حس اسمش چشاییه

مهدی داشت با خودش فکر میکرد که یکی دیگه از حواس رو پیدا کنه و منو سوال پیچ

گفتم:تو خوابت نمیاد بچه؟؟

مهدی: میرم می خوابم بذار سوالاتم تموم بشه

من:

 

نفس مامان:* و قلب مامان:*

دوتا داداش خوببغل و دوست داشتنی بغل

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:38 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

امروز بعد از اینکه از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و بعد هم از مامان پرسیدم که امروز باید برم مدرسه؟و مامان گفت:نه،خیلی خوشحال شدم که می تونم تو خونه بمونم. سر دردم خوب شده بود ولی تنم هنوز داغ بود که شرط دیشب مامان برای خوردن قرص رو ،بهش گفتم:مامان،یادته دیشب گفتی اگه داروتو خوردی و به حرفهام گوش کردی بهت اجازه میدم فردا با  کامپیوتر بازی کنی؟مامان گفت بله یادمه.منم صبحانه مو خوردم و بعد دوباره اون شربت که الکی روش نوشته با طعم توت فرنگی ولی فقط یه کم طعم داره بقیش طعم زهرمارهو اسمش استا نیموفنه (استامینوفن) بعد هم رفتم و نشستم کامپیوتر بازی کردمو چای خوردم.علی می خواست به مدرسه بره که مامان همراهش تا سر خیابون رفت ولی زود برگشت. گفت سرویسشون وایساده بود وقتی رسیدیم.بعد هم ساعت ۷:۳۰ شد و مامان به مدرسه تلفن زد تلفنو گفت من مامان مهدی..... هستم،مهدی تب داره و زیاد سرفه میزنه،امروز مدرسه نمیاد و بعد هم خداحافظی کردپرسیدم:مامان چی گفتند؟؟(منظورم مدرسه مون بود)مامان گفت: گفتند انشاءالله بهتر باشه.

بعد  هم از مامان خواستم برام ساندویچ بیاره و مامان ساندویچ تخم مرغ (آب پز) آورد که خیلی مزه داد برای اولین وار(بار) بود تخم مرغ آب پز خوردم ولی چون با مامان شرط گذاشته بودیم بازندهامروز من باید به تمام حرفهای مامان گوش میکردم و مامان هم به حرفهای منگفتم چای میخوام که مامان گفت چون تخم مرغ آهن داره با خوردن چای آهن دفع میشه باید با تخم مرغ بیتامین ث(ویتامین ث)بخوری که سریع آهنش جذب بشه،گفتم:متفکرخوب پس چی بخورم؟ مامان گفت:آب پرتقال بعد از خوردن آب پرتقال دیگه ساعتی عجلهکه برای بازی با کامپیوتر ، شرط گذاشته بودیم تموم شدو منم خاموشش کردم و بلند شدمسرفه هم میزدم که مامان دور دلمو با یک شال بستاینجوری دیگه دردش کم شدشرمندهناهارم رو هم کامل خوردمدستمامان داره میگه ولی بجز گوشتهاشخوب چیکار کنم دوست ندارم وقتی گوشت توی دندونم گیر میکنه

بعد از ناهار هم با خوردن قرص و شربت خوابم گرفت و خوابیدمبعد هم که ژاکتی که  مامان برام بافت ولی کوچک شده و اندازم نیسترو بازش کردم(شکافتمش)

من برم سریال مسافران شروع شد

*******

قسمت ۲

خاطراتی که مهدی گفت و من نوشتم کامله

فقط .....

ازهمه ی عزیزانی که قدم رنجه کردند و به وبلاگ مهدی اومدندو برای بهبودیش دعا کردندبی نهایت ممنون و سپاسگزارم و  از  اینکه  با این عکس( از تبداشتن مهدی )باعث نگرانیتون شدم از همه ی شما مهربانان عذرخواهی میکنمامیدوارم منو ببخشیدازصمیم قلب از خداوند متعال برای همه ی شما عزیزان و فرزندانتون سلامتی و دلخوشی خواستارم

پی نوشت : راستی ژاکتی(ژیله) که برای ته تغاری بافتم کوچک شد و عصر امروز از مهدی خواستم که خودش بشکافه تا از اول براش ببافمبخاطر اینکه دوباره متهم به پیچوندن نشم از وروجک خواستم  که اونو بپوشه و ازش عکس گرفتم تا ببینید و خودتون قضاوت کنید

ghalbe maman:*

بقیه عکسها در ادامه مطلب

***********

السلام علیک یا فاطمه المعصومه(س)

خاتون شهر آينه هايي بزرگوار

زهراي شهر يثرب مايي بزرگوار

 

چشم ملك نديده دمي سايه ي تو را

ناموس بارگاه خدايي بزرگوار

 

اين قوم را به راه حقيقت كشانده اي

موساي بي عباوعصايي بزرگوار

 

بر شانه هاي باد،جحاز تو حمل شد

فرمانرواي ملك صبايي بزرگوار

 

گم كرده ايم كعبه ي حاجات و آمديم

نزد شما كه قبله نمايي بزرگوار

 

من گريه مي كنم كه نگاهي كني مرا

آري هميشه عقده گشايي بزرگوار

 

باران رحمت ازلي سهم مان شده

بي شك دليل فيض شمايي بزرگوار

 

بانوي مهربان كدامين قبيله اي ؟

امشب بگو كه اهل كجايي بزرگوار

 

خلقت شبيه پير كريم عشيره است

الحق ز نسل شير خدايي بزرگوار

 

فهميدم از شلوغي صحن و سراي تان

هر لحظه مامن فقرايي بزرگوار

 

فرقي نمي كند چقدر نذر مي كنند!؟

باب المراد شاه و گدايي بزرگوار

 

اينجا مريض ها همگي خضر مي شوند

سرچشمه ي حيات و بقايي بزرگوار

 

از لحن گريه كردن زوار واضح است

در قم،بقيع اهل بكايي بزرگوار

 

يادت نمي رود چه قراري گذاشتيم؟

محشر دم بهشت بيايي بزرگوار

 

التماس دعا

************************

فرا رسیدن اول ذی القعده ،روز میلاد با سعادت حضرت فاطمه معصومه(س)،کریمه ی اهل بیت علیها السلام و روز دختران را به تمامی شما عزیزان و گلچهرگان  مهربون و دوست داشتنی دختران امروز و مادران فردا:

،دختر خوبم عزیز دلم :فاطمه جون بغل

وخواهرای خوب و  عزیزمبغل

فاطمه جون طلا و خوشگل و  بغل عشق عمه حدیثه

،دخترای گل دختر خاله عزیزم: فاطمه جون و سارا جونبغل

 دختر گل علی آقا(پسر خاله گرامی): شیما جونبغل

و

 تمامی دختران ایران عزیزمون

،بویژه  دختران دوستان عزیزمون که مامانهاشون براشون توی وبلاگ می نویسند:

 هانا جون،پگاه جون(مامان سارا)زهرا جون و ندا جون(مامان فاطمه)ارغوان جون(مامان نازنین)،دل آرام جون(مامان الهام)،پرنیان جون(مامان پریسا)،پرنیان جون (مامان پیروزه)،آندیا جون(مامان مژگان)، مانا جون و مانیا جون ،ریحانه جون(مامان زهرا)فاطمه زهراجون(مامان طاهره)، آرتا جون(مامان نسیمه)، فاطمه جون(مامان مریم)،هستی جون(مامان نوشین)، زهرا جون(مامان ناهید) مائده جون و راضیه جون(مامان الهه)،مینا جون(مامان افسانه)،عسل جون(مامان مژگان)،فاطمه  جون(مامان نازی)، زهرا جون(مامان فاطمه) ،فاطمه  سادات جون رضوان خاتون جون(مامان راضیه)،فاطمه  جون(مامان شاد)،عسل جون(مامان سوری) ،عسل  جون(مامان زری)، زهرا سادات  جون(مامان آیه)،نرگس جون(مامان اعظم)، و نی نی تو راهی  ،دُرسا جون (مامان  تیدآ)

و دوستان خوب و مهربونم ژاله جون،آزاده  جون و نرگس جون  و مریم جون

و مامانهای عزیزشون که دختران دیروزند

 تبریک و شادباش عرض میکنم.

نازنین ها

عیدتون مبارک

روزتون مبارک

برقرار باشید و بهاری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:32 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

امروز  بعد از دو دقیقه سرویسمون اومد،منم از دیشب تب کردم تازه سرفه هم میزدم فکر میکردم مامان میگه نمیخواد به مدرسه بریکلافه ولی مامان گفت تو خونه که استراحت نمی کنی پس باید بری مدرسه و منم رفتم.بعد از اینکه به مدرسه رسیدیم ازسرویس پیاده شدیم و توی صف وایسادیم وقتی تمام بچه ها بجز ما(کلاس اولی ها)به کلاس هاشون رفتند آقای محمدی برامون صحبت کرد و گفت:من شماها رو خیلی دوست دارم،مثلاْ تو کلاس اذیت نکنیدقهر ،لیوانتونو برای آب خوردن به دوستاتون ندینبازنده

بعد ما هم به کلاس رفتیم زنگ اول ریاضی داشتیم

.زنگ  تغذیه بهمون کیک پرتقالی و شیر دادندсмайлы راستی مامان ،آقای محمدی گفت وقتی لیوان شیرتونو می خورید دیگه باهاش بازی نکنینمن نبودم چون بعضی بچه ها با لیوان فوتبال بازی میکنن.

زنگ دوم فکر کنم مشق داشتیم ،فکر کنم بنویسی!!!حالا امروز میرم اگه زنگ دوم مشق داشتیم،смайлы

زنگ سوم بنویسیم داشتیم و این سرمشق  م  و ه  رو توی کتاب و دفترمون نوشتیمهورا

زنگ چهارم همین ۱و۲و۳ رو دوباره نوشتیم  ،دوباره بنویسی فکر کنم هاااااا؟

مامان نوشتی ساعت ۲ نصفه شب حالم بد شد زودباشو بالا آوردم؟؟

*********

قسمت ۲

عزیز دلم بعد ازرسیدن به خونه  فقط دو تا قاشق ناهار خورد و بعد هم گفت سرم درد میکنهمنم یه دونه قرص سرماخوردگی کودکان بهش دادم خورد ولی هنوز سر دردش خوب نشدهخدای مهربونم تو رو به حرمت آبروداران درگاهت مراقب عزیزان دلمون باشو اونا رو از شر تمام ویروسها و بیماریها در پناه خودت حفظ بفرماالهی آمین

عکس بعدا اضافه شد(ساعت ۱۸:۰۷)

نفس مامان:*

عزیز تبدار مامان

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:59 توسط مامان مهدی |

 ثبت خاطرات مهدی1

توجه توجه:

ازاین به بعد  هر پست در وبلاگ مهدی شامل دو قسمته

قسمت 1= تعریف خاطرات بوسیله مهدیتایید و تایپ خاطرات بوسیله مامان  خاطرات این پست دقیقاْهمون حرفهای مهدی است که تایپ کردم (بدون دخل و تصرف)

قسمت 2 =اتفاقات ویا صحبتهای مهدی بعد از رسیدن به خونه

 

قسمت 1

 

امروزصبح وقتی سر خیابون رسیدیم دیدیم سربیس(سرویس)مدرسه منتظرمون وایساده. مامان دست دوتاییمون رو گرفت و از خیابون رد شدیم کیفهامونو توی صندوق عقب ماشین گذاشتیم و خودمون بعد ازسلام به خانم راننده سوار سرویس (پژو پارس)شدیم.وقتی به مدرسه رسیدیم توی صف صبحگاهی وایسادیم ،بعد از اینکه به کلاس رفتیم خانم درواره ی(درباره ی) آیـة الکرسی  صحبت کرد و گفت آیة الکرسی رو می خواهیم بهتون یاد بدیم هر کی زودتر آیةالکرسی رو یاد گرفت اسمشو تو جدول می نویسیمهورا و رنگ می کنیم.دست

زنگ دوم  فکر کنم ریاضی داشتیم،فکر کنم هااا ؟؟؟،آهان ریاضی داشتیم. و ۲ و ۳ رو بهمون یاد داد.تایید

امروز تغذیه کیک توت فرنگی بهمون دادند .

زنگ سوم بنویسیم داشتیمсмайлы که از این سرمشق "ک" تو کتاب  بنویسیم نوشتیم و سه خط هم توی دفتر مشقمون نوشتیم.

زنگ آخر هم از همون ۲ و ۳  تو دفتر بهمون سرمشق داد تا تو خونه بنویسیم.

زنگ خونه خورد ،اومدیم تو حیاط مدرسه سوار سرویس شدیم و به خونه اومدیم.بغل

 

********

قسمت 2

 

بعد از خوردن ناهار اومده کنارم و می پرسه...

مهدی: مامان آیةالکرسی چیه؟متفکر

من: 4 آیه از بزرگترین سوره ی قرآن یعنی سوره ی بقره.

مهدی: اوهوم،تو بلدی؟

من:بله،باید حفظ کنید؟

مهدی: بلهابرو

بعد هم رفت و دیگه سوالی نپرسید تا وقت مسابقه فوتبال بین استقلال و پاس همدان

مهدی: محمد من می دونم کدوم تیم استقلاله

و بلند شد و رفت دستشو گذاشت رو نوشته ی استقلال بالای صفحه تلویزیون و گفت: محمد دیدی با سوات(سواد) شدم؟ حال کردی؟

محمد:

مهدی: محمد؟ ،علی نیکبخت تو کدوم تیم بازی میکنه؟متفکر

محمد: مهدی فعلاً سؤال نپرس دارم بازی رو میبینم.

مهدی: خوب با زبونت باید جواب بدی نه با چشمات.

محمد:

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:34 توسط مامان مهدی |

از نیمه شب پنجشنبه( 23 مهرماه) تا هم اکنون مشغول پرستاری از فرزندان عزیزم که یکی بعد از دیگری دچار تب شدند هستم.اول از همه علی عزیزم که صبح پنجشنبه قبل ازمدرسه بردیمش دکتر و پزشک محترم گفتند که آنفلونزاست و باید استراحت کنه. و علی مهربونم که فکر میکرد همون آنفلونزای A  رو گرفته و ازمن پرسید حالا چیکار کنیم؟ گفتم هیچی میریم خونه استراحت می کنی و من برات سوپ میپزم می خوری و انشاءالله کم کم خوب میشی.روز پنجشنبه وروجک کوچولو تنها به مدرسه رفت و برگشت اتفاقاً اونروزبابا هم به مأموریت خارج ازشهر رفته بود و کسی نبود که برای آوردن مهدی به مدرسه بره ومهدی برای اولین بار تنها (با سرویس)به خونه برگشت.دست

ازعصر پنجشنبه هم دخترم دچار تب و لرز شد و بعد از مراجعه معلوم شد که دختر عزیزم هم دچار آنفلوانزا شده ،البته لازمه که بگم این دو عزیز ازهم کلاسی هاشون که کنار هم می نشینند این ویروس رو دریافت کردند. خلاصه اینکه خدا به من رحم کنه که مهدی دچار نشه چون بدنش خیلی ضعیفه و با تب ازاینی که هست لاغرتر میشه.

دیشب که با  بابای بچه ها مشغول گرفتن آب پرتقال برای بچه ها بودیم

 

 مهدی اومده کنارم و میگه مامان مطمهنی(مطمئنی)که این آنفلونزایی که علی و فاطمه گرفتند فصلیهمتفکر؟

 گفتم بله عزیزم .

مهدی: از کجا معلوم میشه؟ابرو

من: دکتر گفت آنفلوانزای فصلیه.

 مهدی:اوهوم ،پس من ِ بدبخت هم از علی میگیرم،ازبس سرفه میزنه!

من: گفتم که نزدیک علی نرو و کنارش ننشین.

مهدی:باشه ولی وقتی عطسه میزنه ویروسها تو اتاق پخش میشن .

من: ولی علی با دستمال جلو دهنشو میگیره وقت عطسه و سرفه.بازنده

مهدی:اوهوم.

 

**********

امروزصبح قبل از رفتن به مدرسه

مهدی: مامان فاطمه چند سالشه؟

من:15 سال

مهدی:یعنی کلاس چهارم راهنماییه؟

من:نه خوشگلم ،کلاس اول دبیرستانه.

مهدی:اوهوم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 8:19 توسط مامان مهدی |

 

دوستان عزیزم سلام.

 

ازابراز لطف و محبت همگی تشکر میکنم .شکر خدا انگشتم خیلی خیلی  بهتر شده  و بافت ژاکت وروجک هم دردست  انجام  است.

 اینم مدرک جرم

دیروز صبح قبل از رفتن مهدی از خونه بهش گفتم:مهدی امروز خیلی سرده بیا اون کلاهتو بپوش تا گوشهات یخ نکنه،قبول نکرد و گفت نمیخوامابرو،اتفاقاً بخاطر خیس بودن موهاش شب قبل،موهاش شکسته بود و هر چی شانه زد نتونست صافشون کنه کلافه،وبا خودش غُر میزد که امروز بچه ها بهم می خندند من مطمهنم(مطمئنم)زودباش.وقتی هم سر خیابون منتظر سرویس بودیم، حسابی سردش شده بود و می لرزید ،

پسرای گل مامان و بابا:*:*

پسرای عزیزم منتظر سرویس مدرسه(۲۰مهر ۸۸)

 

من گفتم دیدی بهت گفتم کلاه بپوش قبول نکردی قهرحالا میخواهی شما اینجا بایستید تا من برم از خونه برات کلاه بیارم؟بازنده

مهدی: تا تو بری کلاه بیاری عجله،سربسمون اومدهو ما رفتیم و تو باید دنبال سربیس تا مدرسه بدویی

من:

 

**********

 

دیروزعصر تو مدرسه  مهدی  جلسه توجیهی برای طرح توصیفی کلاس اول دبستان(حذف نظام سنتی و نمره)برای والدین گذاشته بودند که بدلیل مأموریت بابای مهدی ،تنهایی در این جلسه شرکت کردم ،بعد از جلسه هم رفتیم تو کلاس مهدی و به صحبتهای خانم معلّمشون گوش دادیم که چطور تو خونه باهاشون کار کنیم.وقتی از معلمشون در مورد وضعیت مهدی در کلاس پرسیدم ،خانم معلمشون گفت: بسیار باهوش و زبر و زرنگه دستو خیلی سریع مطالبی که گفته میشه رو میگیره و جواب میده ،خیلی خوشحال شدم و بخاطر لطف و عنایت خداوند به من و بابایی و  بچه های خوب و باهوشی  که بهمون داده خدارو شکر کردم.

ساعت حدود 8:30 بود که بابا از مأموریت (تهران)به خونه برگشتند و طبق معمول برای بچه ها و من سوغاتی هم آوردند که لباس پاییزه بود ،برای مهدی و علی هر کدوم دو تا بلوزو شلوار پاییزه  ولی برای من بقول مهدی تمامِ تهران رو خریدند.خلاصه کلام اینکه وقتی از بابای مهدی تشکر میکردم و گفتم باور کن دارم خجالت میکشم،چرا اینهمه زحمت کشیدی؟ مهدی خیلی سریع لباسشو تا زد و گفت هر چی تو مغازه بوده خریدی واسه مامان،خوب اینا رو هم واسه ما نمی خریدی؟ من که از حرفش خندم گرفته بود ،فکر میکردم داره شوخی میکنهشرمنده ،گفتم آره واقعاً راست میگه دیگه تو مغازه چیزی بنظرت قشنگ نیومد که بخوای بخری؟

بابای مهدی  گفت : پسر گلم هفته قبل(روز جهانی کودک) چند دست لباس براتون خریدم ،یادت رفته؟ تازه هنوز اونا رو هم نپوشیدی ولی برای مامان که هفته قبل نخریدم،حالا بیا یه بوس به بابا بده تا خستگیم  رفع بشه.بغل

 

مهدی : قهر نمیخوادافسوس ،همین مامان خانمو ببوس که 20 تا لباس براش خریدی.بازنده

 

من :       

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:58 توسط مامان مهدی |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر