درسهایی که تو هفته گذشته یاد گرفته "صـ" غیر آخر و "ص" آخر و "ذ" و کلمات صندلی-صبر- مصدوم-صورت- لذّت-لذیذ-و.....

بماند که با اضافه شدن این دو حرف  همون کلمات قبلی رو هم می پرسه با "س" بنویسم یا"ص "؟؟یا اینکه می پرسه با "ذ" باید بنویسم یا "ز"ولی خودش خیلی راضی هستمیگه خیلی با حاله ولی سخته

عصر سه شنبه که تومدرسه جلسه انجمن اولیاء و مربیان کلاس اول بود و تو کلاس مهدی نشستیم و پرونده ی کار بچه ها از اول سال تا الان رو دست والدین دادند تا ببینند و نظر بدهندبغل وقتی تمام پوشه ها رو چک کردم و دیدم همه رو عالی جواب داده دستخیلی خوشحال شدم و خدا رو بخاطر لطف بی حدّش شکر کردم که ته تغاری هم مثل خواهر و برادراش باهوشه و این فقط و فقط لطف و عنایت پروردگار بزرگمونه که به من و همسرم داده.خدایا صد هزار مرتبه شکر.معلمش هم نگران بود که چرا مهدی اینقدر سرما می خوره؟ومنم گفتم بدلیل ضعیف بودنش ،همینکه هوا سرد بشه مهدی سرما میخوره و زود هم خوب نمیشه چون حاضر نیست آب گرم بخوره ،یا ازشلغم بدش میاد،سو پ دوست نداره و....

بعد هم که از مدرسه به خونه رسیدم رفتیم آرایشگاه تا علی و مهدی موهاشون کوتاه بشه.cutبخاطر ورجه وورجه کردن وروجک sofa اول ته تغاری بر صندلی جلوس کرد و بعدش علی آقا،اونجا هم روی صندلی همش میخواست به ما نگاه کنه که رو صندلی پشت سرش نشسته بودیمکلافه که آقای آرایشگر باهاش آروم حرف میزد(ما نمی شنیدیم چی میگه).Happy Smiley

 

فسقلی آتیش پاره:*

فسقلی درست بشین عکست خوب بیفته

فدای تو و ژست گرفتنت

تو ماشین ازش پرسیدم آقاهه چی می گفت؟ابرو

 مهدی: وقتی میخواستم علی رو نگاه کنم،بهم گفت: الان اینقدر وول نخور،وقتی رفتی خونه هر چی دلت خواست داداشتو نگاه کن.

 

 


برچسب‌ها: آرایشگاه
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 7:37 توسط مامان مهدی |

 

 

سالروز شهادت یازدهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام حسن عسکری(ع) را به محضر مبارک فرزند بزرگورارشان حضرت ولی عصر(عج) و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما دوستان عزیز تسلیت عرض می نماییم و از همگی التماس دعا داریم

*************

وروجک سرما خورده ی ما  بعد از دو روز استراحتدروغگوکه چه عرض کنم،بعد از دو روز تفریح در منزل امروز راهی مدرسه شد.

عصر شنبه که مشغول بازی بود ازش پرسیدم:مهدی مگه تو مشق نداری؟

مهدی: نه،هورافقط جمله نویسی داریم!смайлы

من:خوب دفترتو بیار مشقتو بنویس

مهدی: ای بابا،مامان من دارم میگم جمله نویسی داریم.колобокباز میگی مشقتو بنویس

من:خوب به اونم میگن مشق شب حالا فرق نمی کنه ریاضی باشه،فارسی باشه،املا یا جمله نویسی باشه.

مهدی:عجب لجباز شدی مامان

بعد از کلی چون و چرا دفترشو از کیفش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد.

دُرشت: بابای من درشت است

من گفتم این چه جمله ایه آخه؟

مهدی: راستش میخواستم بنویسم پرندگان ماهی های درشت را دوست دارند . دیدم جمله ی خوشمزه ای نیست اینو نوشتم.

من :یعنی جمله ای که نوشتی خوشمزه است؟

مهدی: خنده دار که هست!!!

من:حالا جمله بعدی رو بنویسکلافه

مهدی:باشه الان برای درشت می نویسم: چشمهای آهو درشت و زیبا هستند.

دزد:دزد خانه ی ما را زد.

من: خدا نکنه،آخه من از دست تو چیکار کنم با این جملات من در آوردیت

مهدی: باشه مینویسم دزد کیف پول ما را زد.

من:

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 8:34 توسط مامان مهدی |

ماشاءالله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

حلول ماه زیبا و پر برکت ربیع الاول را به ساحت مقدس حضرت ولی عصر (عج)

و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما گلچهرگان و دوستان عزیز تبریک

و شاد باش عرض میکنم

*************

هـــــــــــــــــوراااااااااهورا

سلاااااااااااااااااام

خوش اومدینhappy friends

 

صفا آوردیندست

 

اسپیکرا که روشنه؟؟؟دست

 همه ی شما مهربانان از طرف وروجک دعوت شدینتایید تا امروز وبلاگ ته تغاری  با حضور شما عزیزان و نظرات قشنگی که به یادگار میگذارین زیبا تر بشه

ماشاءالله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم

همگی خوش اومدینهورا

حتماْ متوجه اتفاقی که قرار بود بیفته شُدید 

 شرح ماجرا:

گلچهرگان مهربان!

چند ماه پیش ته تغاری ما، ازقالب وبلاگش اظهار نارضایتی کردو مدام تو گوش من میخوند که میخوام وبلاگم یه قالب  جنتلمنگی(بر وزن جنتلمن) داشته باشهو از این قالب رنگ دخترونه(صورتی) خوشم نمیادو منم هر قالبی رو ازسایتهای مختلف بهش نشون دادم قبول نمیکرد و میخواست بک گراند وبلاگ عکس خودش باشه کادر وبلاگ عکس خودش باشه و.....خواسته ی ته تغاری برام خیلی جالب بود و این نشون میداد وبلاگش رو دوست داره و دکوراسیونش براش مهمهولی این کار از دست من بر نمی اومدبهمین دلیل از ته تغاری خواستم تا تعطیلات بین دو ترم  خاله جیگر(ته تغاری مامان بزرگ و بابابزرگ) صبر کنه که در طراحی و ساخت قالب وبلاگ مهارت داره و میتونه قالب وبلاگ جنتلمنی رو به سلیقه وروجک آماده کنهخلاصه زحمات خاله جون دوروز بعد از شروع تعطیلاتش آغازشد و بعد ازسه روز قالبهای آماده شده را به ته تغاری نشون داد و  قالبی که الان می بینید توسط ته تغاری مورد پسند واقع شد و ثبت شد همینجا از خاله بهار  تشکر میکنیم که خیلی محبت کرد و با حوصله تمام این قالب رو طراحی و آماده کرد

 وروجک دوست داشت تغییر قالب وبلاگش با حضور همه ی شما مهربانان صورت بگیره،بهمین دلیل صبر کردیم تا در اول ماه عزیز و مبارک ربیع الاول این تغییر و تحول انجام بشه تا با حضور شما مهربانان و گلچهرگان عزیز ،بزم ته تغاری ما،بیادموندنی تر ، خوشگل تر و با صفاتر و خوشحالیش دو چندان بشه

همینجا از تمامی شما عزیزانی که تشریف آوردین صمیمانه تشکر میکنیم.

قدوم سبز و پر مهرتان را گلباران می کنیم.

دستهای مهربانتان که برای این اتفاق در وبلاگ ته تغاری با کلاسنظرات ارزشمندتون رو به یادگار می نویسید بوسه باران می کنیم.

و پیشاپیش روز عشق و دوستی ایران باستان(۲۹ بهمن)،سپندار مذگان را  به همه ی شما که قلبهای پاک و مهربانتان را دوست داریم ،و به شما مهربانان عشق می ورزیم و احترام میگذاریم،تبریک و شادباش عرض می کنیم.

برقرار باشید و بهاری

************

عکسها(قسمت ۱)

جملات زیر عکسهای (قسمت۱) حرفهای ته تغاریه

 این عکسها  بخاطر حضور مهمونهای ویژه که تک تک شما عزیزان هستید

به پیشنهاد ته تغاری در وبلاگش قرار گرفت

فدای ژست گرفتنت:*

الهی دورت بگردمبغل

قربونت برم

این دیگه خوبه؟متفکر

قلب مامان:*

فکر کنم این طبیعی ترهشرمنده

نفس مامان:*

این چطوره؟تایید

وروجک مامان:*

این یکی چی؟هیپنوتیزم

***********

عکس ها (قسمت۲)

جیگر مامان:*

قربونت برم تنهای تنهابغل

عمر مامان:*

الهی همیشه سلامت باشی عمر مامان

فدای دلبرک جدی ِ خودم برم منinlove smileys

نفس من در استخر توپ

قربونت برمhbeat smileys

فدای خنده هات:*

دنیا را برایت شاد شاد و شادی را دنیا دنیا آرزومندمcheekkiss smileys

***************

 

مجدداً ازحضور پر مهر تک تک شما مهربانان صمیمانه تشکر و قدردانی می کنیم و محبت شما گلچهرگان رو هرگزفراموش نمی کنیم.خیلی خوشحالمون کردید انشاءالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم

 

*************

 عزیزانی که تو نظرات خصوصی گفتین  صفحه ی نظرات شکلکها رو

نداره ،روی لینک زیر کلیک کنید

 

یادگاری های دوستان عزیزمون

 


برچسب‌ها: علایق کودکانه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 2:44 توسط مامان مهدی |

فقط ۲ روز دیگه وعده ی ما این وبلاگ
 
 

برچسب‌ها: عکس
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 18:22 توسط مامان مهدی |

سلام

روز چهارشنبه ته تغاری درس تشدید(  ّ ) رو هم یاد گرفت باضافه کلمات قنّاد-بزّاز- دقّت- و....

چهارشنبه وقتی به مدرسه شون رسیدم پنج دقیقه به زنگ خانه مانده بود و بچه های زیادی تو حیاط مدرسه بودند Happy Dance و مهدی چون اونروز ورزش داشتند لباس ورزشی تنش بود با چشم تو بچه ها دنبال وروجک خودم bigarmhug smileysگشتم تا اینکه بالاخره دیدمشوقتی نزدیکش رسیدم اونم منو دیدcheekkiss smileysازش پرسیدم معلمتون نیست؟ وروجک گفت:نه ما ورزش داشتیم فکر کنم رفت خونه شونگفتم پس بیا بریم جلوی سالن بایستیم وقتی علی میاد بیرون ببیندمونHello

fadaye to beram man:*

چشمهاتو نبند وروجک!

ghorboone akhmat:*

همینکه رسیدیم جلوی در سالن معلمشون اومد بیرون و معلوم شد که توی دفتر بودندرفتیم جلو و احوالپرسی که دیگه ایشون اینقدر از مهدی و هوش و تربیت وخطش گفتند که خدا رو شکر کردمولی این فسقلی هر هر کر کرش قطع نشدپارسال یادتونه؟ معلم پیش دبستانی؟؟خلاصه از معلمشون خداحافظی کردیم و رفتیم تو سالن مدرسه و طبقه دوم که کلاس علی اونجاستهوراعلی هم که خودش نوشته بود چه اتفاقی افتاد

**************

دیروز صبح خیلی زود بیدار شده بود ازشدت گرسنگی دلش درد میکرد(چون شب شام نخورد)کلافهبراش ساندویچ آماده کردم و در حالی که برام سخنرانی میکرد ساندویچ رو هم خورد و دوباره خوابش برد.

fadaye negah kardanet

یه وروجک گرسنهبغل

 بعنوان جایزه معدل بالای  گلهای زندگیموندست هر چهار دسته گلناهار مهمون آقای همسر بودیم و جای همگی خالی رفتیم رستوران مهتاب تو جاده ی "ه ف ت ب ا غ ع ل و ی "ما ها ن،توی مسیر هم هر کدوم از بچه ها خرید هم داشتند که علی و مهدی و فاطمه از عروسکهای بزرگ و کوچک هر کدوم دوتا خریدند که بعداْ عکسهاشونو میگذارم 

وقتی رسیدیم به انتخاب بچه ها دور میز کنار پنجره نشستیم  و هر کسی به سلیقه ی خودش غذا سفارش دادمن و مهدی و علی جوجه کباب سفارش دادیم و بابا و محمد و فاطمه بختیاری سفارش دادند که خیلی هم طول کشیدتا غذا آماده بشه

بدو ورود به فضای تالارعلی و مهدی در کنار شلیک توپ(بقول وروجک)смайлы

بررسی نمکدون و فلفل دون توسط وروجک تمیز

اجرای موسیقی زنده توسط وروجک بی حوصله

اجرای حرکات موزون

یکساعته ما اینجاییم تازه نوشابه آوردن

بعد که غذا رو آوردند

 مهدی: چرا جوجه کباب شما گوشت هم توش هست؟

بابا: اینو بهش میگن بختیاری ،و از غذای خودش تو بشقاب دو تا فسقلیها گذاشت

بعد از چند دقیقه

مهدی که داشت غذاشو میخورد: منم دفعه ی بعد اختیاری سفارش میدم خیلی خوشمزه تر و با کلاس تره

من و بقیه:

*************

پی نوشت: امروز ۲۳ بهمن و چهارمین سالگرد تولد شیدا جونه هورا این روز رو از صمیم قلب به شیدا جون وخانواده ی عزیزش تبریک و شادباش عرض میکنمدست و از خداوند بزرگ براش طول عمر با عزت و لذتی خواستارمانشاءالله سالهای سال با تندرستی و دلخوشی تولدت رو درپناه خداوند بزرگ و سایه پر مهر بابا و مامان در کنار عزیزانتون جشن بگیرید

*************

یادتون نره فقط ۴ روز دیگه اینجا چه خبره؟


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 21:3 توسط مامان مهدی |

سلاااااااااام

خوبید؟ خوش میگذره؟؟و اما اندر احوالات وروجک ما که همچنان سرما خورده است و سرفه هم میزنه بطوریکه امروز از بس سرفه زد دیگه حالش بد شد(گلاب به روتون)از بس اینجا هوا سرد شده امروز هم که سرویسشون نبود و بابای محترم هم ماموریت تشریف داشتند من به مدرسه بردمشوندستام روی فرمون ماشین یخ زده بود و انگشتام درد گرفته بود

درسته تغاری به "خوا" استثنا رسیده (دوشنبه ۱۹ بهمن) خوا------->خا و میتونه بنویسه و بخونه خواهر- خواهش- خواستم- استخوان-خوابید- تختخواب.....

******

دیروز که دفتر جمله نویسی وروجک رو ورق میزدم به جمله های جالبی برخورد کردم:

شیر: دختر دایی شیر می خورد

آتش: از اگزوز ماشین آتش بیرون زد---> وقتی میگم کدوم ماشین؟میگه: ماشینی که تو مسابقات پلی استیشن باهاش بازی می کنم(مضرات پلی استیشنی)

شاد: وقتی با مُبین بازی می کنم شاد می شوم

نشست:اُردک روی چمن نشست

*******

دیروزعصر هم  زن دایی و محمد صالح عزیزم و فاطمه جون مهمون بابابزرگ بودند که ما هم به اونها پیوستیم مهدی، فاطمه کوچولو رو خیلی دوست داره و چون تازه راه افتاده خیلی مراقبشه که نخوره زمیناینم عکس فاطمه که با روشن شدن فلش دوربین چشمهای نازشو می بست و غش غش می خندیدبغل

عشق عمه :*

فدای تو و دستهای کوچولوت برم منبغل عزیز دل عمه

قربونت برم

پرنسس کوچولوی خندان با دو دندان موشی

 سه تفنگدار(علی و مهدی و محمد صالح) هم حسابی آتیش سوزوندند و بدو بدو جیغ و دادو بعد هم خسته و بی نفس مشغول دیدن فیلم

سه تفنگدار خسته

محمد صالحمهدیو علی

توضیح در مورد عکس بالا: جونم براتون بگه بعد از جمع شدن پلی استیشن ،این شنهای ژلاتینی(درست گفتم؟؟) شدن سرگرمی ِ علی و مهدیحالا دیگه هر جای خونه که فکر کنید یکی از این تیله های ژلاتینی پیدا می کنید توی ظرفشویی توی حمام ،روی اتاقشرمندهتا هم بخوام اعتراض کنم دو تایی میگن دیگه پلی رو که بردین بذارین با اینها بازی کنیم

***********

یادتون که نمیره وعده ی ما ۶ روز دیگه این وبلاگ


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:19 توسط مامان مهدی |

سلام

نمی دونم چه سرّی توی درس دادن معلم وروجک هست که اینقدر سریع و پشت سر هم درس میدهروزشنبه هم حرف "ژ" رو یاد گرفته و الان دایره لغات نوشتاریش خیلی زیاد شده و بیشتر کلمات رو میتونه بخونه و بنویسه.ژاله- منیژه- ژاکت- پژو- آژیر-و....

چند روز پیش وروجک یکی ازبرگه های بابا رو که یک فرم بود دستش گرفته بود و میخوند تا رسید به کلمه آدرس بعد ازخوندن این کلمه قیافه مهدی دیدنی بودحالا براتون میگم چرا؟ چون مهدی این کلمه رو به دو بخش آ+ دَرس تبدیل کرد و خوندش و طبیعتاْ با خنده ی بقیه مواجه شدو خیلی جدی و با اعتماد به نفس گفت:خوب اگه اشتباه خوندم درستش چیه؟ابرو

من:مجید دلبندم درستش آدر ِسهشرمنده

مهدی:عجب!!!

********

دیشب ساعت ۱۱ یادش اومده که خانم معلم گفته این نقاشی(یه نقاشی کپی شده)رو رنگ کنید painterو پازل بسازید و بیارید مدرسهبعد از رنگ نقاشی ،به من میگه مامان حالا باید چیکار کنم؟ گفتم باید نقاشی رو بچسبونی روی مقوا و بعد پشتش رو به شکلهایی که دوست داری بکشی و بعد جاهایی که خط کشیدی با قیچی جدا کنیعلی هم گفت نه چسب داریم و نه مقوا،در یک حرکت کاملاْ خودجوش مادرانه کفش و کلاه پوشیدمколобок و رفتم ازسوپری که خدارو شکر هنوزباز بود چسب و مقوا خریدم و پازل رو آماده کردیم و گذاشتیم تو کیسه ریاضی تا وروجک امروزبه مدرسه ببرهدیروز هم بخاطر خط خوب و املاء بدون اشتباه، ۳ تا شکوفه بعنوان جایزه ازمعلم خوبشون جایزه گرفته بوددست.

دیشب از من می پرسه :مامان "س" دسته دار هم داریم؟چون صندلی رو با یه "س" دیگه باید بنویسیم

من: مجید دلبندم اسمش" صاده" که باهاش صندلی رو می نویسیم.

مهدی: آهان پس چیه که دسته دارش هم هست؟؟

من:زنبیلهبی خیال دسته دار  بشو عزیزم،زمان ما اشتباه کردند و به این ط" که اسمش طا هست گفتند "ت" دسته دار

مهدی:


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 8:51 توسط مامان مهدی |

هفته قبل  مهدی روز چهارشنبه  حرف " هـ ـــهــ  ه ــه "  و کلمات همه- مهتاب- به به -ماه و............ و روز پنجشنبه هم حرف چــ غیر آخر و چ آخر و چوپان- قوچ - پیچ- آچار- چادُر و.... یاد گرفت 

عصر پنجشنبه هم طبق قول بابا و قرار قبلی باتفاق بابا و داداش علی به استخر رفتندوقتی از استخر بر گشتند وروجک جلوی در با کاپشن و کلاه بیهوش شدحالا بماند که چقدر غصه خوردم افسوسو چند بار صداش زدم.

بابای محترم: وقتی مهدی کنار استخر می دوید که ازسرسره بالا بره پاش سُر خورد و پشت سرش محکم به زمین خورد

علی: مامان ببین گوشه چشمش هم خورد به لبه ی استخر و یه کم قرمز شده

من وقتی سرشو نگاه کردم دیدم به اندازه  فندق،پشت  سرش متورمه تازه قرمز هم شده.پلک چشم چپش هم متورم بودکلافهبه باباش میگم: خوبه سفارش کردم مراقب مهدی باشیدبابا :من که نمی تونستم دنبالش اینور و اونور بدوم مراقبش باشم؟؟

خلاصه که وروجک تا فردا صبحش از خواب بیدار نشد و خوابید

جمعه ۱۶ بهمن

مهدی: مامان اینقدر استخر و آب بازی حال داد смайлыولی من دیگه عمرن به استخر برمقهر

من: برای چی؟(تصور میکردم بخاطر سر خوردن   و یا پلک  چشمش باشه)

مهدی: آخه پای یکی از بچه ها خورد تو ملاجم

من:چطور آخه؟؟به به هر دم از این باغ بری می رسد

مهدی: وقتی داشتم غرق میشدم احساس  کردم یکی پاشو محکم زد تو ملاجم منم دیگه نمیرم

من: مگه داشتی غرق می شدی؟؟

علی: مامان ،مهدی تو قسمت بچه ها که عمقش نیم متره صورتشو گذاشته بود تو آب و فقط دست و پا میزد

من:ابرودیگه عمرن بذارم مهدی رو ببرید استخر

*********

میخواستم چند تا بالش و پتو رو بذارم تو کمد که قدم نمی رسیدازبابای مهدی خواستم که اینکارو انجام بده و داشتم با صدای بلند میگفتم کاش عملی هم برای افزایش قد بود مثل عمل دماغ(بینی) که اینهمه فراگیر شدهمهدی هم مشغول بازی بودсмайлы

مهدی: مامان عمل افزایش قد هست

من: واقعاْ

مهدی: بله! استخوون پا رو در میاره و روش شیر می ریزن تا چند سانت رشد کنه بعد میذارنش سر جاش

من و بقیه:

*********

 

پی نوشت : دیروز ۱۶ بهمن ماه مصادف با چهارمین سالگرد تولد زهرا جون دختر عزیزو دوست داشتنی دوست خوب و خونگرمم فاطمه خانم بودهورا که بدلیل مقارن شدن با اربعین ،امروز (با تاخیریکروزه) تولدش رو ازصمیم قلب تبریک میگم و از خداوند متعال  برای زهرا و خانواده عزیزش طول عمر با عزت و لذتی رو خواستارمانشاء الله سالهایسال با تندرستی و دلخوشی این روز رو در کنار عزیزانت جشن بگیری خانم طلای عزیزو دوست داشتنیزهرا جون تولدت هزاران بار مبارکدست

 

 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 8:37 توسط مامان مهدی |

 

 

بالاخره مهدی  روز یکشنبه "اُ" استثنا رو هم یاد گرفتند همون که "و" نوشته میشه ولی اُ خونده میشهو الان میتونه بنویسه:دو-نو-جو- نوزاد-روشن-نوک و...

********

مهدی و علی در حال بازی با کلمات بودند که مهدی گفت من میتونم بنویسم دستهای کثیف را با صابون شستماز خود راضی

علی: نمیتونینیشخند

مهدی : میتونمگاوچران چون تمام حرفهاشو خوندیممژه

علی:قهقههدیدی نمیتونی؟؟ آخه ما ٣ تا حرف  "س" و "ث" و "ص" داریم و شما فقط یکیشو یاد گرفتیناوهاین جمله کثیف رو با این "ث" مینویسن و صابون رو با این "ص"

مهدی:مامان بنظرت اینهمه حرف "س" ،"ث"ص" برای زبان ما لازم بود؟sign upاینایی که حرفها رو اختراع کردن فکر نکردن برای ما سخت میشه؟emoticons 3D

من: قربونت برمُمن که مخترع خط یا زبان فارسی نبودم که با من دعوا می کنی!

مهدی:مامان ناراحت نشو دارم سوال میکنم دعوا نمی کنم بازنده

من:بغل

********

دیروز هم که ساعت ۸ نوبت دندانپزشکی داشت از ساعت ده دقیقه به هشت شب تو مطب بودیم عجلهتا ۱۵ دقیقه به یازده مطب رو ترک کردیمکلافه

مهدی مثل اکثر بچه ها از آمپول بی حسی میترسید زودباشولی برخلاف بچه های دیگه که اومده بودند فقط یه آخ کوچولو و گفت و دیگه تمامدست

فدای پسر مظلومم برم من:*

عزیز دلم بعد از زدن آمپول بی حسیبغل

پسر بچه ۴ ساله ای قبل از مهدی آمپول زده بود و بالطبع قبل از مهدی هم نوبتش شد،چشمتون روز بد نبینه این کوچولو از همون ابتدا جیغ کشید تا وقتی از اتاق اومد بیرونتو این فاصله مهدی هم با لب های آویزون و چشمهای اشک آلود(عکس بالا) بیش از صد بار ازمن پرسید: مامان درد داره؟؟منم برای بار صدم گفتم نه عزیز دلم دردشو حس نمیکنیتاییدخلاصه که حسابی ترسیده بودو نوبت به ما رسید و رفتیم داخل و مهدی روی صندلی نشست و

قربون اشکات برم من:*

خلاصه که نیم ساعت طول کشید زودباشتا دو تا از دندونهاشو خانم دکتر براش پر کردندولی خداییش خیلی اذیت شد چون خانم دکتر روکشی که گذاشتند رو دندون ته تغاری تنگ بود و دوباره تا درش بیارن بچم حسابی اذیت شدجایزه ش هم بادکنک و برچسب بود که تمام برچسبها رو چسبوند تو کمدرویا

 


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 6:53 توسط مامان مهدی |

 

smiley letter dsmiley letter a

***********

عصر پنجشنبه تراش فانتزی علی رو که به شکل کره جغرافیاییه برداشته و اومده کنار من با هزار و یک سوال

مهدی:مامان میدونی کشور ما کجاست؟؟

من: اینجاست !!!other flag

مهدی: مامان ببین اینجا نوشته آرام شمالیحالا مگه جنوب نا آرومه؟؟

من: مجید دلبندم این" اقیانوس "رو هم قبل ازکلمه آرام شمالی  ببین

مهدی:آره تو جنوب هم یه اقیانوس آرام هست

من: درسته آفریندست

مهدی: ماماااااااااااااااانببین به اندازه نصف انگشت تا "آ م ر ی ک ا " فاصله داریم

من: کره زمین اندازه ی اینکه دست توئه نیستآ م ر ی ک ا اونطرفه

مهدی: عجب!!!حیف شد!!!

انگار  وروجک قصد مهاجرت دارهبغل

فدای تو و شیطنتهات برم من

ته تغاری بازیگوش مابغل

بدون شرح

 


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 13:29 توسط مامان مهدی |

سلام

راستش تو هفته ای که گذشت ته تغاری طبق معمول مشغول درس و مدرسه بود و خیلی از اتفاقاتی که می افتاد رو با هیجان برای من تعریف میکرد ولی متاسفانه بدلیل کهولت سن بیشترشون رو فراموش کردم

دفتر مشق وروجکدست

روز دوشنبه هم باتفاق وروجک رفتیم دندونپزشکی که اینقدر مظلوم و بی سر و صدا نشسته بود(اتاق انتظار)که دل آدم کباب میشدو خانم دکتر  برای هفته آینده دوشنبه وقت داد تا چند تا ازدندونهاشو درست کنه  یک کتاب داستان  هم به اسم" کسپر و آقای دندانپزشک" بعنوان جایزه به وروجک هدیه داددست

الهی قربونت برم:*

مهدی در دندانپزشکی

مهدی با لبخند زورکی

دیروز وقتی دو تا داداش ها از مدرسه اومدند و جاتون خالی سفره ناهار پهن شد مهدی: مامان ،امروز همش امتحان داشتیم: ریاضی املا و بنویسیمсмайлыاینقدر حال داد که خدا می دونهсмайлыوقتی خانم"بنویسیم" ازمون امتحان میگرفت یه سوالی بود نوشته بود " ا د ر یـــ" من فهمیدم میشه " دریا"

علی: زحمت کشیدی دانشمند 

مهدی: ببین دانشمند ،من تازه دارم با سواد میشمبنظر تو این سوال آسونه ولی بنظر کلاس اولیها آسون نیست

من:راست میگه علی جون.

بدون شرح

 

عصر به آقای همسر گفتم : من باید چند روزی برم مسافرت ،شاید شما قدر منو بدونیدوکمی هم استراحت کنممهدی همون موقع اومد نشست کنارم و در حالیکه خودشو مظلوم گرفته بودگفت: مامان ،منم میام تو زنگ بزن به خانممون و بگو منم دارم میرم مسافرت!!!.گفتم: عجب!!!من میخوام از دست شیطنتهای شما برم کلافهتو رو ببرم که دیگه استراحت و مسافرت معنی نمیدهقهر.مهدی: آخه دلت برام تنگ میشهсмайлыاونوقت بهت خوش نمیگذره

دیروز هم یه خیار که به قول وروجک یه نی نی هم کنارش چسبیده بود از میوه های تو پاکت که بابا خریده بود پیدا کرده و اصرار که مامان بیا ازش عکس بگیر بذار تو وبلاگم دوستای وبلاگیم هم این خیار با بچه ش رو ببیننما هم اطاعت امر نمودیم

مهدی: مامان،طوری عکس بگیر که  معلوم بشه که بچه داره

قربونت برم وروجک نازم:*

حالا خودم هم  تو عکس باشم

از این زاویه هم بگیر که بهتر بچه ش معلوم باشه

****************

 


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 8:8 توسط مامان مهدی |

یکشنبه ۴ بهمن

 

بعد از اینکه دوتا داداشها از مدرسه به خونه رسیدند:

مهدی: مامان فردا من باید شیرینی ببرم تو مدرسه

من: چه خوب ،پس فردا بهتون حرف "هـ" رو یاد میدن؟؟؟( برای نوشتن اسم مهدی)

مهدی: نه خیر مامان خانم.فردا حرف "ج" رو که تو فامیلمون هست یاد میدن و من باید شیرینی ببرم.

من: باشه باید به بابا بگیم وقتی میاد خونه شیرینی بگیره تا با خودت ببری.

علی: مهدی ،فامیل ما تشدید هم داره هنوز که تشدید یادتون ندادن پس نباید شیرینی ببری

مهدی و علی:

********

یکشنبه  ۴ بهمن ساعت ۷ شب

علی:مامان، برای من کت و شلوار میخرید؟؟؟

مهدی:    مگه میخواهی داماد بشی؟؟؟

علی: نه خیر!!!!برای لباس عید نوروزآخ

مهدی: ای بابا صد سال تا عید نوروز مونده از حالا؟؟؟؟

علی: منظورم این بود بریم پارچه بخریم تا خیاط نزدیک عید نگه سرم شلوغه

من: باشه چشم بذار بابا بیاد تا ببینیم چه نظری میده؟؟؟

*************

پی نوشت:این مطلب رو تو وبلاگ گلهای گلدون (وندا جون و هانا جون دیدم)

ثبت جهانی نوروز بنام ایران

يك خبر تازه شنيدم گفتم شايد شما هم نشنيده باشيد .. سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمیل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد. از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود. نگذارید که بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمد بر سر نوروز ما هم بیاید . ایرانی نیستید اگر اين مطلب را براي دوستان و ايرانيان ديگري که مي­شناسيد نفرستيد و آنها را مطلع نسازيد تا جلوي اين فاجعه گرفته شود. “ 

http://www.PetitionOnline.com/Norouz


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 11:15 توسط مامان مهدی |

امام کاظم (علیه السلام )  فرمودند :
از خرج کردن در راه طاعتِ خدا دریغ مَکن وگر نه دو برابرش را در راه معصیتِ او خرج خواهی کرد .

ولادت با سعادت امام هفتم باب الحوائج امام موسی کاظم ع را به پیشگاه مقدس امام عصر عج و تمامی شیعیان و شیفتگان آن حضرت بویژه شما مهربانان همیشه همراه تبریک و شاد باش عرض میکنم.و ازهمه ی شما عزیزان التماس دعا دارم

 

عصر پنجشنبه تو آشپزخونه مشغول تهیه ذرت م ک ز ی ک ی بودم که مهدی اومد کنارم و با صدای آهسته  گفت :مامان،اجازه میدی روی هال رو جارو بزنم؟تا تو خسته نشی؟؟؟

خودتون دیگه میتونید حال اونموقع منو تصور کنید!!!колобокبهش گفتم:الهی قربونت برم که اینقدر دلت به حال من میسوزهگفتم نه خوشگلم تو خسته میشی خودم بعد از اینکه کارم تموم شد جارو میزنم

خلاصه دیدم چهرش رفت تو همقبول کردم که جارو بزنه

آقای همسر که تو آشپزخونه بود به من گفت :معلوم نیست چه خوابی برات دیده

به آقای همسر گفتم:بد بین نباش،دلش برام سوخته

خلاصه جارو کردن وروجک شروع شد و بعد از چند ثانیه دوباره اومد تو آشپزخونهمن داشتم ظرفهای کثیف شده بعد از پخت رو میشستم،

مهدی: مامان،گوشتو بیار پایین!!!

من:خوب بگو می شنوم.

مهدی خیلی آهسته: مامان،بعد ازاینکه جارو زدم اجازه میدی پلی استیشنсмайлы بازی کنم؟؟؟

من:عجب!!!!!

آقای همسر:آره!!!!!بچه دلش برای تو سوخت !!!

من:


برچسب‌ها: مهدی مهربون
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 8:2 توسط مامان مهدی |

 

دیروز سه شنبه ۲۹ دیماه مهدی،درس "قــ"غیر آخر و"ق" آخر رو هم یاد گرفت و به قول خودش الان میتونه بنویسه:قُرآن- قادر-بوق- قاشُق-بُشقاب-اُتاق-و......

********

در ادامه ی بحث  پسر امیر علاءالدوله(دو پست قبل) روز بعدش وقتی بچه ها از مدرسه اومدند از علی پرسیدم راستی داستان پسر علاءالدوله چطوری تموم میشه؟ علی داستان رو تا آخر تعریف کرد و معلوم شد که حکیم ابو علی سینا اون پسر رو معالجه می کنه و خوب میشه.که من به آقای همسر گفتم:خوش به حال اونایی که زمان ابو علی سینا بودن !!!به دلیل اینکه هم داروی شیمیایی وجود نداشته و داروها همه گیاهی بودند و مردم پزشک ماهری مثل ابن سینا کنارشون بوده.

مهدی: مامان ،مگه تو نبودی؟؟؟

من و علی:

بابا: مامان یک دوره قبل از ابن سینا بوده

***********

راستی !

اگه تونستین مناسبت این عکسها رو حدس بزنین برنده اید

دو تا داداش مهربون و دوست داشتنی:*

پسرای عزیز ما(علی جون و مهدی جون)

قربونتون برم با این فوت کردنتون

***************

پی نوشت: امروز ۳۰ دیماه مصادف با دومین سالگرد تولد پویان عسلی  پسر دوست داشتنیِ مامان لیلای مهربونهاین روز قشنگ رو به پویان جون وخانواده عزیزش تبریک و شادباش عرض میکنم و از خداوند بزرگ میخوام که همگی با هم سالهای سال این روز رو در کنار هم با تندرستی و دلخوشی جشن بگیرند انشاءالله.ویان جون تولدت مبارک. الهی همیشه زنده باشی و عمر طولانی با عزت و لذتی در کنار عزیزانت در پیش داشته باشی.


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 8:36 توسط مامان مهدی |

 

 

شنبه ۲۶دیماه حرف "خـــ" غیر آخر و"خ" آخر رو هم یاد گرفت و الان بیشتر کلماتی رو که حروفش رو خونده باشه میتونه بنویسه

*********

باز هم سوالات مهدی و جوابهای مامان

مهدی: چرا برای اینکه بگن قسمتهای گوش رو توضیح بدید میگن ساختمان گوش؟؟

من: خوب منظورشون همونه

مهدی: آخه مگه تو گوش آجر و سیمان و آهنه؟

من: نه جانم،ساختمان که فقط نباید آجر و سیمان و آهن داشته باشه

مهدی:آهان یعنی هر چیزی که از قسمتای زیادی ساخته بشه بهش میگن ساختمان

من:

***********

امروز علی امتحان دیکته داشت و منم دیشب بهش دیکته می گفتم مهدی هم مشغول بازی بودсмайлы

من به علی: روزی امیر علاءالدوله پسری داشت...... که فکر میکرد گاو است و باید(تا اینجا گفته بودم و مکث کردم تا علی بنویسه بقیه اش رو بگم)

مهدی در حالیکه غش غش می خندید جمله ناتمام منو اینطور ادامه داد: و باید شیر او را بدوشند.

من و علی:

بقیه جمله این بود: و باید سر او را ببرند

************

 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:41 توسط مامان مهدی |

سلام

**********

چهارشنبه ۲۳ دیماه بعد از رسیدن به خونه

مهدی: مامان،مدرسه منو عوض کنیدمن دیگه تو این مدرسه نمیرمقهر

من: مگه چی شده؟زودباش

مهدی: آخه هر روزسر یکی از بچه ها می شکنهمعلوم نیست کی نوبت منه؟؟وحشتناک

من:امروز سر کی شکست؟

مهدی: پارساتو کلاس خودمونه

من: چه جوری آخه؟؟

مهدی: پارسا کنار پرچم ایستاده بود. و بچه هایی که به سرعت ازسالن می اومدند بیرون خوردند به پارسا و اونم افتاد و سرش شکست

من: شماها زنگ تفریح خیلی مراقب باشیدشرمنده جایی که وایسادین حواستون باشه بچه هایی که میدون بهتون نخورنزودباش

 

چهارشنبه 23 دیماه 88 ساعت 23:17

 

مهدی: مامان امروز بعد از اینکه به تمام بچه ها شله زرد دادند،بعد از خوردن وقتی به بقیه دوستام نگاه کردم دیدم بعضیاشون اینقدر بد خورده بودند که حالم بد میشد

من:چطور؟؟؟

مهدی:آخه دور دهنشون مثل بچه کوچولوها شله زردی بود تازه همه سبیلو شده بودند اونم سبیل زردколобок.رولباسشون هم ریخته بودند.قهر

من:عجب!!! خودت چی؟؟بازنده

مهدی: نه مامان ،من مثل تو خونه مواظب بودم که دور دهنم کثیف نشه.

من:آفرین پسرم تو دیگه بزرگ شدی.

مهدی:یکی از بچه ها کاسه رو دستش گرفته بود و مظلوم به خانم نگاه میکرد افسوس،خانم بهش گفت:پسر گلم تو شله زرد نخوردی؟؟و اونم سرشو برد بالا ،یعنی نخورده

من:خوب؟؟بعد چی شد؟؟

مهدی: مامان اون پسره  دروغ میگفتدروغگو،دور دهنش شله زردی بود سبیل داشت!!!معلوم بود که خورده

من: خانم باید ازش می پرسید:بازم شله زرد میخواهی؟تایید

مهدی:عجب!!!ابرو

من:

*******************

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 17:2 توسط مامان مهدی |

هــــــــــوراااااااااااااااهورا

امروز ۲۲ دیماه ۸۸ درست بعد از دو ماه مشکل وبلاگ اختصاصی ته تغاری با راهنمایی دوست عزیزم اکرم جون مامان امیر مهدی عزیز رفع شد و الان صفحه وبلاگ باز میشه. اکرم عزیزم For Youبخاطر راهنماییتون یکدنیا ممنونم 

****************

سلام

اشتباه نکنید وروجک ما ،بخاطر احترامی که به همه ی شما دوستان عزیز قائله هیچوقت پشتش رو به دوربین نمی کنهحتما دیگه حدس زدین چه اتفاقی افتاده؟؟

نه دیگه نشد Trampolineاهل قهر کردن هم نیست .

خوب اینو ببینیدFor You

باشه صبر کنید از فاصله نزدیکتر هم میشه این صحنه رو دید

حالا چرا بچم تو خواب ناز بدون کاغذ داره نقاشی می کشه؟؟

من که علت رو نیافتم

********************

دوشنبه ۲۱دیماه ۸۸

فاطمه: مهدی یه بوس به خواهرت بدهبغل

مهدی هم سریع بطرف فاطمه دوید تا به خواهرش بوس بده

فاطمه:وای خدا چه جیگریه این مهدی

مهدی:من آدمم جگر نیستممن نبودم

************

دیشب طبق معمول بعد از خاموش شدن لامپهای خونه

مهدی: مامان دفتر یادداشتم کجاست؟

من:وای خدا،دوباره شب شد این آقا تمام کارهاش یادش اومد

مهدی: مامان خانم! چند وار(بار)بگم که من منصر(بر وزن مُبصر)شدم کلافه

من: مُنصر؟؟؟

مهدی: مُوصر(واو ساکن)؟؟؟>>>>> در حالیکه شک داشت؟شرمنده

من: دیگه بدتر

مهدی:مامان اذیت نکن بهم بگو دفتر یادداشتم کجاست؟؟و گرنه خودت می دونی؟؟؟

من: دست من نبوده، بعدشم سر مامانت داد کشیدی خدا بهت رحم کنه

مهدی:باشه بابا نخواستیم

*********

بعد از چند ثانیه ای خوابید و دیگه دفتر نخواست

مهدی: مامان " گوش" اسم دیگه ای نداره؟

من که منظورشو نفهمیده بودم گفتم: منظورت به زبانهای دیگه است؟

مهدی: نه مامان،میدونم گوش به انگلیسی میشه ears  منظورم مثل "دماغ" که اسم دیگه ش بینی هستیا "قلب" که اسم دیگه اش "دله"

من:آهان حالا متوجه شدم. نه تا اونجایی که سواد من قد میده گوش فقط یک اسم بیشتر نداره

مهدی:و بعد از شنیدن دو تا قصه خوابش برد

*********

امروز ته تغاری زنگ ورزش یک گل به ثمر رسونده و با آب و تاب خاصی هم برام تعریف میکردبازنده که از وسط زمین یک توپ رو وارد دروازه کردمهورا

درس "فـــ" غیر آخر و "ف" آخر رو هم یاد گرفتندالبته ترکیب حرف ف با صداها رو امروز یاد گرفتند  فــَ  فــِ  فــُ   فــا  فو  فیــ  فی

 و فردا معلم خوبشون کلمه یادشون میده


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 16:43 توسط مامان مهدی |

 

 

سلام

وروجک هفته گذشته حرف پـــــ " غیر آخر و "پ" آخر و دیروز حرف گـــ" غیر آخر و "گ" آخر رو یاد گرفته و دایره لغات نوشتاریش روز به روز داره بیشتر میشههورا و ذوق می کنهсмайлы که میتونه کلمات بیشتری رو خودش به تنهایی بخونه.

پروانه- پرواز- می پرد- توپ- سوپ-

آبگوشت- نرگس- می گوید- گریه-گـُربه -

دو شب پیش بعد از پروژه هر شب در مورد قصه گفتنزودباش ،یک قصه براشون گفتم و ساکت شدم (قصه خیلی کوتاه بود)شرمنده هر دوتاشون با هم گفتند: ما که هنوز خواب نرفتیم بازم قصه بگو منم که از صبح بخاطر کارهای خونه حسابی خسته بودم حوصله نداشتم و متاسفانه مغزم هم یاری نمیکردبه همین خاطر گفتم امشب دیگه قصه خبری نیست همین موقع وروجک گفت:مامان من قصه تعریف کنم ؟ گفتم آره یک شب هم تو تعریف کن

مهدی با تسلط کامل و خیلی زیبا اینطور شروع کرد: یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبودُدر زمان حضرت سلیمان(ع) این داستان اتفاق افتاده،حضرت سلیمان(ع) زبان حیوانات مخصوصاْ پرندگان رو خوب متوجه میشدند و خودشون شانه به سری داشتند که اینجا بهش میگیم هدهد(به اینجای داستان که رسیده بود از شدت هیجان و عشق خواب کاملاْ از سرم پریده بود)پادشاهی در سرزمینی بنام سبا(صبا؟؟) زندگی میکرد که اسمش بلقیس بود ولی متاسفانه بلقیس خدا رو نمی پرستید و قبول نداشتوحشتناکحضرت سلیمان (ع)برای بلقیس نامه نوشتند و دادند به هد هد و گفتند ببره برای بلقیس .و هد هد هم نامه رو برای بلقیس برد و بلقیس بعد از خوندن نامه خدا پرست شد

من:الهی فدات بشمبغلاین قصه رو کی برات تعریف کرده بودهورا

مهدی: اینو معلممون از کتاب هدیه های آسمانی برامون تعریف کرد

من:آفرین عزیز دلم که اینقدر خوب گوش کردی و همشو به خاطر سپردیدست

***************

با عرض شرمندگی بدلیل نداشتن عکس جدید از عکسهای قدیم وروجک اینجا میگذارم

۸ بهمن ۸۵

 


برچسب‌ها: اولین قصه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 11:20 توسط مامان مهدی |

 

دیشب بعد از خاموش شدن لامپهای خونه تازه وروجک یادش اومده که گرسنه است.

مهدی: مامان شام چی داشتیم؟ من احساس میکنم گشنمه!

من:از شام که چیزی نمونده ولی کوکو از دیروز تو یخچال هست اگر میخوری برات بیارم؟

مهدی: می خورم!بعد که یک گاز به کوکو زده میگه: مامان مطمهنی این کوکو خراب نشده؟ یه وقت طوریم نشه؟

من: آره عزیزم این کوکو سالمه من هیچوقت غذای فاسد جلوی تو نمیگذارم.

مهدی:

 

 

پی نوشت:امروز شانزدهم دیماه ،اولین سالگرد تولد ندا جون دختر دوست داشتنی دوست عزیز و مهربونم فاطمه خانم مهربون و خواهر ملوس زهرای عزیزه، ندا جون تولدت مبارک.

این روز قشنگ رو به ندا و آبجی خوشگلش زهرا جون و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و از صمیم قلب برای ندا و خانوادش آرزوی سلامتی و شادکامی دارم. ندا جونم الهی در پناه خداوند بزرگ و سایه بابا و مامان مهربونت سالهای سال در کنار عزیزانتون روز تولدت رو جشن بگیرید و عمر طولانی با عزت و لذت داشته باشی.

 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:19 توسط مامان مهدی |

 

فدای هر دو تاتون بشم من

عزیزان شبگرد مامانبغل

****************

 

درس جدید ته تغاری در هفته گذشته "کــ" غیر آخر و "ک" آخر و کلمات زیادی که با این حرف نوشته میشن: کبوتر- باریک- تاریک- کره-می کارد- کاشت-کودک- کمک-و.....

و اما ماجرای دیکته نوشتن همین امروز:

هم به ته تغاری دیکته می گفتم و هم تو اینترنت اینور و اونور وبلاگ گردی میکردمشرمنده

من:کبوتر زیبا را در آسمان دیدم.

مهدی:ابرو من یه ساعته اینو نوشتمعجله

بعد از چند لحظه....من: او در سبد کتاب داشتو باز هم اینترنت گردی

مهدی: من نمی فهمم این مامان خانم داره آینگ(آهنگ) گوش میکنهزودباشیا به بچه ش دیکته میگه؟؟

من: هم آینگ گوش میده و هم به بچه ش دیکته میگه

بابای مهدی: خوب دیگه بچه حواسش هست!!!

من:دندانم را مسواک....هنوز بقیه ش رو نگفته بودم که مهدی:колобок خانم ما هنوز "و" (واو) نخوندیم که بنویسم مسواک

من:اصلاً یادم نبود "و" نخوندین ،اشکال نداره بنویس دندانم را با آب شستم.

مهدی: به نظرم کلمه بگی بهتره آخه حواست به آینگ گوش کردنه غلط غلوط دیکته میگیمنتظر

من و بابا ی مهدی:

 

*********

این دلقک رو که می بینید به سفارش ته تغاری با دستهای هنرمند خاله جون مهدی بافته شده به مناسبت با سواد شدن وروجکهوراخاله عزیز و مهربون دست گلت درد نکنه  دوستت داریم

عکس رو مهدی با مو با*یل گرفته

*************

ته تغاری در حال تایپ جمله زیر

پی نوشت:  آقا آرشام که چند وقت پیش خطاب به مهدی گفته بودند:" هر وقت تونستی اسم منو بنویسی بهم خبر بده" جمله پایین رو مهدی به تنهایی تایپ کرده

 

"دایی آرشام دوست دارم"

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:44 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیز و همیشه همراه سلام

توسلات و عزاداریهاتون قبول حق تعالی انشاءالله.این چند روز اصلاْ حس و حال نوشتن نداشتم شرمندهامیدوارم حال شما و عزیزانتون خوب باشه انشاءالله

عزیز دل مامان-عاشورا  شام غریبان 88

وروجک ما طبق معمول مشغول درس و مدرسه و بعضی وقتها شیطنت  دو هفته اخیر درسهای "شـ" غیر آخر و "ش" آخر  و "یــ" غیر آخر و "ی" آخر  و همینطور صدای اُ  اول و ــــــُ  غیر اول و کلمات زیاد ی رو یاد گرفته و از این بابت خیلی خوشحاله. روزهای تاسوعا و عاشورا هم مثل اکثر بچه ها با سؤالات پی در پی وروجک و چشمهای متعجب و ناراحتش افسوسمواجه بودیم. شب شام غریبان هم برای روشن کردن شمع به گلزار شهدای گمنام رفتیم و شمع روشن کردیموقتی ازش پرسیدم بعد از روشن کردن شمع چه دعایی کردی؟ گفت:دعا کردم بابا و مامان و خواهر و برادرام سلامت باشند.گفتم:الهی قربونت برم بغلبرای خودت هم دعا می کردیگفت:برای خودم هم دعا کردم

عزاداریهات قبول

عشق مامان در کنار شمعی که روشن کردهبغل

مهدی: مامان یه عکس بگیر تا تمام اینجا(گلزار شهدای گمنام) تو عکس معلوم باشهتایید

قربون قد و بالای عزیزان دلم برم منبغل

*************

دیروز عصر وروجک برای دیکته نوشتنرفته بود طبقه پایین ،خونه بابابزرگوقتی رفتم ببینم چیکار میکنه ،خاله کوچیکه کلافهو رو به من گفت: وای همیشه اینقدر اذیت میکنه وقت دیکته نوشتن؟زودباشمنم گفتم بله همیشه همین مدلی دیکته می نویسهوحشتناک

مهدی:این کجاش اذیته ؟؟آخه کلمه هایی که شماها میگین دوست ندارم بنویسم

من و بقیه:

********

دیشب که داشتم کیفش رو چک میکردم تا برای امروز چیزی رو جا نذاشته باشه دیدم "دفتر دیکته خونه" تو کیفش نیست

من:مهدی!فکر کنم دفترت رو تو خونه بابا بزرگ جا گذاشتی ،برو بیارش بذار تو کیفت

مهدی :مامان دفتر دیکته زیاد مهم نیست

من: یعنی چی؟ابرو

مهدی: یعنی خانم از اول سال هنوز یک بار هم ندیدش

من:


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 8:44 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیزم سلام.

جمعه شب که از خونه ی مادربزرگ (پدری) به خونه بر می گشتیم،پشت چراغ قرمز که منتظر ایستاده بودیم یکی از گلفروشهای سیار سر چهارراه اومد کنار ماشین و بابای مهدی شیشه ماشین رو پایین آورد و چند شاخه گل نرگس از پسر بچه ای که شاید ۱۰-۱۱ سال بیشتر نداشت خرید.چراغ سبز شد و ما حرکت کردیم.

مهدی:مامان میخوام یه چیزی بهت بگم.

من:خوب می شنوم،بگو خوشگلم؟تایید

مهدی:مامان من دلم برای این بچه ها که تو این سرما(بارون هم می بارید) گل میفروشند خیلی میسوزه.افسوس

من:الهی فدای تو و دل مهربونت برم.بغل

مهدی که بخاطر قربون صدقه ی من انگار تازه نطقش باز شده بود ادامه داد:برای پیرمردهایی که موهاشون سفید شده و عینک هم دارند دلم میسوزه.

علی: برای چی آخه؟

من:حتماْ بخاطر موهاشون که دیگه مشکی نیست.

مهدی:نه خیر دلیلش رو نمیگمابرو ،فقط بدونید دلم خیلی میسوزه.رویا

**********

اِ اول ـــــــِ غیر اول ــه آخر چسبان و ه آخر تنها

 

اِنسان-اِمکان- پـِدر-نادِر- پـِسر- نامه-برنامه-کوزه –سوره

 

این چهارتا برادر        صدا دارند برابر

هر کس به اینها رسید    صدایشان را کشید

" اِ" اول است همیشه    جایش عوض نمیشه

نشسته است در اِنسان      آمده است در اِمکان

آمده است در پدر               در نادر و در پـِسر

"ــــ ِ" غیراول خوب میداند   زیر شکلها می ماند

ــه" چسبان است در آخر   دوست است با غیر آخر

آمده است در نامــه                در آخر بر نامــه

"ه: آخر دایم تنهاست     دایم با یک شکلیهاست

آمده است در کوزه       نشسته است در سوره

**************

چند شب پیش که از شدت خستگی وقتی رفتم تو اتاق این دو وروجک که خوابشون ببره ،خودم همونطور نشسته که سرمو رو تخت وروجک گذاشته بودم بین خواب و بیداری بودم که مهدی طبق معمول نطقش باز شد و منم که نمی فهمیدم چی میگه؟گفتم:خدا رو صد هزار مرتبه شکر که با صدای جیغ وروجک چنان خواب از سرم پرید که تا یکساعت بعد نتونستم چشامو رو هم بذارم

حالا حدس بزنید این جیغ بنفش در آن ساعت از شب بخاطر چی بوده؟؟؟

بعدش که خواب از سر من پرید شنیدم وروجک در حالیکه خیلی هم عصبانیهمنتظرگفت:به به ،چه مامان مهربونی هستی،واقعاْ که؟؟؟

من:چطور ؟مگه چی کار کردم؟

مهدی:دیگه میخواستی چیکار کنی؟من دارم میگم امروز حالم بدتر از دیروزه و تو خانم میگی خدا رو صد هزار مرتبه شکرقهر

من که هم ناراحت شده بودممن نبودم و هم بخاطر عکس العمل وروجک خندم گرفته بود گفتم:عزیز دلم من از نیمه شب که تو حالت بد شد  تا الان که نزدیک ۱۲ شبه اصلاْ استراحت نکرده بودم باور کن نشنیدم چی گفتی؟وحشتناکقربونت برم الهی زود زود حالت خوب میشه

مهدی:قهر

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 17:9 توسط مامان مهدی |

دوستان عزیز سلام.

انشاءالله حال همگی خوب باشه و روز و روزگارتون بر وفق مراد و ایام به کامتون شیرین و خوش.

ته تغاری ما متاسفانه ،دچار سرماخوردگی یا حساسیت شده.اینو دکتر می گفت من فقط نقل قول کردم چون تب نداره و فقط آبریزش بینی همراه با سرفه،خلاصه از ساعت ۳ صبح سرفه زد تا ساعت ۵  صبح بعد از اِعمال دوا و درمونهای خانگی(پخت شلغم-بوخور آب جوش- جوشونده ی سرماخوردگی) مامان که بنده باشم،خوابیدافسوس و دیگه برای مدرسه هم بیدارش نکردم،عصر دوباره می برمش دکتر ببینم چی میگه؟؟

دکتری که چند روز پیش بردمش گفت:یکی از ریه ها ویزینگ داره ،و پرسید دچار تنگی نفس نمیشه وقت بازی یا در حالت عادی؟گفتم نه!!خیلی نگرانم خدا کنه این ویزینگ یا همون صدایی که دکتر شنیده زود برطرف بشه و مهدی از شر این سرفه ها ی پشت سرهم راحت و آسوده،انشاءالله.

دیشب از شدت سرفه ها لباش کمی تیره شده بود و ازم می پرسید :مامان،هیچکس بخاطر سرفه زدن خفه میشه؟گفتم:نه عزیز دلم .بغل

************

حرف "ز" رو هم روز یکشنبه معلمشون درس دادهدست والان بیشتر کلماتی که حروفش رو خونده باشه از روزنامه یا کتاب داستانهاش یا حتی داروها میخونه،مثلاْ پریشب که از مطب دکتر به خونه بر گشتیم بخاطر اینکه مطمئن بشه آمپول تجویز نشده،داروها رو که نگاه میکرد اونایی که بلد نبود نمیخوند ولی شربت "تو*سیان" رو خوند و از من پرسید درست خوندم ؟گفتم بله وروجک طبق معمول از خوشحالی به وجد اومده بود و بالا و پایین می پرید.

حرف "ز" رو با این شعر تمرین میکرد:

"ز" یک شکل دارد

زن-سوزن-باز-ساناز

شکل سُرسُره دارم         در سر یک نقطه دارم

هستیم با"ر" برابر           ولی یک نقطه بر سر

در همه جا می آیم         کشیده است،صدایم

در اولِ زن هستم             وسطِ سوزن هستم

در آخر باز هستم             آخرِ ساناز هستم

بعد از خوندن این شعر گفت:مامان امروز یاد گرفتیم بنویسیم سرباز تیر انداز است.سرباز-نماز-می دوزد-روز-سوز و....

بریم سر ماجرای دیکته نوشتن وروجک

من:بنویس ، "سرباز در نماز است."

مهدی:قهقههمامان خانم بگو سرباز تیرانداز است

من:باشه بنویس.کلافه

من:"سام ساز می زند."

مهدی:مامان،ساز یعنی چی؟ 

من:ساز  به انواع موسیقی میگن،مثل تار،گیتار،نی

مهدی:چه جالب!!!!بنویسم "سام سنتور می زند؟"

من:بنویس،"مادر دامن می دوزد."

مهدی:بنویسم؟ "مامان دامن می دوزد"؟تایید

من:عصبانی

************

تکیه کلامش این روزها "باور کن"شده،دیشب برام از یکی از دوستاش تعریف می کرد که: دوستم وقتی شش سالش بوده قلبش رو عمل کرده،پرسیدم برای چی؟گفت :آخه مشکل داشته.همونموقع علی گفت:جدی میگه،قلبش رو عمل کرده؟ابروو مهدی سریع گفت:باور کن.تایید

 

 


برچسب‌ها: بیماری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8:5 توسط مامان مهدی |

 

وبلاگ مهدی سه ساله شد

فدای ژست گرفتنت دلبرکم:*

مهدی در منزل مادربزرگ پدری 

بالاخره  انتظار ته تغاری برای تولد وبلاگش  به پایان رسیدهورا دیشب وقتی بهش گفتم فردا وبلاگت سه ساله میشه از ته دلش ذوق زد و ابراز خوشحالی کرد.смайлы

بله دیگه سه سال از اولین روزی که این وبلاگ افتتاح شد گذشت ،تو این سه سال با دوستان مهربون و خونگرمی آشنا شدیم که همیشه همراهمون بودند و با گلهای قشنگی که بعنوان نظر برامون فرستادند دلمون رو شاد کردند  و خلاصه کلام هیچوقت تنهامون نگذاشتند همینجا اعتراف میکنم شدیدا به این دنیای وبلاگستان و بچه های دوست داشتنی و مامان های مهربون وابسته شدم طوریکه اگه یکروز خدای نکرده برق یا اینترنت قطع باشه ،انگار گمشده ای دارم колобокو هیچ جایگزینی نمیتونه ،جای دنیای وبلاگستان و خوندن شیرین زبونیهای جگر گوشه های شما دوستان عزیزرو برام پر کنهشرمنده.از تک تک شما مهربانان که تو این مدت همراهمون بودید و تنهامون نذاشتید بی نهایت ممنونمتایید و دستان پر مهرتون رو میبوسم.ومجدداً  در روز تولد سه سالگی وبلاگ "آقا مهدی ما" از همه ی مهربانانی که به وبلاگ ته تغاری رای دادند تا در جشن پرشین وبلاگ جز صد وبلاگ برتر انتخاب بشیم  صمیمانه سپاسگزاریم. دوستتون داریم و برای همه ی شما عزیزان و خانواده هاتون آرزوی تندرستی و شادکامی و موفقیت روز افزون در پناه خداوند متعال داریم.

 

**********

ته تغاری ما این روزها از ترس دکتر و آمپول مثل آدمای افسرده شدهافسوس و مرتب اشک می ریزهсмайлы،هر چی بهش بگم که هنوز دکتر نرفته داری برای چی گریه می کنی فایده نداره.کلافه

درسشون هم به حرف ایــ اول یــ وسط   ی آخر چسبان و ای آخر تنها رسیده و کلی به دایره کلمات  نوشتاریش اضافه شده دستولی داستان دیکته نوشتنش کما فی السابق ادامه داره مثلاً دیشب بهش دیکته می گفتمزودباش...

من:سیما سیب دوست دارد.

مهدی: مامان،بنویسم سام اَنار دوست دارد؟

من: آخه باید دیکته ای بنویسی که از حرف جدید هم داشته باشه.

مهدی: باشه مینویسم سینا سیب دوست ندارد.قهر

من:

عزیز دلمی:*

آخه پسر خوب مگه اونجا جای نشستنه؟؟؟

قربونت برم:*

تفکر برای مدل ژست گرفتن!!!

فدای خنده هات:*

ته تغاری ما با لبخند ملیحبغل

********

مهدی متفکر و خیره به سفره عقد و صندلیهای عروس و داماد(قبل از اومدن عروس و داماد)

شب عید غدیر هم جشن عقد بندان پسر عمه ی من بود و چون مهدی هم همراه من و فاطمه بود،وقتی آقا داماد و عروس خانم  برای خوشامد گویی به مهمونها و دادن اشانتیون جشن عقد به میز ما رسیدند این یادگاری فقط به دخترا داده میشدсмайлы منم حواسم نبود که برای مهدی هم بگیرممن نبودم،بعد از رفتن عروس و داماد مهدی رو به من گفت: مامان چرا از این قلبها به من ندادند؟ ابروگفتم آخه رسمه ،اینو فقط به دخترا میدن ،مهدی در حالیکه لباشو آویزون نگهداشته بود گفت چه رسم بدی من شب عروسیم فقط به پسر بچه ها  قلب میدم آخه اونها هم دوست دارند .

*********

مهدی:مامان بیا از این شاهکار من عکس بگیر بذار تو وبلاگمو زیرش بنویس تنظیم  ِ(تزئین) دسر توسط مهدی

 


برچسب‌ها: خاطرات, تولد
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 8:40 توسط مامان مهدی |

 فدای  تو و مشق نوشتنت:*

"وقتی خانم معلم به کلاس اومد اول دعای سلامتی امام زمان (عج) رو خواندیم و بعد هم خانم معلم آیة الکرسی را خواند و بعد هم بهمون گفت:یک خبر خوبی دارم و یک خبر بد.خبر خوب اینه که:امروز به یک نانوایی می ریم و از نانوایی بازدید می کنیم تا یاد بگیرید که نان چطوری درست میشه،و خبر بد اینکه یکی از بچه ها الکی به مامانش گفته بود خانم معلم منو زدهدروغگو و مامان برو تو مدرسه.بازنده

با صف رفتیم تو حیاط مدرسه که سوار سرویس بشیم،بچه های آخر صف بقیه رو هول داده بودند و بچه ها مثل دو مینو ریخته بودند رو همابله ،فقط سه نفر اول صف هنوز ایستاده بودند.قهر

سوار سرویس شدیم و با راه افتادن سرویس صلوات فرستادیم وبطرف نانوایی حرکت کردیم.وقتی رسیدیم به نانوایی پیاده شدیم،توی نانوایی نانوا گفت: گندم رو در سیلو نگهداری می کنند و بعد در کارخانه ها آردش می کنند اینجا ما آرد رو با آب قاطی می کنیم تا خمیر بشه بعد خمیر رو صاف میکنیم و روی دستگاه میگذاریم تا گرم بشه و بپزه و ما میفروشیم به مشتری تا نان رو بخورند.

نان نعمت خداست ،هر جایی که دیدین نان افتاده ورش دارین(بردارین)و بگذاریدش کنار تا هیچکس پا روش نذاره چون خدا ناراحت میشه و خودتون هم هیچوقت روی نان پا نگذارید"

 

توضیح:دیروز تو مدرسه نــ غیر آخر و ن آخر رو یاد گرفته بودند و بخاطر این درس اونها رو به نانوایی برده بودند. متن بالا ،گفته های مهدی  در مورد بازدید از نانوایی بود ،چون معلمشون ازشون خواسته بود برای مامان و بابا تعریف کنند و اونها بنویسند تا بچه ها به مدرسه ببرن.смайлы

*********

تو مدرسه زنگ زلزله رو هم زدند،مامان اینقدر خنده دار بود که خدا میدونه

من: چطور؟

مهدی:آخه بچه ها فقط سرشون زیر میزشون جا میشد دیگه بقیه بدنشون بیرون بودمن نمی فهمم اگه آجر بخوره تو کمر آدم مگه نمیشکنه؟یعنی فقط باید سرمون جاش امن باشه؟

من:آخه سر مهمترین و حساسترین قسمت بدنهاگه خدای نکرده ضربه بخوره و طرف بیهوش بشه اونوقت خطرناکه

مهدی: عجـــــــــب!!!

*********

دیشب وقتی بهش دیکته می گفتم با نوشتن اَنار و آناناس کلی ذوق زدсмайлыکه کلمات جدید رو یاد گرفته و خودش میتونه بنویسدشونبغل

فدای نگاه قشنگت:*

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:50 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

از روز شنبه درس تــ غیر آخر و ت آخر رو یاد گرفتیم هوراو الان میتونیم بنویسیم  و بخونیم: دَست - دوست- تاب- تات- تَمام- دوستَم- دَستَم

دیروز وقتی مامان و بابا خونه نبودند داداش خوبم علی بهم دیکته گفتدستو منم تمام کلماتی که بهم گفت درست نوشتم و علی زیر دیکته م نوشت:هزار و سیصد آفرینсмайлыبعد هم با علی رفتیم و چند نمونه برگ جمع کردیم تا من به مدرسه ببرم

وقتی بابا و مامان به خونه اومدند برای علی یک White board جایزه گرفته بودند و برای منم یه دفتر نقاشی و یه جعبه مداد رنگیچون من White board  داشتمبعد هم رفتیم بیرون تا علی کاپشن انتخاب کنه و بابا براش بخره .منم تو انتخاب کاپشنش نظر دادم و گفتم همونکه دو تیکه است بخرتاییدو علی هم همونو خرید که هم شیکه و هم بهش میاد

قسمت۲

چند روز پیش بابای بچه ها شیرینی  حاج بادام یزدی خریده بود تا بچه ها به جای خریدن و خوردن پ ف ک از این شیرینی استفاده کنند که ضرر نداشته باشه.اتفاقاْ مهدی خیلی از این شیرینی خوشش اومده و میخوره

علی از من پرسید:مامان،چرا به این شیرینی میگن حاج بادام؟

مهدی: من میدونم

علی: اِاِاِ؟؟؟

مهدی:آخه یه بار قبلاْ از مامان پرسیدم چرا به بابا بزرگ میگی حاج آقا؟و مامان گفت:چون به حج یا همون مکه،خونه خدا رفتنداین بادام هم حتماْ حج رفته که بهش میگن حاج بادام

علی:واقعاْ؟؟؟؟؟

من و بقیه:

مهدی:ابرو


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:7 توسط مامان مهدی |

 

ته تغاری تمیز و عزیز:*

فدات بشم من

جمعه 29 آبان

 

در حالیکه با سیب مورد علاقه ش (عروسکی) بازی میکرد و می پروند تو هوا و دوباره می گرفتش

 بی مقدمه گفت: سوگند  میخورم که کوشا باشم.  کــَشـــــتی(اینو بر وزن تک بیر و خیلی محکم و با صلابت بخونید ،مثل وقتهایی که میخوان به نظامی ها درجه بدهند) بعدشم گفت الله اکبر ،الله اکبر.......

من و محمد:    بهش گفتم عزیز دلم کشــتی نیست بازنده اونکه بچه ها می گن تکبیره،تایید بعدشم اینو از کجا یاد گرفتی که سوگند میخورم کوشا باشم؟

علی:  این آخرین قسمت از دعای صبحگاهیه که هر صبح یکی از بچه ها سر صف می خونه.

مهدی: مامان،کوشا یعنی چی؟متفکر

من: پر تلاش،کسیکه برای یادگیری کوشش زیادی میکنه.

مهدی:سوگند یعنی چی؟

من:یعنی قسم میخورم.

مهدی: اوهوم

 

***********

مهدی: فاطمه خانم معلـّم ما ،وقت بازی میگه: دقّت کن ،دقّت کن !!آفرین آفرین،باهوش باهوش.دست

فاطمه :خوب  بعضی معلمهای ما هم میگن دقت داشته باشین.بازنده

مهدی:

 

**********

مهدی: درسمون روز سه شنبه او اول  و غیر اول و الان میتونیم بنویسیم.بود- سود- بودَم- مسموم-بو- مو-آسود-

 

ته تغاری گلم از کتاب داستانهاش کلماتی رو که خوندنش رو(تو کتاب بخوانیم)یاد گرفته پیدا میکنه و با شور و شوق وصف نا پذیری می خونه و با هیجان میاد و به منم میگه تا مطمئن بشه درست خونده.

 

 گزارش مصور  بازی با سیب مورد علاقه ته تغاری

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:32 توسط مامان مهدی |

 

قبلاْ هر وقت به هر دلیلی میگفتم پیر شدم ،مهدی شاکی میشد و می گفت نه مامان خانم تو هنوز جوونیو این بخاطر برداشت مهدی از پیر شدن بودچون  فکر میکنه مردن تو جوونی اتفاق نمی افته و وقتی من می گفتم پیر شدم بچم فکر میکرده مرگم نزدیکهاین مقدمه چینی رو داشته باشید تا ادامه ش رو براتون بگم.

چند شب پیش درست بعد از خاموش شدن لامپهای خونه ،آقا یادش اومده که باید دیکته بنویسهحتماْ داستان دیکته نوشتنش رو یادتون هست(دو پست قبل)هر چی ازش خواستم بخوابه تا فردا صبح بهش دیکته بگم قبول نکردو بلند جیغ می کشید که نه باید همین امشب بهم دیکته بگیتازه جالبش اینه که آقا سر جاشون خوابیده بودند و انتظار داشت من برم کیف و دفترشو بیارم دو دستی بذارم جلوش و بشینم با اعمال شاقه دیکته بگمکه من یه کلمه بگم و اون هر چی دلش خواست بنویسه.خلاصه طاقتم تاب شد و سرش داد کشیدم که :اصلاْ به من چه؟میخواست یادت نره و سر شب بجای ورجه وورجه کردن بیای دیکته بنویسی

مهدی: وااااااای، حیفش،علی ،مامان دیگه راستی راستی پیر شده وکم حوصلهقهر

من:واقعاْ؟؟؟ ،خوب خدارو شکر که قبول کردی

مهدی: مامان خانم ،پیر یا جوون  فرق نداره بیا بهم دیکته بگو خودم رفتم کیفمو آوردم.

من: واقعاْ خسته نباشیشرمنده

 


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:43 توسط مامان مهدی |

داستان  دیکته نوشتن مهدی:

من:بنویس اَسباب

مهدی: مامان بنویسم اَساس؟

من: باشه بنویس!بعد از اساس بنویس اَسَد

مهدی: مامان ،بنویسم سَبَد؟

من:باشه بنویس!بنویس :بابا با اَسب آمد.

مهدی: بنویسم بابا با داس آمد؟

من:منتظرتو که هر چی دلت خواست نوشتی این اسمش دیکته نیست

مهدی: اسمش چیه پس؟آخه خانممون گفته حتماْ دیکته بنویسیدبازنده

من:کلافهعجب رویی داری بچّه!!!شرمنده

********

دیشب هر کدوم از اعضا خانواده سرشون به کار خودشون گرم بودو منم داشتم بافتنی می بافتممهدی هم با دقت و حوصله  نقاشی می کشیدبغلبعد هم از زوایای مختلف به نقاشی نگاه میکرد و لبخند ملیحی روی لباش می نشستکه دفترشو گذاشت جلوی من و گفت :مامان ببین نقاشیمو

منم گفتم:به به ،خیلی قشنگه .

مهدی: به این میگن استعداد!!!смайлы

من:

گزارش مصور استعداد

فدای تو و نقاشی کشیدنت:*

الهی قربونت برم پسر هنرمندم

باغ و طبیعت و پرنده ها و یه عالمه درخت میوه

شانه به سری که صفحه قبل کشیده همراه( عمواکبری ) تلویزیون کشیده

 

*****************

و حالا عزیزان دل عمه

فدات بشم عروسک ملوس:*

اگه گفتین این پرنسس کوچولوی خوشگل کیه؟

قربونت برم نفس عمه:*

محمد صالح عزیز دل عمه (داداش  غیرتی ِ پرنسس)

توضیح: عصر جمعه وقتی ما و  دایی بهمراه خانواده ی گلش   مهمون بابابزرگ بودیم ،لباسهایی که مامان بزرگ براشون بافته بودند رو پوشیدند تا مامان بزرگ نتیجه هنرشون رو ببینند من فرصت رو غنیمت شمردم و از این دو عزیز عکس گرفتم. 

 

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:44 توسط مامان مهدی |

پنجشنبه ۲۱ آبان

مهدی و علی از مدرسه به خونه اومدند...بغل

مهدی:مامان آبمیوه هایی که صبح برامون خریدی ،فاسد شده بود

من: چراااااااااا؟آخه تاریخ انقضا ءش مال فروردین ۸۹ بود

علی: مامان،الکی میگهدروغگو ،مال من که خراب نبود

مهدی: اگه خراب نشده بودبازنده،پس چرا به جای اینکه  مزه انبه ،داشته باشه،مزه ی لواشک گندیده میداد؟؟

من:

**********

دیشب یکی از دوستان به موبایل  بابای مهدیتلفن تماس گرفته بود ....

بابا بعد ازسلام و احوالپرسی دومرتبه پشت سر هم گفت:خدا رحمتشون کنه،خدا رحمتشون کنه

مهدی بعد ازشنیدن حرف بابا:خدا رحمتشون کنه

من دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقش تا ازش علت خندیدنش رو بپرسم؟

مهدی:آخه بابا داره به اون بیچاره میگه :خدا رحمتشون کنه

من: خوب چه اشکالی داره؟

مهدی: مامان خانم تو رحمت رو تو  سریال "ش م س ا ل ع م ا ر ه"  ندیدی مگه؟

من: بله دیدم ،چه ربطی داره؟

مهدی:بابا چرا دعا می کنه که این بنده خدا "رحمت" بشه

من:    مجید دلبندم،خدا رحمتش کنه ،یعنی خدا ببخشدش،یعنی خدا بیامرزدش،نه اینکه بشه رحمت تو ش م س ا ل ع م ا ر ه !!!

مهدی:ابروعجب!!!!!!!

**********

امروز صبح بعد از بیدار شدن....

مهدی: مامان،وقتی خواب هم هستیم قلبمون کار میکنه؟

من:قلب همیشه کار می کنه،چون اگه یک لحظه قلب ازحرکت بایسته دیگه نمی تونیم زنده بمونیم.

مهدی:اوهوم،ریه هم همیشه کار می کنه وگرنه نمی تونیم نفس بکشیم.

من: درسته.دست

مهدی: مامان،کاش تو یا بابا دکتر شده بودین ،دیگه وقتی مریض میشدم نمی ترسیدم که اگه دکتر بهم آمپول بده چیکار کنم؟؟

من:خوب دیگه نشدیم.

*********

پی نوشت:امروز ۲۲ آبان ماه و چهارمین سالگرد  تولد ریحانه جون دختر دوست داشتنی و خوشگل زهرا جونه ،این روز رو از صمیم قلبم به ریحانه عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنم و از خداوند متعال میخوام که ریحانه جون سال های سال در کنار عزیزانش با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیره انشاءالله.ریحانه جون تولدت مبارک

 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:9 توسط مامان مهدی |

چهارشنبه 20 آبان

 

قسمت 1

 

مهدی: مامان،امروز حرف ســ غیر آخر و س آخر رو یاد گرفتم و الان می تونیم بنویسم:

 اَساس- اَسب- اَسباب-سَبَد-سام-سَبا-سَما-

من:آفرین پسر خوب و عزیزم.

مهدی:مامان،راستی من مبصر شدم.

من:به به، بازم مبارکه.دست

مهدی: خانم به من گفت از فردا مبصر بهداشت کلاس باشم.هورا

من:مبصر بهداشت کارش چیه؟

مهدی:باید دستهای بچه ها رو نگاه کنه تا ناخن هاشون بلند نباشهتایید،و موهاشون هم بلند نباشه ،تازه باید لیوان همراهشون باشه برای آب خوردن.

من:آفرین پسر عزیزم.

 

***********

داشتم نماز می خوندم که مهدی اومده جلوم وایساده و میگه : مامان،اگه بمیریم و بریم تو بهشت ،اونجا ازمیوه های بهشتی بخوریم ،خدا ما رو از بهشت میندازه بیرون؟

منم که نمی تونستم جوابشو بدم ،اصلاً بهش نگاه نمیکردمقهر ،که گفت: مامان،میدونم تو نماز نباید حرف زد ولی با ابروهات که میتونی جواب بدی

من:منتظر

مهدی: مامان اگه جوابت بله است سرتو بیار پایین و اگه جواب نه است ابروهاتو بده بالا.ابرو

 

به نظر شما  من  با این فسقلی که دم به دقیقه سؤال براش پیش میاد باید چیکار کنم؟؟؟کلافه

 

بعد از نماز بهش گفتم :نه خوشگلم خدا میوه های بهشت رو برای کسانیکه تو بهشتن آفریده.بازنده

مهدی: عمراً رویا،من که فکر میکنم پرتم می کنه بیرون(شوخیاگه از میوه ها بخورم)

من:  چرا اینجوری فکر میکنی؟؟؟وحشتناک

مهدی: آخه بنده خدا حضرت آدم فقط یه دونه سیب خورده بود که انداختش بیرون.

من: چون اونموقع خدا به حضرت آدم گفته بود سیب نخوره ،و با خوردن سیب یعنی از فرمان خدا سرپیچی کرده بود و به همین خاطر....

مهدی: عجب!!!

 

*********

بعد از گذشت یکی دو ساعت

مهدی: مامان  حسـّاس یعنی چی؟

من:یعنی حسّـاس بودن

مهدی: این که شد هموووووووووووون

من: خوب چیکار کنم؟؟زودباشیعنی خیلی زود عکس العمل نشون دادن ،نسبت به سرما،گرما،عصبانیت،شادی و......شرمنده

مهدی: خوب همون اول می گفتی

من:ابرو

**********

شکلات خورده بود و دندونش درد گرفته بود،مامان نمیشه منم همه ی دندونامو بکشم و دندون مصنوعی بذارم؟؟

من:چراااااااااااا؟

مهدی:آخه دیگه دندون درد نمیشم

و مسواک زدنشون هم راحته

،میاری بیرون و میگیری دستت مسواک میزنی.

من:

**********

پی نوشت مهم: فرا رسیدن ۲۵ ذی القعده روز دحو الارض (فردا جمعه) روزی که زمین از زیر کعبه گسترانیده شد، روز تولد زمین، رو به همه ی شما عزیزان تبریک و شاد باش عرض میکنم و ازهمگی التماس دعا دارم.در لحظات سبز دعا ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره مگذارید.انشاءالله همگی حاجت روا باشید.اللهم عجل لولیک الفرج

برای دانستن  فضیلت عبادت در  این روز اینجا     کلیک کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7:51 توسط مامان مهدی |

عشق مامان:*

چند شب پیش ،طبق معمول وقت خواب ،و بعد از خاموش شدن لامپهای خونه،مهدی دوباره هوس کرده بود که به اطلاعات عمومیش اضافه کنه

بدلیل دیدن سریال" م س ا ف ر ان"

مهدی: مامان، جایی به اسم  سوو ِ د  اصلا وجود داره؟

من: سوئد ؟؟

مهدی:بله همون سوئد؟

من:بله.

مهدی:کجاست؟ توی فضا؟

من:نه،سوئد اسم یه کشوره که اتفاقاً رو کره زمین ِ.

مهدی: عجب!!!پس چرا فضائیها میگن ازسوئد اومدن؟

من: چون نمیخوان همه بفهمن فضائی هستن

مهدی: این" ص دا و س ی م ا" همش دروغ مفت میگهزودباش

من:

*******

مبین ،عزیز دل عمه:*

دو روز پیش مبین(پسر دایی مهدی) اومده بود خونه ی مابغلمیخواست در مورد یکی از برنامه هایی که دیده با فاطمه حرف بزنهتایید

مبین: عمه؟

من: جونم؟

مبین در حالیکه به فاطمه اشاره میکرد بازندهگفت:با این یکی  عمه هستم با شما نیستم

مهدی:این یکی دختر ِ عمه هست

مبین:ولی من دوست دایَم(دارم) به فاطمه هم بگم عمه

مهدی: خوب اگه تو بهش بگی عمه ،ما هم باید بهش بگیم خاله

فاطمه:اشکال نداره مبین جون تو بگو عمه

مهدی:فاطمه  چرا "نمی ف ه م ی "؟ فقط بچه های داداشات  ،یعنی بچه های ما ،باید بهت بگن عمه

 

من و فاطمه:

فدای چشمات برم دلبرکم:*

مبین عزیزم

**********

 

 

 


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:16 توسط مامان مهدی |

 

فدای اخم و عصبانیتت بر م من

مهدی جونم(مجسمه اخموی من) بغلدوستت دارم

دوشنبه 18 آبان

 

تلویزیون روشن بود و برنامه ی مستند درباره ی انواع پرندگان پخش میشد و علی و مهدی هم با دقت برنامه رو دنبال میکردند....

مهدی: مامان،چرا به مرغ عشق، میگن مرغ عشق؟

من: نمیدونم،فکر کنم چون دو تاشون همدیگرو خیلی دوست دارند.

مهدی:مگه بقیه پرنده ها همدیگرو دوست ندارن؟

من:چرا دوست دارند ولی اینا بیشتر

مهدی:عجب!!!

همونموقع در مورد شتر مرغ ها صحبت میشد(تو تلویزیون) و انواع تخم شتر مرغ و.....

مهدی: مامان میشه تو خونه ازشترمرغ نگهداری کرد؟؟

من: نــــــــــــــه،اینهمه پرنده هست تو  گیر دادی به عظیم الجثه ترینشون؟؟؟

مهدی:عظیم الجثه دیگه چیه؟

من: بزرگترین

مهدی: مامان خانمابرو،عوضش با یک تخم شتر مرغ 16 نفر سیر میشنبازنده

من:    وزیر اقتصاد ،اونوقت نمی بینی برای سیر کردن شکم  شتر مرغ باید به اندازه ی غذا دادن یه گوسفند هزینه کرد؟؟

مهدی: عجــــــب!!!!

 

**********

دوباره وقت خواب

مهدی:مامان، یک شب و روز(شبانه روز)چند ساعته؟

من:24 ساعت

مهدی: دو شب وروز؟

من:48 ساعت

مهدی:3 شب و روز؟

من:72 ساعت

مهدی: 4 شب و روز؟

من:مهدی، کتک میخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟شوخی

مهدی: خودم میدونم 96 ساعت

من: خوب ، منو امتحان می کنی؟؟

من که از جمع اعداد به این سرعت تعجب کرده بودم ،اول حدس زدم اینا رو قبلاً از کسی پرسیده و الان از حفظ میگه ولی بعد که پرسیدم از کجا می دونستی؟؟

مهدی: آخه من 70 رو(از72ساعت، 3شبانه روز) با 20(از 24 ساعت) جمع میکنم میشه 90 و زود 2و 4 رو هم با هم جمع میکنم میشه 6 ، میذارم کنار 90 میشه 96 دیگه.

من:الهی فدات بشمبغل با این جمع کردن  ذهنی اعداد.دست

مهدی:حال میکنی چه پسر باهوشی داری؟؟смайлы

من:الهی قربونت برم.

**********

پی نوشت: امروز نوزدهم آبانماه مصادف با ششمین سالگرد تولد آقا  سید محمد طلا ست.این روزقشنگ رو از صمیم قلب ،از طرف خودم و مهدی و علی به محمد عزیزو بابا و مامان مهربونش زهراالسادات تبریک و شاد باش عرض میکنمهورا و ازخداوند بزرگ میخوام در پناه خودش و سایه بابا و مامان محمد رو سلامت و شاد نگهدارد انشااللهو سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرند.محمد جان تولدت مبارک


برچسب‌ها: خاطرات با مزه, تولد دوستان
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:8 توسط مامان مهدی |

یکشنبه ۱۷ آبان

من از مهدی خواستم در مورد اتفاقاتی که تومدرسه افتاده و درس جدیدشون برام بگه تا تو وبلاگش بنویسم

مهدی:مامان امروز حرف م رو هم یاد گرفتیم مــ غیر آخر و م آخر و میتونیم بنویسیم  :بام- دام- بادام- دام -بم-

من: آفرین پسرم چقدر کلمات جدید یاد گرفتیدستخوب دیگه چه اتفاقی تومدرسه افتاد؟

مهدی: یه اتفاق زشت

من:چه اتفاقی؟

مهدی:یکی از بچه های کلاس برای بار دوم شلوارشو خیس کردقهر

من: آخه چراااااااا؟

مهدی: من چه میدونم؟شوخیتازه،ازبس بچه ها گفتند ......(همون دانش آموز  ) تو شلوارش ج ی ش کردهزودباشامیر علی(یه دانش آموز دیگه) حالش بد شد و  ا س ت ف ر ا غ کردوحشتناک

من: عجب!!!معلمتون چی گفت؟

مهدی: هیچی

ادامه داد.... ولی وقتی از کلاس بیرون رفت(همون دانش آموز اول) آقای فتحی تو سالن بهش گفت اووووووووووووووووشرمنده

***********

دیشب وقت خوابمنتظر

مهدی:مامان،چند تا چیستان می پرسم اگه جواب دادیبازنده  اونوقت میرم می خوابمتایید

من:بفرما؟؟کلافه

مهدی: اون چیه که ۱۲ تا تماشا چی داره و دو تا بازیکن و یک داور؟؟

تقلب کردم (چون داشت به ساعت دیواری نگاه میکرد)وگفتم ساعتههورا

مهدی: آفریــــــــن

خوب حالا اگه بری تو اتاق تاریک و یه شمع باشه و یه گاز و یه کبریتколобок ،

کدومو اول روشن می کنی؟

من:کبریت

مهدی:آفریــــــــــندستمامان،می دونستی خدا وجود داره ولی نمیشه ببینیمش؟؟

من:بله عزیزم

مهدی:  کی توکتابهامون درباره ی خدا می خونیم؟؟

من:الهی قربونت برم همین حالا هم هر چی میخونید درباره ی خداستمثلاْ سوره ی حمد -توحید و.... هر چی وجود داره نشانه های وجود خداست ،نشانه های قدرت خداستبغل

مهدی: مامان،هیشکی خدا رودیده؟

من: عزیز دلم خدا رو نمیشه دید ولی همه جا هست

مهدی:کاش میشد ببینیمش

من: مهدی جون بعضی چیزها رو نمیشه دید ،مثل دوست داشتن ،وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم تو میتونی دوست داشتنو ببینی؟

مهدی: نه مامان نمیتونم

من: خدا هم وجود داره ولی ما نمی تونیم با چشم ببینیمش ولی تو قلبمون احساسش میکنیم

مهدی: چه جالب.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 9:33 توسط مامان مهدی |

دیروز بعد ازرسیدن  مهدی و علی به خونه،  در مورد روزنامه دیواری پرسیدم :چطور شد؟ معلم بهداشت چی گفت؟

 

علی:معلم بهداشت خیلی تعریف کرد و گفت:خیلی قشنگ شده، آفرین پسرای خوبم.

مهدی:خوب دیگه تحویل بگیر،اینم جایز ه ات حال کردی مامان؟ چقدر می گفتم خبری ازجایزه نیست؟؟

من: خوب باید بقیه بچه ها هم کارهاشون رو به مدرسه بیارن تا معلم بهداشت از بینشون یکی  انتخاب کنه

مهدی:بالاخره معلوم میشه

********

مهدی: مامان ،احساس کوفتگی یعنی چی؟

من:یعنی احساس خستگی

مهدی: خوب چرا بهش نمیگن خستگی؟؟

من:کلافه

مهدی:باشه مامان عصبانی نشو ،فهمیدم فهمیدمدروغگو

من:

*********

 

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:23 توسط مامان مهدی |

pesaraye ghashangam:*

روز پنجشنبه تو مدرسه علی ومهدی ،معلم بهداشت مدرسه گفته بود:هر کسی در مورد آنفلوآنزای خوکی مطلب جمع آوری کنه و توی روزنامه دیواری بنویسه و بیاره مدرسه  جایزه میگیرهعلی طبق معمول عاشق شرکت تو برنامه های فرهنگی مدرسه استهمینکه رسیدند به خونه مشغول جمع آوری مطلب شد مهدی هم که بر عکس اصلاْ دوست نداره تو مدرسه، بخاطر جایزه هم کاری انجام بده وقتی علی می گفت:همه چی رو پیدا میکنم و می نویسم تو روزنامه دیواری و آخرش اسم تهیه کنندگان رو می نویسم علی و مهدی....

مهدی: علی ،تو مدرسه می فهمند من کاری نکردم اونوقت جایزه خبری نیست

علی: چون تو هم از سهم بازی کردن با کامپیوتر گذشتی ،این خودش کمکه

مهدی: ولی من فکر میکنم تو مدرسه هم دروغ مفتی گفتند و جایزه نمی دنبازنده

علی:مهدی کمتر حرف بزن وگرنه اسمتو پایین روزنامه نمی نویسم

خلاصه کارای روزنامه دیواری انجام شد و هر مطلب روی کاغذ رنگی نوشته شد تا روی زمینه اصلی چسبونده بشهدست

بابای بچه ها گفت برای بهتر شدن کار باید از چسب" م ا ت ی ک ی "استفاده کنید تا کاغذ رنگیها خراب نشن

توضیح: تو خونه صاحب این چسب جناب ته تغاری مد ظله العالی هستندبغل

مهدی:نه خیر،من چسب به کسی نمیدم ،از چسب مایع استفاده کنین

علی: خوب پس اسمت از پایین روزنامه حذف میشه

مهدی:خوب بشهحالا فکر میکنی چه جایزه نفیسی میخوان بهت بدن؟؟خیلی زحمت بکشن یه پرگار بهت میدن

علی:

بالاخره رضایت داد و از چسب استفاده شدهورا

اینم حاصل تلاش دو تا داداش

***********

یه رول نایلون (برای جلد کتاب) ،علی از سوپر مارکت خریده بود(همینا که دو لایه هستند) و محمد با بابا شرط بندی کرده بود که این یک لایه بیشتر نداره و بابا میگفتند دو لایه استابرو و برنده این شرط  ده هزارتومن جایزه داشت، اینقدر اصطکاک دو لایه زیاد بود که بابا نتونست از هم جداشون کنه زودباشو در همین گیر و دار مهدی موفق شد دو لایه رو ازهم جدا کنه و با صدای بلند گفت: من تونستم جداشون کنم بابا ده هزار تومن رو بُرد смайлыبابا هم خوشحال و راضی از اینکه قرار نیست ده هزارتومن به برنده شرط بده و ازخیر گرفتن ده هزار تومن هم طبق معمول گذشت،که وروجک زرنگ ما گفت: بابا حالا  پنج هزار تومن ،یعنی نصف شرط رو بده به من که نجاتت دادمتایید

بابا وبقیه :

 

 

 


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:26 توسط مامان مهدی |

عشق مامان فروردین86

دیروز هم وروجک  دفتر تکلیفش رو تو مدرسه جا گذاشته بود،طبق معمول خیلی خونسرد و ریلکس: اشکال نداره چون تکلیف نداشتیم که.

 

پنجشنبه 14 آبان

 

مهدی و علی برای خوردن صبحانه سر سفره نشستند،مهدی با چشمانی نیمه باز لقمه های آماده شده رو با چای شیرین نوش جان میکردсмайлы .و علی هم طبق معمول حرص میخورد و به مهدی تشر میزد....

 

علی:مهدی،زودباشعجله،هنوز لباسهاتو نپوشیدی،من امروز به راننده نمیگم وایسه تا تو بیایی

مهدی:خوب نگو ما آژانس میگیریم و با آژانس میام تازه بهترم هست.

من:علی نمیخواد عجله کنی،هنوز وقت هست بذار صبحانه ش رو بخوره.

علی:نه حالا عجله کردن من تأثیری هم روی آقا(مهدی)میذاره!!!

مهدی:

 

*********

وقتی مهدی صبحانه ش رو خورد برای شستن دست و صورتش (تو آشپزخونه)شیر آب رو که باز کرد گفت:مامان،میخوام یه چیزی در مورد آنفلونزای خوکی برات بگم.

من:بگو خوشگلم

مهدی:این آنفلونزا اول بین خوکها بوده و اونا رو می کشته ،کم کم اومده تو آدمها و روشون تسبیر(بر وزن تأثیر)گذاشته.

قبل از اینکه من اشتباهشو بگم...

علی:آقای کارشناس اون تأثیره نه تسبیر

مهدی و من:

 

***************

و حالا اون دو تا خبر خوب:

پی نوشت 1: با خبر شدم که درسا جون نور چشمان مامان تیدآ ی مهربون و بابای خوبش سوم آبان ماه به دنیا اومده. بابا و مامان درسا جون چشمتون روشن و  قدم نورسیده مبارکتون باشه. الهی جشن فارغ التحصیلی و جشن عرو سیشو ببینید.انشاءالله همیشه سلامت و شاد باشید در کنار هم. درسا جون به این دنیا خوش اومدی عزیزم.بغل

 

پی نوشت 2:امروز چهاردهم آبان ماه و دومین سالگرد تولد آرین جون پسر عزیزو دوست داشتنی ِ مامان فیروزه مهربونه. این روز قشنگ رو از صمیم قلبم به آرین عزیز و بابا و مامان مهربونش تبریک و شادباش عرض میکنم و ازخداوند متعال میخوام سالهای سال در کنار هم با تندرستی و دلخوشی این روز رو جشن بگیرید. آرین جون تولدت مبارک

*********

بعداْ اضافه شد:بالاخره با دو روز تاخیر ژاکت ته تغاری تموم شد

 

 


برچسب‌ها: کلمات قصار, تولد دوستان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:37 توسط مامان مهدی |

دوشنبه 11 آبان

 

مهدی بعد از رسیدن به خونه....

مهدی:مامان ،معاون یعنی چی؟

من:معاون ، یک کلمه عربیه و معنیش یعنی همکار(کمک دهنده) ولی در اصل جانشین مدیره،و هر وقت مدیر نباشه،معاون میشه مدیر.

مهدی:چه جالب!!!!

 

*******

امروز حرف "د" رو هم یاد گرفتیم و نوشتیم آباد – باد- داد-دَ    دست

معلمشون خواسته بود هر شب تو خونه یه دیکته بهشون بگیم بنویسن(کلمات خارج از کتاب) смайлыدیشب که بهش دیکته می گفتم ازش خواستم بنویسه اَ دَ ب -آداب باز هم مثل روز جمعه چنان به وجد اومده بود смайлыکه منم از خوشحالی وروجک  اشک می ریختم

 

*******

امروز صبح(12 آبان 88)

 

من: مهدی-علی بیدار شید دیرتون شدعجله ،سرویس رفتکلافه

علی سریع بلند شد که دست و صورتشو بشوره

مهدی نشست تو رختخوابش و در حالیکه چشمهاش هنوز بسته بود خمیازه: سرویسمون رفت که رفت ،من نگران نمیشم.

من: بلند شو بچّه اینقدر لفتش نده منتظر،زودباشزودباش باید صبحانه تو بخوری.

مهدی: نمیخوام برم مدرسه.

من:کلافه

بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست و اومد سرسفرهشرمنده.،همینطور که براش لقمه میگرفتم ازش پرسیدم تو اصلاً معنی ِ نگران رو می دونی ؟که میگی سرویس بره نگران نمیشم؟؟

مهدی:بله

من: خوب معنیش چی میشه؟

مهدی:یعنی نگران نمیشم اگه سرویس بره مدرسه.

من:عجب!!! واقعاًخسته نباشی

مهدی:خواهش میکنم.

قربونت برم نفس من:*

        عشق مامان و بابا (خرداد۸۶)


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:10 توسط مامان مهدی |

تو ماشین بودیم که مهدی سفارش آبمیوه  داد و بابا کنار خیابون ایستاد تا از سوپر مارکت سفارش آقا رو اجابت کندبعد از خوردن آبمیوه ،مهدی از من دستمال کاغذی خواست تا دستهاشو پاک کنهجعبه دستمال تموم شده بود از داشبرد ماشین جعبه جدید رو بیرون آوردم که اتفاقاْ مارکش گ ل ر ی ز بود،یه دفه با صدای بلند مهدی که: مــــــــــــامـــــــــــان صبر کن،آروم بازش کن آخه ممکنه توش یه عالمه پول باشه اونوقت هر دوتامون از ماشین پرت میشیم وسط خیابونколобок

من: چقدر تو خوش باوری بچه ،اینا که تو تلویزیون می بینی همش تبلیغه

مهدی: مامان خانم،خودم هم میدونم تبلیغهفقط میخواستم هیجان درست بشه

من:

********

مهدی: مامان امروز یکی ازبچه ها توکلاس خوابش برده بود

من: حتماْ دیشب دیر خوابیده بودمعلمتون چیکار کرد؟

مهدی:با مو*با*یلش ازش عکس گرفت بعد هم به آقای فتحی نشون داد

من:ازاین به بعد شب زودتر بخواب وگرنه توهم به سرنوشت همکلاسیت دچار میشی

مهدی:

***********

دیروز مبین (سه سالشه-پسر دایی مهدی) اومده بود خونه مون وقتی فلوراید رو دست علی و مهدی دید...

مبین:این دیگه چیه؟

مهدی:فلورایده، ازمدرسه بهمون دادند تا ازاین به بعد تو خونه استفاده کنیم.

مبین:یعنی میخواهید باهاش موهاتونو فشن کنید

مهدی:تو از حالا اینجوری باشی وقتی همسن من بشی دیگه چی میگی؟؟

من:انگار مهدی خودش چند سالشه؟؟؟

 


برچسب‌ها: حاضر جواب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:51 توسط مامان مهدی |

دیروز عصر بعد از کلی گشت و گذار در خیابانها ی شهرمون بالاخره موفق شدیم  یک آرایشگاه که باز باشه بیابیم.قبل ازیافتن آرایشگاه:

مهدی: مامان خدا کنه نخواد با دریل( derail)موهامو کوتاه کنه زودباش

من: دریل کجا بود پسر؟؟؟

مهدی: چمیدونم اسمش چیه خوب؟؟؟ابروصداش اعصابمو می ریزه به همکلافه

من: مجید دلبندم اون اسمش ماشین سلمونی(ریش تراش برقی)

مهدی: من که ویش(ریش)ندارمچرا اونو روشن میکنه میذاره رو سرم؟؟ 

من:برای مرتب کردن موها هم ازش استفاده میشهکلافه

********

تابلوی آرایشگاه با عکس هنر پیشه سینما و تلویزیون  "ح م ی د گ و د ر ز ی" طراحی شده بود،همینکه وروجک از ماشین پیاده شد با انگشت به تابلو اشاره  کرد و پرسید: مامان خودش موهامو کوتاه میکنه؟

من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم:خوب معلومه دیگه،زود برو عجلهتا مشتری نیومده.

مهدی:

البته بعد از رفتنش وقتی تابلو رو دیدم متوجه منظور وروجک شدم ولی دیگه دیر شده بود.

 

 فدات بشم من:*

 خوشگل مامان بعد از کوتاه کردن موهاش(از دریل هم استفاده شده بود)

 

************

بعد از اینکه به خونه برگشتیم رفت حمام ،داشتم خشکش میکردم که....

مهدی: چقدر این مادر ِ بدبخت زحمت می کشه!!!!

من:  کدوم مادر بدبخت؟؟؟

مهدی: خوب معلومه دیگه تو.

من:اولاً هیچ مادری بدبخت نیست ،  چون مادره ،بعدشم داشتن پسر گل و تمیزی و خوشگلی مثل تو آخر ِ خوشبختیه.بغل

مهدی:

 

**********

از حمام اومده بیرون بهش میگم شما این هفته تکلیف نداشتین؟؟؟

مهدی:الان میرم نگاه می کنم ببینم داشتیم یا نه؟؟؟

من: خسته نباشی ،دانش آموز وقت شناس.

مهدی کیفشو باز کرد و طبق هر پنجشنبه یه برگه تایپی که باید کامل می شد بعنوان تکلیف شب داشت.смайлы

ولی وقتی خواست جامدادی رو از کیفش بیاره بیرون خبری ازش نبود ،چون جامدادی هم به سرنوشت کلاه  دچار شده بود و وروجک بازیگوش ما توی مدرسه جاش گذاشته بود،من بهش گفتم:خوبه خودتو  تو مدرسه جا نمیذاری!!!خیلی خونسرد میگه:مامان یعنی چی؟

باید اول کلمات رو کامل میکرد مثلاً شکل آتش رو کشیده بود و زیرش نوشته بود …..تـَش و مهدی قسمت  نقطه چین نوشت آ  دستو کلمه دوم شکل باران رو کشیده بود و …..ران و مهدی تو جاخالی نوشت بادست

ولی قسمت دوم تکلیف  اینقدر براش هیجان داشت که از خوشحالی به وجد اومده بود و سر از پا نمیشناختсмайлы

شکل دو تا سیخ کباب کشیده شده بود و زیرش نوشته بود کـَ……. و مهدی جا خالی رو با " باب" پر کرد و از ته دلش ذوق میزد که می تونه بنویسه ،شکل بعد هم پدری که فرزندش رو در آغوش گرفته بود و زیرش…… بود که مهدی نوشت بابادست

عشق من:*

عزیز دلم در حال رنگ کردن قسمتهایی که "ب" نوشته شدههورا

نفس مامان:*

اینجا خودشبغل گفت: مامان طوری عکس بگیر که نقاشی معلوم بشه

عمر مامان:*

امروز صبح قبل از رفتن به مدرسهبغل

امروز شنبه ۹ آبان یاد گرفتیم بنویسیم اَ  اول ــــــــــَ  غیر اول .الان میتونیم بنویسیم بـــَ

 ****************

اینم نتیجه پیشرفت بافت ژاکت مهدی

یک آستین و پشت لباس با یقه مونده

بی فکر پیش اگه خدا بخواد انشاالله تا ۴شنبه  همین هفته کاملش میکنم


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 16:53 توسط مامان مهدی |

 

میلاد با سعادت امام هشتم امام رضا علیه السلام را به ساحت مقدس ولی عصر عج و تمامی شیفتگان و شیعیان آنحضرت بویژه شما گلچهرگان و دوستان عزیزتبریک و شاد باش عرض میکنم

دیروز تصمیم گرفتیم ف م ن ی س تیколобок در کنسرت خواننده پاپ شرکت کنیم(با خواهران عزیز و دختر گلم)ولی وقتی دیدیم علی هم خیلی دلش میخواد بیاد براش بلیط گرفتیمو همین بلیط گرفتن باعث شد وروجک هم دلش بخواد با ما بیادزودباشآخرشم ما با این دلهای مهربون نتونستیم ف م ن ی س ت ی بریم جایی

حالا از بی نظمی و بی برنامگیمنتظر رئیس سالنی که برنامه اجرا می شد چیزی ننویسم بهترهولی عکس العمل و حرفهای مهدی برامون جالب بود که اینجا می نویسم

قبل از رفتن:

مهدی رفته بود طبقه پایین خونه بابابزرگ،

مهدی:اینقدر خوابم میاد که خدا می دونهخمیازه

خاله: خوب عزیز دلم بگیر بخواب

مهدی: نمیشه خاله،چون برام بلیط گرفتند باید برم کنسرت

خاله: خوب اشکال نداره یکی دیگه جای تو میره

مهدی:خاله کنسرت چی هست؟

خاله:خواننده میاد تو سالن و ترانه هاشو برای کسانیکه اومدند می خونه

مهدی: مثلا چی می خونه؟؟

خاله: ای خدا دلگیرم ازت....

مهدی:خاله دیگه حتما باید برم نمیشهсмайлы

*********

حالا رسیدیم به محل اجرا و  دو ساعت تو صف منتظر بودیم تا درهای سالن باز بشه و ما وارد سالن بشیم

مهدی:خمیازه،مامان یادته چقدر گفتم من نمیخوام باهاتون بیام ؟ گفتی بیاقهر

من: مهــــــــــــــــــــــدیمن کی گفتم؟ بچه چرا برعکس دروغگومیگی آخه؟منتظر

مهدی:مامان با بابا تماس بگیرتلفن بیاد دنبالمون،فردا شب می آییم کنسرت

من:آخه بچه تاریخ بلیط ما مال امشبه فردا نمی تونیم با این بلیط بیاییم

مهدی:بعدشم ب غ ل ش کردم تا تو جمعیت خفه نشهکلافه

و همونموقع دختر خاله ی عزیزم  مامانفاطمه جون و سارا جون بهم اس ام اس زد که آقا....(همسر گرامی شون) لوح تقدیر  رو گرفتند و لوح ها با اسمه و به بچه هایی که بودند یک خرس عروسکی جایزه دادنداس ام اس رو برای وروجک خوندم که مثلا کمتر غر بزنهبدتر شد و گفت:کاش به جای کنسرت رفته بودیم جشنواره لااقل یک خرسی بهمون می دادندمنم این مدلی: کلافه

پی نوشت:همینجا از  دختر خاله جان تشکر میکنم که زحمت کشیدند و لوح تقدیر وبلاگ مهدی رو هم تحویل گرفتند. دستتون درد نکنه خانمی.از قول ما از همسر گرامی تون تشکر کنید.انشاالله بتونیم محبتتون رو جبران کنیم

**********

بالاخره درها بازشد و وارد سالن شدیمشرمنده

توی سالن قبل از شروع برنامه:

مهدی: مامان کاش از این درهای بیمارستانی گذاشته بودن واسه سالنرویا

من: درهای بیمارستانی؟

مهدی:بله مامان خانم،همین درایی که چشم دارن تا می رسیم جلوشون باز میشن

من:

توی سالن بعد ازشروع برنامه:

همینکه خواننده شروع به خواندن ترانه ها میکرد،وروجک هم همراه بقیه مردم باهاش می خوندبغل

عشق مامان:*

ولی چشمای خوشگلش از خستگی و خواب باز نمی شد

عمر مامان:*

ابراز خوشحالی وروجکم بخاطر آهنگ مورد علاقه ش

نفس مامان:*

کم کم چشمهای وروجکم داره میاد رو همخمیازه

قربونت برم من:*

زیبای خفته ی منبغل

**********

پی نوشت: امروز ۸ آبان وپنجمین  سالگرد تولد راضیه جونهاین روز رو از صمیم قلب به این خانم کوچولوی دوست داشتنی و بابا و مامان مهربونش تبریک و شاد باش عرض میکنمهوراو از خداوند بزرگ میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا سالهای سال با تندرستی و دل شاد این روز رو جشن بگیرند       راضیه جون تولدت مبارکبغل

 

 


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:34 توسط مامان مهدی |

 

 

دیشب که سریال "ش م س ال ع م اره "پخش میشد و وروجک هنوز نخوابیده بود و سریال تماشا میکرد یکی از بازیگران سریال گفت:احسنت ،احسنت

مهدی:مامان،احسنت یعنی چی؟

من: یعنی آفرین دست،این یک کلمه ی عربیه

مهدی:اوهوم ،پس خانم معلّم ما هم عربیه!!!

من:چطــــــــــور؟؟؟

مهدی: آخه همیشه میگه احسنت احسنت

من و بقیه:

فدای نگاه کردنت برم دلبرکم

این عکس دیماه ۸۵ گرفته شده ،چون خیلی دوسش دارم بغلدوباره گذاشتم تو وبلاگ

 

*****************

 

پی نوشت: امروز 7 آبان ماه مصادف با اولین سالگرد تولد عسل طلا عروسک مامان مژگان مهربونه این روز قشنگ رو از طرف خودم و بچه هام به عسل عزیز و بابا و مامان مهربونش مژگان جون تبریک و شاد باش عرض میکنم هوراو از خداوند متعال میخوام که عسل خوشگل و دوست داشتنی رو سالهای سال در پناه خودش و سایه بابا و مامانش تندرست و شاد و دلخوش نگهدارد انشاالله.

عسل جون تولدت مبارک عزیز دلبغل


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ, تولد
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:17 توسط مامان مهدی |

قسمت 1

 

مامان از من نخواه که دوباره تکراری برات تعریف کنم که"بنویسیم" داشتیم. آ اول و ا غیر اول یاد گرفتیم. بخوانیم داشتیم و ازاین حرفا!!!!کلافهکه اصلاْ حس و حالش نیستابرو

راستی مامان باید یه آزمایش انجام بدیم ،بگم چه جوری؟

من:بگو عزیزم.

مهدی  کتاب علومش رو از کیفش بیرون آورد و صفحه مورد نظر رو باز کرد و...

مهدی: مواد لازمش :سه تا لیوان که توش آب بریزیم ،لیوان اول یک قاشق مرباخوری شکر،لیوان دوم 2تا قاشق شکر و لیوان سوم سه تا قاشق شکر ،بعدش از آب هر سه تا لیوان بخوریم و بگیم کدومش شیرین تره؟؟

علی:آخه باهوش این دیگه شکر حروم کردن نمی خواد،معلومه دیگه اون لیوانی که سه تا قاشق شکر توش حل شده شیرین تر از بقیه است.

مهدی: من نمی فهمم تو چیکارت به آزمایش کردن ِ منه ،خودم هم می دونم که لیوان سوم شیرین تره ولی حتماً باید آزمایش کنم.

من:باشه حالا دعوا نکنید ،آزمایش رو انجام بده اشکالی نداره.

مهدی،تمام مراحل آزمایش(بجز اینکه از نیم لیوان به جای لیوان استفاده کرد)انجام داد و گفت:ای اول درست حدس زدیم آب لیوان سوم شیرینتره

علی: خسته نباشی دانشمند!!!

مهدی: مامان ببین داره کاری میکنه دعوامون بشه.

من:

 

************

قسمت۲

دیروز عصر که تا ساعت 5:30 تو دفتر (محل کار بابا)بودیم وقت برگشتن به خونه برای خرید کیک تولد فاطمه تا برسیم خونه ساعت 6:30 بودعجله که دیدم مهدی با مو*بایل من تماس گرفته(برای بار هزارم)....

مهدی:سلام مامان

من:علیک سلام،بفرما!!!

مهدی:مامان الان کجائید؟

من:تو لباسامون ،شما کجائید؟؟

مهدی:اینو که میدونم،منظورم کدوم خیابونه؟

من:مگه تو خیابونا رو می شناسی ، مثلاً بگم کجائیم ، تو متوجه میشی؟؟

مهدی:بله بگــــــــــو!!!

من:کنار بیمارستان باهنر،حالا فهمیدی کدوم خیابونیم؟

مهدی:بله فهمیدم.

من:خوب؟؟کجائیم؟

مهدی:کنار بیمارستان باهنر

من:   چه اعتماد به نفسی داره این بچه

***********

اینم تصویری از دفتر مشق وروجک دوست داشتنی ما

فدای تو و نوشتنت برم من خوشگل مامانبغل

بخاطر اشتباه نوشتن چند تا "با" (آخرین خط) با علی بحثشون شده بودколобок

ولی آخرشم تا من و باباش حرف علی روتایید نکردیم قبول نمیکرد که اشتباه نوشته

میگم که آخر اعتماد به نفسه

****************

پی نوشت: از همه ی عزیزانی که دعوت دیروز ما رو پذیرفتند و قدم رنجه کردند و به وبلاگفاطمه رفتند و تولدش رو تبریک گفتند صمیمانه ممنونیم و دستان پر مهرتون رو از دور می بوسیم.برای همه ی شما مهربانان بهترینها رو از خداوند بزرگ خواستاریم.همیشه شاد باشید و سلامت در کنار عزیزانتون

مهربانان عزیز و دوست داشتنی صمیمانه ازتون تشکر میکنیم:

 پویان جون و مامان مهربونش،خانم جون،فرانک جون،لیلا جون مامان پویان جون،مژگان جونمامانآندیا عسلیاعظم جون پریسا جونمامان پرنیان جوننوشین جونمامانهستی جونعلی آقا(پسر خاله عزیزم)شیوا جونپاستیل جونو مریم جونآزاده جونشیرین جونسارا جونمامان پگاه جون و پارسا جون

 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:20 توسط مامان مهدی |

 

 

روزتولدتوستاره هادمیدندبغل

پرستوهای  عاشق  به خونشون رسیدندبغل

روزتولدتوبخت من ازراه رسیدبغل

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسیدبغل

تكرارحرفهای منی مثل سرود زندگی

عشقت شده برای من بودونبود زندگیهورا

تولد تولد تولدت مبارک

دختر گلم ،عزیز دلم تولدت مبارک

***************

امروز پنجم آبان ۸۸ مصادف با پانزدهمین سالگرد  تولد ،تنها دخترم فاطمه عزیزمههورا

*************

فاطمه جان،دوستت داریم

و از صمیم قلب پانزدهمین سالگرد، شکفته شدن غنچه زندگیت رو تبریک میگیم و از خداوند متعال برای تو مهربونترین و قشنگترین هدیه ی خدا ،عمر طولانی و باعزت ،سلامتی،سعادت سربلندی و موفقیت روز افزون خواستاریم دنیا را برایت شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندیم

 

فاطمه جونم

 عزیز مهربونم،تولدت هزاران بار مبارک

از طرف:

بابا،مامان و محمد،علی و مهدی 

 

پی نوشت۱:دوستان عزیزو مهربونم همه ی شما مهربانان دعوتید

 

صفای قدمهای پرمهرتون گلباران

***************

پی نوشت۲: از تمام دوستان عزیزی که به وبلاگ عزیز دل ما(مهدی)رای دادند و باعث شدند تا وبلاگ مهدی هم در لیست وبلاگهای برتر قرار بگیره صمیمانه تشکر می کنیم و دستان پر مهرتون رو می بوسیم که باعث خوشحالی وروجک  ما شدیدبا اینکه خیلی دوست داشتیم تو این جشن شرکت کنیم و شما مهربانان و جگر گوشه هاتونو از نزدیک ببینیم ولی متاسفانه تا الان که هیچ قولی بابای مهدی برای رفتن به این سفر به ما ندادند حالا ببینیم چی میشه؟ولی اینو بدونین که حتی اگه نتونیم به تهران بیاییم و شما رو از نزدیک ببینیم مثل همیشه بیادتون هستیم و از صمیم قلب دوستتون داریم. خوب و خوش باشید

 


برچسب‌ها: تولد, شکرانه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:2 توسط مامان مهدی

قسمت ۱

زنگ اول ریاضی داشتیم و عدد صفر (۰ )رو یاد گرفتیمبعد هم مشق داشتیم

امروز تو مدرسه بـ   غیر آخر و ب آخر رو هم یاد گرفتیمتازه یاد گرفتیم بنویسیم آب- بابا

 دیروز خانم معلم بهمون گفته بود که یک میوه-یک سنگ و یک بیسکویت ببریم.امروز که به مدرسه رفتیم پرتقال رو که کاری نکردیم ولی سنگ رو لمس کردیم و بیسکویت را یه روز با هم خوردیم یعنی به خانم هم بیسکویت دادیم ،خانم گفت به کناریهاتونم یه دونه بدین.

زنگ سوم بنویسیم داشتیمزنگ تفریح ساندویچ نون و پنیر و گردو بهمون دادند که خیلی خوشمزه بود

 

قسمت ۲

مهدی:مامان خانمون به ما گفته اگه ۸ آیةالکرسی و ۸ تا قل هوا...(توحید)بخونید امام زمان(عج) رو می بینید. راست گفته مامان؟؟؟

من:بله عزیزدلم.

علی:مهدی اینا همش خالی بندیه،колобокبه ما هم یاد دادند و منم خوندم ولی ندیدمرویا

من: باید باور داشته باشید که می بینید و به قلبتون اطمینان بدیدتاییدوقتی امام زمان(عج)ظهور میکنن تازه همه متوجه می شیم که چقدر دیدیمشون ولی نشناختیمشون

مهدی: ای بابا،آخه ما از کجا بفهمیم که امام زمان(عج)هستن؟اگه حضرت علی (ع)بودن چیکار کنیم؟ابروبعدشم مگه همه اماما مثل(شبیه) هم هستن؟ما از کجا باید بشناسیم؟؟

من:مهدی جون ،اگه خدا اجازه بده وقتی ببینیم ،می شناسیمشون

مهدی: عجــــب

من:کلافهبا سوالای این وروجک که هیچوقت هم جوابهام قانعش نمی کنه،  آخرش من راهی  تیمارستان میشم


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:20 توسط مامان مهدی |

 شنبه ۲ آبان ۸۸ -قسمت ۱

مامان امروز وقتی سر صف بودیم  آقای مدیر اسم یکی ازبچه ها که کلاس سومه صدا زد و اون رفت به جایگاه و آقای مدیر بهش جایزه داد،میدونی مامان؟تو مدرسه ما نمی دونند کی باید تبریک بگن؟ بازندهو کی باید تسلیت بگن؟

من پرسیدم چطور؟

 مهدی:آخه اینکه صداش زدند هفته قبل تو زاهدان فکر کنم بمب زدندزودباش و باباش اونجا بوده ،شهید شده ،خوب؟

من:خوب؟

مهدی:خوب نداره مامان خانم!!! این پسره بی بابا شده(باباشو از دست داده)اونوقت آقای مدیر بهش میگه شهادت باباتون  رو  تبریک میگمبنظرت بابا نداشتن تبریک باید بگه؟؟کلافه

من:مهدی جونم،آقای مدیر بابا نداشتن رو به اون پسره تبریک نگفتهافسوسهمه آدما یه روزی از این دنیا میرن یه دنیای دیگهولی بهترین رفتن(مردن) شهادتهو چون بابای این پسره شهید شده ،آقای مدیر تبریک گفته(چی بگم که یه بچه ۶ ساله متوجه کار آقای مدیر بشه؟؟؟کلافه)

مهدی:متفکرعجـــــــب!!!!

 


برچسب‌ها: پرسش و پاسخ
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:51 توسط مامان مهدی |

دیروز صبح در حال جمع و جور کردن خونه بودم که سری هم به اتاق وروجکها زدم و دیدم کامپیوتر روشنه حالا ساعت چنده؟ ۷:۴۵ صبح،رفتم نشستم و مشغول وبگردی بودم که ته تغاری اومد تو اتاق بعد هم با لبخند نمکی و ملوسش رو به من گفت: مامان خانم تو در حال گریه و زاری بودی چی شد اومدی اینجا؟؟(توضیح:جریان گریه و زاری مامان خانم بخاطر گوش دادن به دعای ندبه که ازتلویزیون پخش میشد)بهش گفتم زود بلند میشم اینقدر غر نزنبعدش دیدم داره موهامو جمع میکنهبغل و دنبال یه چیزی میگرده بازندهکه باهاش موهامو ببندهсмайлыبالاخره چشمش افتاد به گیره ای  که همیشه خودم موهامو باهاش می بندمحالا موهای من تو دست آقا مهدی колобокو گیره ی مو  روی دراور حدود دو متریه میز کامپیوتربالاخره موفق شد منو از رو صندلی با خودش بکشه(موها کشیده بشه خواه ناخواه تسلیم ) تا مثلا  موهای مامان رو ببندهو خودش رو صندلی پشت کامپیوتر جلوس کنه.

امروز صبح هم هر چی منتظر سرویس ایستادیم نیومد کلافهدو تا داداش با دو اخلاق متفاوت عکس العمل  متفاوتی با نیومدن سرویس مدرسه  انجام دادند.

مهدی:ای ول!!! تا برسیم همه تو کلاسن خانم میگه این صدای اولش چیه؟ اون صدای آخرش

علی:مامان تو رو خدا یه کاری کن زود برسیمعجله

مهدی: مثلا چیکار کنه؟ابرو

علی: دیر می رسیم اونوقت دعوامون میکنند

مهدی: به ما چه ،سرویس مدرسه نظم نداشته

عزیزان دلمون:*:*

فدای هر دو تاتون برم تنهای تنها


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:39 توسط مامان مهدی |

 
امروز عصر برای بازی ،وروجکهای شیطون و پر انرژی رو به یکی ازجاهای تفریحی شهر کویریمون بردیم تا اونجا حسابی بدوند و بازی کنند.
وقتی سوار ماشین شدیم طبق معمول مهدی cd player رو روشن کرد و تند تند آهنگها رو جلو می برد که هر آهنگی خوشش اومد رو گوش بده این  cd تازه خریده شده بود و برای اولین بار آهنگهاشو تو ماشین می شنیدیم ،روی جلد سی دی نوشته بود گلچینی از موسیقی پاپدستبابای مهدی بجز آهنگ سنتی بقیه آهنگها رو نمی پسندند قهرو با آهنگهای رپ که شدیدا مخالفن و عصبانی میشن اگه بچه ها بخوان گوش کنن، و این سی دی (موسیقی پاپ)رو بنا به سلیقه بچه ها تهیه کردند(نتیجه فرزند سالاری) تا اینجا رو داشته باشین
 
.خلاصه اینکه همینطور که مهدی آهنگ عوض میکرد به آهنگی رسید که به سبک Rap خونده شده بود با رسیدن این آهنگ در کمال تعجب چشمهای چهارنفرمون تو ماشین این مدلی شدولی مهدی شجاعانه لب به سخن گشود:
 
مهدی: این سی دی رو بابا خریده؟
 
علی: خوب معلومه دیگهابرو
 
مهدی: به به ،می بینم که بابا هم دوبس دوبس گوش میکنه
 
بابا:این سی دی کجا بوده؟
 
من:این همونه که خودتون خریدین
 
بابا: اونی که من خریدم پاپ بود نه این جینگولک بازیا
 
من:خوب تقلبی از کار دراومدهزودباش
 
علی: مهدی زود باش عوضش کنزودباش تا کتک نخوردیمشوخی
 
 
مهدی: اوهوم عوضش کردمبازندهچون اگه دوبس دوبس تو ماشین پخش بشهсмайлыبابا جوگیر میشه پاشو میذاره رو گازوحشتناکاونوقت تصادف می کنیم فـــــــــرت
 
من و بابا:
 
 
************************
 
 
گزارش تصویری گردش در یک روز تعطیل 
 
 
 
 
 


برچسب‌ها: خاطرات با مزه
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:4 توسط مامان مهدی |

 

 

امروز ته تغاری بعد از اینکه از مدرسه به خونه رسید و لباسشو عوض کرد سریع به طبقه پایین رفت چون دایی و خانوادش خونه بابابزرگ بودند ،حتی وروجک منتظر نموند تا من نمازم تموم بشه و بگم ناهار بخور بعد برو.

پس امروز خبری از خاطرات مدرسه نیست.چون عصر هم بنا به برنامه ریزی قبلی جاتون خالی رفتیم سی*نما و فیلم زندگی شیر*ین رو  دیدیم.از وقتی مهدی ۴ سالش بود دیگه سی*نما نرفته بود ولی امروز خیلی خیلی پسر خوبی بودو ازفیلم هم خوشش اومده بود و از بس خندیده بود اشک از چشماش جاری شده بودالبته توی ماشین ترانه های تو فیلم رو برامون می خوند(درهم و برهم)ولی اعتماد به نفس داشت بچمبه منم میگفت:مامان،قبول داری فیلمش خیلی باحال بود؟؟؟میدونی؟این احمد پور مُسور(بر وزن مُخبر) که تو فیلم باشه فیلمش خنده داره !!!

بعد از سینما هم وقتی رسیدیم خونه روی کاناپه خوابش برده و هنوزم در خواب نازه

پی نوشت:امروز ۳۰ مهر ماه مصادف با دومین سالگرد تولد مانا جون و مانیا جون این روزقشنگ و بیادموندنی رو از طرف خودم و بچه هام به این دو فرشته خوشگل آسمونی و بابا و مامان مهربونشون تبریک و شادباش میگم و از خداوند متعال میخوام در پناه خدا و سایه مامان و بابا  ۱۲۰ ساله بشین و سلامت و شاد باشین تا همیشه. الهی آمین

شب خوش

خوب و خوش باشین


برچسب‌ها: خاطرات, تولد دوستان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:15 توسط مامان مهدی |

قسمت ۱

امروز صبح سر صف آقای فتحی معاونمون گفت:عصر کسی به مدرسه نیاد بازندهوگرنه تنبیه میشه،بخاطر اینکه تو مدرسه جلسه بود و بچه ها شلوغ میکردند مامان و باباها حرفهای معلمها رو نمی فهمیدند.زنگ اول ریاضی داشتیم که عدد ۴ رو یاد گرفتیم،آخر ساعت بهمون مایع فلوراید دادن تا توی دهنمون بچرخونیم ،بچه ها همه ترسیده بودند که اینا آیا چیه؟رویاو ما باید چیکارشون کنیم؟اگه بخوریم تلخن یا شیرین؟خانم بهداشت به همه بچه ها فلوراید داد،بعد به آبخوری مدرسه رفتیم و همه فلوراید رو تُف کردیم колобокچون تیز بودن،زنگ تفریح دوم خورد و من میخواستم تغذیه مو بخورم ولی سیبمو یادم رفته بود بیارم شرمندهو سیب تو کیفم تو کلاس بود،من کیکی که علی بهم داد رو خوردم.زنگ سوم بنویسیم داشتیم و از این " ی " سرمشق توی کتاب بنویسیم و دفترمون نوشتیم و زنگ چهارم "بخوانیم " داشتیم ، و آب- آبی- دریا -آبی رو خوندیم.دست

قسمت ۲

شیطنت(شوخی) بی مورد علی "

مهدی چند  روز پیش قبل از رفتن به مدرسه به من گفتی: مامان دیشب وقتی شما بیرون بودید علی اینقدر به من دروغ گفت که خدا می دونه!!!وقتی ازت پرسیدم چه دروغی؟و تو گفتی :علی بهم گفت:ما تو رو ازبازداشتگاه آوردیم و مامان و بابا ،مامان و بابای واقعی تو نیستند و لی من گولشو نخوردم و گفتم خالی نبند علی ساکتو علی هم که دید نمیتونه گولم بزنه ،دیگه مجبور شد راستشو  بگه شوخی کردم بابامن نبودم تو رو مامان بدنیا آورده شیر هم بهت داده و.....

توضیح:چند روز پیش که با بابای مهدی برای خرید بیرون رفته بودیم و پسرا تو خونه تنها بودند ،مهدی یه بار درمیون با مو *با*یل من یا باباش تماس میگرفت و موقعیت مارو جویا میشد که الان کجایید؟ تو کدوم خیابون؟ کی می رسید؟ چند کیلومتر تا خونه فاصله دارید و......

وقتی مهدی دست از تماس بر می داره تلفنشیطنت علی گل میکنه و میگه مهدی تو رو از پرورشگاه آوردیم و ......کلافه


برچسب‌ها: شیطنت کودکانه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:35 توسط مامان مهدی |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر